دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن آن طوطی(قسمت دوم)

اولیاء‌الله، طوطیان رها می دانند چکار می کنند و چکار باید بکنند و چگونه ما را نجات دهند و این کار را می کنند.

طوطی لرزید و افتاد اما خواجه سِر آن را نمی دانست و به ظاهر نگاه می کرد.

••این مگر خویشست با آن طوطیک
این مگر دو جسم بود و روح یک

نکند اینها با طوطی من فامیل هستند؟
نکند یک روح در دو جسم هستند؟

••این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام

در اینجا مولانا اندر مضرات سخنان
بی عقلانه و غیر تعقلانه می گوید.

••این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچ بجهد از زبان چون آتشست

••سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف

ای انسان: این همه بلبل زبانی نکن شاید جرقه ای از زبان تو بیرون بیاید پنبه زاری را به آتش بکشد.

••زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار
درمیان پنبه چون باشد شرار

••ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند

ظالم چه قومی است؟ آن قومی که ندانسته و بی علم عمل می کنند.

بِغَيْرِ عِلْمٍ عمل می کنند و عالمی را خراب می کنند.

••عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند

••جانها در اصل خود عیسی‌دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

جان و روح انسان در اصل اگر زنگار نبسته باشد و در فطرت و سرشت خودش عیسی دم است، دم عیسیی دارد، می تواند مرده ای را زنده کند؛
جان ما خودمان را هم نمی تواند زنده کند.

••گر حجاب از جانها بر خاستی
گفت هر جانی مسیح‌آساستی

اگر انسان به فطرت خودش برگردد خواهد دید که چه قدرتهایی دارد.

••گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور

باید صبر کنی، حرص نورزی اگر از حلوای حرص نخوری، صبر کنی فریفته شیرینیش نباشی آن وقت به گنج درون خواهی رسید.
آن توانایی های بالقوه، بالفعل می شود.
حرص، خشم در ظاهر شاید لذتبخش و شیرین باشند اما آنها را نخور
ارضای خشم شیرین است، ارضای تمامی گناهان در ظاهر شاید شیرین باشد اما می گوید: نخور

••صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان

شیرینی و لذت حلوا آرزوی کودکان و خامان است نه تویی که سالک هستی و می خواهی راه سیر و سلوک را بروی

••هرکه صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس‌تر رود

هر کس صبرکرد به گردون و آسمانها سیر می کند وهر که از این حلوا خورد به قعر اسفل و سافلین میرود.

دفتر اول بخش۸۷
تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل
میان خاک خون می خور که صاحب دل
اگر زهری خورد آن انگبین باشد

••صاحب دل را ندارد آن زیان
گر خورد او زهر قاتل را عیان

••زانک صحت یافت و از پرهیز رست
طالب مسکین میان تب درست

صاحب دل دیگر مریضی ندارد که پرهیزی داشته باشد.

••گفت پیغامبر که ای مرد جری
هان مکن با هیچ مطلوبی مری

ای مرد اسیر نفس: ستیزه جویی، گفتگو و جدل نکن، رقابت، مقایسه نکن با اولیاء الله

••در تو نمرودیست آتش در مرو
رفت خواهی اول ابراهیم شو

درون تو نمرودیست درون آتش مرو

••چون نه‌ای سباح و نه دریایی
در میفکن خویش از خودراییی

اگر شنا بلد نیستی، دریایی نیستی چرا خودت را به دریا میاندازی؟
با شناگران خودت را قیاس می کنی، رقابت می کنی، خب رقابت کن در دریا غرق میشوی در حالی که شناگر، اولیاء الله

••او ز آتش ورد احمر آورد
از زیانها سود بر سر آورد

مانند ابراهیم درون آتش میرود و از درون آتش گل سرخ بیرون می آورد.

••کاملی گر خاک گیرد زر شود
ناقص ار زر برد خاکستر شود

••چون قبول حق بود آن مرد راست
دست او در کارها دست خداست

••دست ناقص دست شیطانست و دیو
زانک اندر دام تکلیفست و ریو

دست سالک ناقص است،
هر کاری کند در آن نفس، منیت و شیطنت خوابیده است و وجود دارد.
هنوز به تکلیف و شکایت گرفتار است از پرهیز نرسته است هنوز نسخه دارد باید نسخه اش را تمام کند در دام تکالیف است.

••جهل آید پیش او دانش شود
جهل شد علمی که در منکر رود

••هرچه گیرد علتی علت شود
کفر گیرد کاملی ملت شود

••ای مری کرده پیاده با سوار
سر نخواهی برد اکنون پای دار

ای انسان پیاده ای که با سواره رقابت
می کنی مسابقه دو برگزار کردی مشخص است عقب می مانی و آن برنده می شود؛
اگر جنگ کنی سَرت میرود.

دفتر اول بخش ۸۸
تعظیم ساحران مر موسی را علیه السلام کی چه می فرمایی اول تو اندازی عصا
قسمت اول

••ساحران در عهد فرعون لعین
چون مری کردند با موسی بکین

[مری=ستیزه جویی،مسابقه، جدل]
با موسی از روی کینه سحر آورده بودند موسی معجزه آورده بود.
آنها ادبی به خرج دادند؛
••لیک موسی را مقدم داشتند
ساحران او را مکرم داشتند
در آن مسابقه موسی را مقدم داشتند.

••زانک گفتندش که فرمان آن تست
گر همی خواهی عصا تو فکن نخست

گفتند: ای موسی تو اول شروع کن حرص و عجله نکردند.

••گفت نی اول شما ای ساحران
افکنید ان مکرها را درمیان

موسی گفت: اول شما شروع کنید.

••این قدر تعظیم دینشان را خرید
کز مری آن دست و پاهاشان برید
همین ادب و تواضع دین ساحران را خرید، اما آن جدلی که با موسی داشتند باعث شد دست وپاهایشان به دست فرعون بریده شود.
هر چند در اینجا فاعل فرعون است اما فاعل اصلی خداست.
هر کاری انسان می کند اثرش به خودش میرسد.

••ساحران چون حق او بشناختند
دست و پا در جرم آن در باختند

••لقمه و نکته‌ست کامل را حلال
تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال

برای موسی حلال بود، تو که موسی نیستی پس لال باش”
سالک کامل و سالک ناقص:
سالک ناقص که هنوز نرسیده است نباید خودش را با سالک کامل مقایسه کند چون لقمه ها و نکته ها برای سالک کامل حلال است اما برای کسی که تازه شروع کرده حرام است.

••چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا

تو گوش باش، بگذار آن زبان باشد تو فعلا فقط گوش کن

••کودک اول چون بزاید شیرنوش
مدتی خامش بود او جمله گوش

کودک به دنیا می آید حرف نمیزند دوسال باید گوش کند بعد به حرف بیاید.

••مدتی می‌بایدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن

••ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند
خویشتن را گنگ گیتی می‌کند

••کر اصلی کش نبد ز آغاز گوش
لال باشد کی کند در نطق جوش

کسی که مادر زادی کر است(ناشنوا)
نمی تواند حرف بزند تو کر نباش
می خواهی صاحب حکمت شوی و از زبانت حکمت بیرون بیاید اول باید بشنوی

••زانک اول سمع باید نطق را
سوی منطق از ره سمع اندر آ

انسان باید سکوت را تجربه کند.
گوش به معنای سکوت است نه فقط گوش دادن به تئوریات و نظریات و کتابها

یعنی تجربه کردن سکوت، حرف نزدن
منطق این است که می خواهی حرف بزنی باید از راه گوش وارد شوی

••وادخلوا الابیات من ابوابها
واطلبوا الاغراض فی اسبابها

به خانه از در وارد شوید‌.
آرزوها و غرضهایتان را با سببها جستجو کنید.

••نطق کان موقوف راه سمع نیست
جز که نطق خالق بی‌طمع نیست

فقط نطق خالق است که از راه گوش ظاهر نیست.

دفتر اول بخش ۸۸
تعظیم ساحران مر موسی را علیه السلام کی چه می فرمایی اول تو اندازی عصا
“قسمت دوم”

••مبدعست او تابع استاد نی
مسند جمله ورا اسناد نی

خداوند آغاز کننده هر چیزیست، تکیه گاه همه است و هیچ تکیه گاهی ندارد.

••باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال

••زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای
دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای

••زانک آدم زان عتاب از اشک رست
اشک تر باشد دم توبه‌پرست

ادم خطا کرد با اشک، پی بردن وآگاه شدن به گناهش که باعث شد گریه کند توبه کرد و خدا توبه اش را پذیرفت.

••بهر گریه آمد آدم بر زمین
تا بود گریان و نالان و حزین

••آدم از فردوس و از بالای هفت
پای ماچان از برای عذر رفت

••گر ز پشت آدمی وز صلب او
در طلب می‌باش هم در طلب او

پیرو آدم باش، اگر آدم زاده ای کار آنرا انجام بده

••ز آتش دل و آب دیده نقل ساز
بوستان از ابر و خورشیدست باز

دلت همچو آفتاب سوزان باشد، چشمت همچو ابر بهاری باران باشد آن زمان بوستان دلت سر سبز می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *