شرح تفسیر سیمرغ عطار قسمت هشتم

••• آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
عرش را بر آب بنیاد او نهاد
خاکیان را عمر بر باد او نهاد
عمر آنهایی که در خاک میزیند را مثل بادی کرد که زود تمام می‌شود.
••• آسمان را در زبر دستی بداشت
خاک را در غایت پستی بداشت
آسمان را بالا نگه داشت و این دنیای خاکی رو اسفل السافلین کرد.
••• دام تن را مختلف احوال کرد
مرغ جان را خاک در دنبال کرد
جسم را هیجانات مختلفی داد، روح و مرغ جان را در خاکدان جسم کرد.
••• مرغ جان ما اسیر دام هاست
در پی آرامش و آرام‌هاست
روح اسیر دامها شده در دنیا
صد هزاران دام و دانه‌است ای خدا
ما چو مرغان اسیر بی‌نوا
هر نفس پا بسته‌ی دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
مرغ جان ما اسیر دام‌های دنیویست، در پی آرامش و آرام‌هاست که بره به حق آرام بگیره.
••• قصد سیمرغ حقیقت دارد او
رو بسوی قاف دل می‌آرد او
جان ما میکشه به سوی بالاها
تن زده اندر زمین چنگالها
جان گشاید سوی بالا بالها
موجودی دو بعدی
••• آنچنان که مرغ‌های شهر جان
در پی پیوند با جان نهان
همانطوری که گفتیم مرغها چجوری با هم جمع شدند که برن برسن به سیمرغ
••• مجتمع گشتند و در کار آمدند
سر به سر جویای دیدار آمدند
••• هدهد آمد شیوه‌اش پیغمبری
تا کند آن مرغکان را رهبری
••• گفت از راهی عظیم و بس شگفت
حیرتی جان و تن مرغان گرفت
این یادآوری میکنه میگه: یادتون مرغها چجوری جمع شدن هدهد آمد آنها را پیغمبری و رهبری کرد تا ببره به قله قاب به سمت سیمرغ و گفت از راهی عظیم و بس شگفت
حیرتی جان و تن مرغان گرفت
ترسیدن مرغان و عذر آوردند ، بهانه آوردند.
••• هر کسی عذری دگر آغاز کرد
تا نیفتد بی‌مهابا در نبرد
هر کی از مرغها یه عذری آوردند که نکنه این راه اشتباه باشه تا همینطوری نرن و بی‌مهابا بیفتن به دره و یادتان هست که:
••• هدهد آمد با سخنهای دقیق
تا گره بگشاید از بال فریق
هدهد امد و سخن‌های دقیقی میگفت گره بالهای پرنده‌ها رو باز میکرد تا بتونن پر بزنند به سمت قله قف.
••• با حکایت‌های شیرین و عزیز
پاک میکرد از دل جمله ستیز
این همه وسوسه که ذهن مرغها داشتند با مثالهای گوناگون پاک میکرد، گاهی از شیخ صنعان میگفت ، گاهی از ایاز و سلطان محمود غزنوی میگفت گاهی از یک حکایت دیگر میگفت مثال میزد ، توضیح میداد که گره را از بال پرندگان باز کند.
با حکایت‌های شیرین و عزیز
پاک میکرد از دل جمله ستیز
••• گفت از عشقی که ایمان میکشد
آتشی در کفر و ایمان میزند
از عشق شیخ صنعان گفت که چون آتشی به کفر و ایمان می‌افتد و هر دوتا را به آتش میزند. حالا ایمان شیخ را سوزوند، ببینیم این عشق چجوری کفر شیخ صنعان را خواهد سوزوند.
داستان شیخ صنعان پیر جان
آن امام و پیشوای مومنان
پیر صنعانی مسلمانی بود و راد
تا که دین و دل به یک ترسا بداد
تا زمانی که مسلمان بود، راد مرد بود ، جوانمرد بود، تا زمانی که آمد که دین و دل به یک ترسا بداد.تا زمانی که دلش رو به یک ترسا داده بود و هم دینش را.
••• هر چه بودش سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد
••• عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
از زیبایی زلف دختر کفر ریخت روی آتش ایمان شیخ و خاموش شد.

••• گفت دختر: ای بزرگ پیش بین
گر تو در این عشق هستی راستین
دختر به شیخ صنعان میگوید:
••• می بخور منبر بسوزان دین بده
سجده کن بت را و بگشا این گره
عشق را به آخر برسان دیگر
همه‌ی این کارها را بکن، هم مَی بخور هم منبر بسوزان، دینت را بکلی بده و آن خوابی که دیده بود که بتی را سجده میکند در روم خواب داره تعبیر میشه.
سجده کن بت را و بکشا این گره
••• شیخ مجنون گشته‌ی افتاده کار
رفت سوی می‌ خوری با آن نگار
••• مست گشت و طالب دیدار شد
شوق دختر در دلش بسیار شد
حالا اینجا رفتند به مَی خونه که شراب بخورند .
••• دخترش گفت ای تو مرد کار نه
مدعی در عشق، معنی دار نه
مدعی عشق هستی معنی عشق را نمیدانی.
••• گر قدم در عشق محکم داری ای
مذهب این زلف پر خم داری ای
اگه واقعا عاشقی
••• همچو زلفم نه قدم در کافری
زانکه نبود عشق کار سرسری
یکی را انتخاب کن حالا میخوای کفر را برگزینی دیگر تا آخرش برو، نمیشود هم خدا را داشته باشی هم خرما را هم دین را هم من را، آخه این دین ما دین انتخابی هست، هر کجاش که مصلحت دارد را برمیداریم و هر کجاش که سخته میگیم بماند.واقعا انسان چیزی را انتخاب میکند باید تا تهش برود و ببیند به کجا میرسد.دختر میگوید که نمیشود تو شیخ باشی هم نماز بخوانی هم من را صیغه کنی به نام دین هم با من معاشقه کنی هم بری نماز جماعت امام جماعت بشوی.

••• عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد یاد دار
عاشقی را کفر به پایان میرساند، بشنو یاد بگیر عافیت و عشق نمیسازه. واقعا عافیت و عشق نمیسازه.تو میخوای هم در نظر مردم عزیز باشی هم در نظر خدا عزیزباشی آخه گفتن از خلق نبری به خدا نرسی، باید از خلق ببری تا به حق برسی.چجوری تو هم خلق را در دستت نگه میداری ، مرید خودت نگه میداری هم به حق میرسی.خوب باید عافیت بفروخت و رسوایی خرید. در هر دینی در هر کاری که هستی باید تا تهش بری و اگه انسان بخواد کاری رو به پایان برسونه رسوا میشه و این واقعیت داره.
عافیت با عشق نبود سازگار
امام حسین مگر در زمان خودش رسوا نشد؟مگر نگفتند این خارجی هست این بدعت آورده، بکشید این را. همه‌ غسل کردند، امامی چنان را در زمان خودش بد نام کردند، رسوا کردند. ما هم دین داریم هم نام داریم نم نان داریم، همه را جمع داریم . هم نگار داریم هم عافیت داریم .
••• شیخ عاشق گشته کار افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
زمانی که شیخ عاشق بود و مَی نخورده بود ، دلش را بر قضا و قدر الهی نهاده بود.
••• آن زمان کاندر سرش مستی نبود
یک نفس او را سر هستی نبود
هنوز مست نشده بود و عاشق بود با هستی کاری نداشت، از خود بیخود بود.ببین الان چجوری شده که هم مست است و هم عاشق.
••• آن زمان چون شیخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
••• برنیامد با خود و رسوا شد او
می‌نترسید از کسی، ترسا شد او
بخودش نیامده بود، رفت مسیحی شد، مرتد شد، کسی که به دین اسلام بیاد و دوباره برگرده قبلی مرتد است، کافر است.حالا کسی که از قبل مسیحی هست کافر نیست.
••• بود می بس کهنه در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
مَی هفت ساله ببین چه کاری کرد.
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
••• عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند
ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
••• بود می بس کهنه در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
حداقل عشق مجازی اینجاش خوب است که عشق مجازی واقعی نه رنگ و بویی! عشق مجازی اینجاش خوب است که انسان را از خودپرستی دور میکند، انسان دیگر پرست میشود، میگویند بت پرستی به از خود پرستی و عشق مجازی کمترین کارش این هست که انسان را از خودپرستی دور میکند، از خودش دور میکند، از اون هویت و شخصیتش دور میکند.

• هاتف ارباب معرفت که گهی مست خوانندشان و گه هوشیار
از می و مغ‌زاده و زنار قصدشان نهفته اسرای‌ست
که به ایما کنند گاه حصار
ارباب معرفت ، آنهایی که واقعا به شناخت رسیدند ، به معرفت رسیدند ، میبینند.
آنها حرفهایشان را در لفافه میزنند، در لفافه مَی و مُطرب و زنار و … برای اینکه آنهایی که حالا به قول حافظ زاهدند و جز ظاهر دین را نمیبینند و جز ظاهر دین را ندارند، تکفیرشان نکنند یا خودشان بیش از این نلغزند .
••• زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
حافظ میگه چون از حال درونی ما آگاه نیست پس نباید برنجیم، در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست، بگذار بزند حرفش را.واقعا همینطور بودند ، اربابان معرفت نتوانستند حرفشان را واضح بزنند و یکی از مشکلات عرفان همین بوده که حرفشان را در لفافه زدند؛ در قالب شعر و داستان و اینجور چیزها گفتند و الا نیازی نبود و میتوانستند ساده بیان کنند.مولانا حرفایش را در قالب داستان شیر و روباه و گرگ و در قالب ایاز و سلطان محمود غزنوی و اینجور چیزها میزند.خوب!حافظ از رند می‌گوید، از صوفی میگوید، از میخانه میگوید، از محتسب میگوید .همچنین پروین اعتصامی که هیچ کس عارفش نمیداند و فکر میکنند که یک زنی بوده گاهی شعر میگفته و در روزنامه‌ها چاپ میکرده، نه!خوب، بهر حال مهم این است که بگیرید
• قصدشان نهفته اسراری‌ست که به ایما و اشاره کنند گاه حصار
که اگر نکنند و واضح بگویند مثل حلاج بر دار میروند. مثل عین‌‌القضات باید شمع ‌آجینش بشوند یا یک روایتی هست که در خانه ماند و مُرد، در را به رویش بستند. کاری نداریم با آنها، فقط لب مطلب را دریابید، انگشت را نبینید ، ببینید انگشت کجا را اشاره میکند.یک پادشاهی هست که آمده عاشق گدایان شده میخواهد این گدایان را از گدایی در بیاورد
• این گدایان بر سر گنج از گدایی مُرده‌اند
بر سر گنج نشسته‌اند و از گدایی مُرده‌اند.
واقعا قصه‌ی ما انسانها همین است
• مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
کسی میرفت میخانه وقتی مفلس بود، قمارباز بود و همه چیزش را که از دست میداد و مفلس می‌شد، چون دیگر اهل قمار بود و اهل باختن بود نه بردن.گفتند این امیری به چه یافتی؟ گفت راست باختن و پاک باختن گفت ای انسان در راه خدا پاک باز و راست باز و امیر باش.

این گداها واقعا این پادشاه را نمی‌شناسند. اگر بدانند چه پادشاهی منتظر اینهاست. چه پادشاهی می‌آید از جلوی این‌ها رد می‌شود.چه پادشاهی هست که به اینها پول میدهد.با پول چه پادشاهی دارند گذران زندگی میکنند.از خوشحالی یا سکته میکنند یا عاشق پادشاه می‌شوند و دنبال پادشاه میروند و پادشاه را پیدا میکنند.آمد لب بوم قالی تکون داد، قالی خاک نداشت خودش را نشان داد( بابا قالی خاک نداااررر ه، مخواد خودشو نشون بده چرا نمیگیرری؟؟!!! )دختره اومده لب بوم میخواد خودشو نشون بده قالی رو بهونه کرده انسان بداند که امامش کیست چجوری جلوه میکند چجوری انسان را راهنمایی میکند چجوری روزی انسان را می‌دهد دیگر گدایی به پایان می‌رسد. پادشای چنین مهربان و دلسوز که عاشق رعیت و گداست ، عاشق من گداست، من چرا نباید عاشق او شوم؟! چون شناخت ندارم چون معرفت ندارم ارباب معرفت نشدم. بر سر گنج از گدایی مرده‌ام. به گدایی خود خو کرده‌ام و راضی‌ام. میگویم گدایی، خوب روزمرگی، زندگی، همین است دیگر ، زندگی یعنی همین چیز بیشتری ندارد وقتی من میگویم زندگی چیز بیشتری ندارد همین گدایست، خوب گداییت را بکن. قلیانت را بکش.
• از هزاران یک نفر اهل دلند
ما بقی تندیسی از آب و گلند
هزاران یک نفر نفر بیدار می‌شود و دنبال آن پادشاه میگردد که این چه کسی بود که امروز صدقه داد و رد شد؟!
چرا من نمیبینم آخه؟!چون ما حریصیم خود صدقه را میبینیم، آن دستی که صدقه را دارد میدهد را نمیبینیم. آن کسی که به ما فیض را میرساند را نمیبینیم. ما خود فیض را میبینیم آن هم حالا به خودمان نسبت میدهیم میگوییم من کار کردم من موفق شدم من فلان شدم میخواهم بیشتر از این کار کنم بیشتر از این موفق شوم بیشتر از این تایید بشوم بیشتر از این تاییدات اجتماعی را بدست بیاورم. موقعیتهای اجتماعی بدست بیاورم
بعد اسمش را هم میگذاریم کار خیر ، کار خوب، کار فلان المعروف الامر به و الامنکر نهی عنه ؛خوب میخواهی کار خوب بکنی آن چیزی هست که پادشاه به تو دستور داده است. میخواهی از کار بد دور بشوی باید از چیزی که پادشاه به تو گفته نکن، از آن دوری کنی پس برو پادشاه را پیدا کن بهت بگوید که چه کار بکن چه کار نکن . خودت میخواهی راه را پیدا کنی پس گداییت را ادامه بده. گداییم ما نه گدای روی معشوق نه گدای روی پادشاه

https://t.me/zirebaraneghamashragskonanbayad/2
لینک کانال تفسیر منطق الطیر عطار نیشابوری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *