ملاقات پادشاه با آن ولی که در خواب نمودند

••دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

پس در مقابل آن پیر،استاد هم بایدادب به خرج داد؛ ادب به خرج بدهی آن استاد دستت را می گیرد ومیبرد،ادب به خرج ندهی گستاخی کنی وکل کل کنی از همان راهی که آمده برمیگردد یا چیزهایی که هست به تو نمیگوید؛ اما پادشاه ما از آنجایی که باادب است..

••دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت

گفت: چگونه این راه را بروم؟
راه سیرو سلوک را پرسید!

••پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر

هم می پرسید و می بوسید استاد را، هم به سینه اش می چسباند،قربان صدقه اش میرفت.

••گفت گنجی یافتم آخر بصبر

به به خدا گنج برایم فرستاده است.

••گفت ای نور حق و دفع حرج
معنی‌الصبر مفتاح الفرج

به پیر گفت: تو نور حقی؟ دفع مشکلاتی؟ کلید درگشایشی؟

••ای لقای تو جواب هر سئوال

دیدن تو مشکل هرسوال است.

••مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

همه مشکلاتم‌ حل شد بی آنکه باتو حرفی بزنم.

••ترجمانی هرچه ما را در دلست

ترجمه دل مایی: میدونی از دل ما چی میگذرد .

••دستگیری هر که پایش در گلست

اینجا توضیحی لازم هست که باید بدهم؛ این سرگذشت خودمولاناست!مولانا خودش درشاهراه و شکارگاه زندگی عاشق جسمش شد عاشق آن شخصیت خیالیش شد مریدومراد جمع کرده بودچهارهزارتا مریددرمدرسه قونیه درس میداد ازهمه ی عالم آمده بودن که درس یاد بگیرند روز به روز آن منیتش فربه میشدوهرچقدر آن منیتش فربه میشد مریضتر میشد.
واقعامرضی بزرگتراز غرور نیست عاشق خودش بود؛

اما خودش هم داشت مریض میشد همه رذایل انسان را مریض می کند خشم، حرص ،غرور، فخرفروشی، چشم وهم چشمی، خودرو نشون دادن اینها انسان رو مریض می کند و مولانا واقعا مریض شده بود؛ ((واقعا ازدست خودش عاصی شده بود که از خدا کمک می خواهد.)) خداوند شمس را میفرستد؛ آن طبیب الهی رامی فرستدبرای درمان مولانا”
و عاشق شمس میشود. شمس هم خود امام زمان بود، نه خود شمس به شکل شمس آمد و مولانا رو نجات داد.

••مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

اینجا هم اشاره می کند به لقب امام حسن وامام علی را میاورد ای برگزیده وراضی شده

••ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

وقتی قضای الهی میاید جاهم تنگ میشود راه فراری هم نیست.

••انت مولی‌القوم من لا یشتهی
قد ردی کلا لئن لم ینته

ما بخواهیم، نخواهیم،اگر اشتیاق تورا نداشته باشیم، یا اشتیاق تورا داشته باشیم، تو انسان کاملی تو امام ما هستی تو مولای ما هستی تو برما ولایت داری

••چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم

چون مجلس تموم شد دست آن طبیب را می گیرد ومیبرد به اندرونی”

ادامه داستان

بردن ان پادشاه بر طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *