شرح و تفسیر سیمرغ قسمت 4.بخش اول

🍃 قسمت چهارم 🍃
••• آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
••• آنکه جانها را چو مرغان آفرید
بعد از آن دام جهان را شد کلید
این دنیا را همچون دامی قرار داد، هم بعدش کلیدش را فرستاد.
••• صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان حریص بینوا
••• دم به دم پا بسته‌ی دام نوییم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
دام‌ها زیادند. دامی که طوطی در آن افتاده است، دامی که بلبل در آن افتاده است، دامی که طاووس در آن افتاده است، همه‌ی این دامها وجود دارند و من در همه این دامها هستم. نه اینکه انسان فکر کند در یکی از این دام‌هاست. مثل بلبل اسیر گلم مثل طوطی اسیر قندم مثل طاووس آرزوهای حقیرانه‌ای دارم همه‌اش در من وجود دارد. پس بعدا رسولانی خدا میفرستد، هدهدهایی که کلید‌هایی دارند.
• یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهره گشاییدن ابواب رسیده‌ست.
••• باز مرغان بیقرار حق شدند
سوی بُستانِ حقایق پر زدند
باز مرغان وجود انسان گاهی بی‌قراری می‌کنند که به سمت حق بروند. گاهی انسان مشغول است. گاهی سرگرم است. گاهی میخواهد به سمت حق برود. سوی بوستان حقایق دلش پرپر می‌زند. آن وقت است که هدهد از راه میرسد.
••• هدهد عالی مقامِ زنده دل
گفت باید دور شد از شهر گِل
از این شهر تن باید دور شویم. این تن وطن ما نیست، ما از جنس این تن نیستیم. • چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم. همین. باید سفر کنیم برویم. گفت باید دور شد از شهرگِل؛ به سمت شهر دل. شهر دل کجا و شهر گل کجا؟!این سفر میتواند در این دنیا اتفاق بیفتد. انسان با اینکه در میان مردم زندگی میکند، لباسهای شیک میپوشد، زندگی خوبی هم دارد نمیخواهد لباس‌های پاره پاره بپوشد، خودش را به درویش بودن بزند، خودش را به عارف بودن بزند اینها یک چیزهای درونی‌اند. میتواند از اینها بگذرد. از اینها برای خودش صفت درست نکند. به این ارزش‌ها توجه نکند. آن وقت که چشمش باز میشود می‌بیند که شهری دیده میشود به نام شهر دل. درست است که زدودن این همه حجابها و رذایل راهنما میخواهد، اما آن کسی که این کار را خواهد کرد ، خواهد زُدود ، صیقل خواهد زد خود ما هستیم.
•••نیست در خور زیستن بی شهریار
این شهر گل شهریاری ندارد. شهریارش هم از گل است. هر سرزمینی پادشاهی دارد که آن هم از گِل. پادشاه اصلی، شهریار اصلی که انسان کامل است در شهر دلِ
•••نیست در خور زیستن بی شهریار
جمله باید رفت سوی آن دیار
••• بعد از آن مرغان دیگر سر به سر
عذرها گفتند مشتی بیخبر
باز مرغ‌ها عذر آوردند. بهانه جویی کردند. ببینید گاهی جان انسان می‌خواهد برود بالا به شهر دل، اما تن انسان چنگالش را در زمین فرو کرده.
• جان گشاید سوی بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها
این چنگال که در زمین زده همان عذر و بهانه است. میگوید مگر میشود؟ نمیتوانیم برسیم من به این کوچیکی او به آن بزرگی. من محدود ؛ او بی نهایت. یکی از دوستان می‌گفت که وقتی کلیپ‌هایی را می‌بینم که زمین در کهکشان و کیهان چقدر کوچیک است دارم خفه میشوم، میخواهم خودکشی کنم.اصلا احساس پوچی به من دست میدهد برای چی زندگی می‌کنم؟خوب این هم یکی از القائات شیطان است. تو کجا و او کجا.
••• سعوه خود را ناتوان و زار دید
••• هر یکی از جهل عذری نیز گفت
گر نگفت از صَدر، از دهلیز گفت
••• گر نگویم عذر یک یک با تو باز
دار معذورم که میگردد دراز
••• هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ
اینچنین کس کی کند عَنقا به چنگ این چنین کس چجوری میتواند به عَنقا برسد؟ به سیمرغ برسد؟به عنقایِ حقیقت
••• هر که عَنقا راست از جان خواستار
( هر که واقعاً می‌خواهد به عنقا برسد)
••• چنگ از جان باز دارد مَرد وار
دست از جان باید بشوید. کدوم جان؟ باید خودش را بکشد؟ باید خودش را در تیررس دشمن قرار دهد؟ نه همان جهاد اکبر.
همان خودسازی. یک عده خیلی عاشق آن صفات و ارزش‌هایی‌اند که کسب کردند. یک عده‌ای تشنه‌اند به خون خویشتن.
••• تو مکن تهدید از کشتن که من
تشنه زارم به خون خویشتن

اون فردی که میرود در مسجد مهمان‌کش، همان داستان مثنوی: (داستان مسجد مهمان‌کش) میرود در مسجد می‌خوابد هر کس در مسجد می‌خوابید؛ میمرد. مسجد او را میترساند؛ از گنبد صدایی می‌آمد میگفت می‌میری کشته میشوی. بعد اگه کشته نشوی فلج میشوی سکته میکنی.
میترسانمت، می‌کُشمت. این مرد هم که قصدش خودکشی بود میگوید :
تو مکن تهدید از کشتن که من
تشنه زارم به خون خویشتن
اونوقت می‌بیند که از گنبد مسجد طلا پایین میریزد. وقتی انسان نترسد و این صفات و ارزش‌ها رو ول کند؛ همه‌اش را ول کرد. تشنه زار بود برعکس مردم که تشنه‌اند به جمع کردن صفات و ارزش‌هااین تشنه‌ست به ریختنش آن وقت است که از گنبد درون انسان طلا میریزد. انسان دروناً ثروتمند
میشود.حکمت از درونش بیرون می‌آید.

••• هر که را در آشیان سی دانه نیست
شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست
افراد تهی مغز و نادان و دیوانه شایسته است که دنبال سیمرغ نروند.
••• چون نداری دانه‌ای را حوصله
چون تو با سیمرغ باشی هم چِله؟!
وقتی صبر و تحملت این هست چگونه میخواهی با سیمرغ هم چله و همنشین باشی؟
••• چون نداری ذره‌ای را گُنج و تاب
چون توانی جُست گنج آفتاب؟!
وقتی ذره‌ای را ظرفیت نداری، چگونه میخواهی با خورشید باشی؟
••• هر کسی شایسته‌ی سیمرغ نیست
عشق او را در خور یار آنکسی است
••• کو بشوید دست از این زندگی
رو به آن خسرو کند از بندگی
دست شستن از این زندگی به معنای رها کردن زندگی نیست بلکه رها کردن چیزهای زائد زندگی‌ست.
چیزهایی‌ست که جامعه در ذهن ما فرو کرده و در جهت و راستایِ هدف آفرینش نیست.
••• هدهد زیبنده‌ی تخت و کلاه
گفت باید رفت تا آن جایگاه
هدف از زندگی این است که برویم به سیمرغ برسیم و گرنه مرغهای زیادی آمدند و مردند؛ بیهوده.
•••جمله‌ی مرغان چو بشنیدند حال
سر به سر کردند از هدهد سوال
مرغان:
••• کای سبق برده ز ما در رهبری
ای کسی که از ما بهتری و مهتری و از سبقت گرفتگانی، السابقون السابقون اولئک المقربون
••• ختم کرده بهتری در مِهتری
••• ما همه مشتی ضعیف و ناتوان
بی پر و بی بال ، نه تن نه توان
••• کِی رسیم آخر به سیمرغِ رفیع؟
گر رسد از ما کسی باشد بدیع
اگر از ما یکی برسد خیلی آدم جالبی هست واقعاً. تحسین برانگیز است. خوب جامعه ناامید می‌کند ذهن ناامید می‌کند عده‌ای از انسان‌ها آدم را ناامید می‌کنند. راه را طولانی نشان می‌دهند. اینها همه‌اش شیطنت است. سنگ اندازی در راهِ انسان و امامش است که انسان نمیتواند برسد.
چرا نرسد؟ یا اینکه عده‌ای الگوهایی نشان میدهند که هر که منطبق با این الگوها زندگی کند و هیچ خطایی نکند، فقط او میتواند برسد به امام.
نه اینجوری نیست. امام با ماست، پیش ماست راهبر ماست، هدهد را میفرستد. عاشق ماست دوست ماست منتظر ماست رفیق ماست میبخشد
کی هست که برود؟
اونقدر راه را دور نشان دادند که هیچ کس نمی‌تواند برود.
آن یکی زنجیره حرص و آز بود
آن یکی ترسیدن از آغاز بود
بط اسیر آب بود
در سفر از خاک بس بیتاب بود
بود طاووس بهشتی هم اسیر
آرزویش آرزویی بس حقیر
طوطی بی‌دل اسیر قند بود
همه اینها وجود داره.
درسته یک بندهایی جامعه در پا و ذهنِ ما فرو کرده اما بدترین شیطنت ناامیدیست که جامعه به ما میدهد وید میگه تو نمی‌توانی. و آن کسایی که خودشان را امام شناس معرفی کردند به مردم، آنها میگویند راه دور است، نمیشود.
••• نسبتِ ما چیست با او باز گوی
ز آنکه نتوان شد به عَمیا راز جوی
یکی از مرغها میگوید اصلاً نسبت ما با امام چیست؟ که با کوری نمیشود راه رفت.چرا باید امام وجود داشته باشد؟اگه نبود چی میشد؟مگر انسان نمیتواند مستقیم با خدا حرف بزنه؟ مگر نمیتواند از خدا حاجاتش را بخواهد؟ مگر خدا انسان را نمی‌بیند؟ نسبت من و امام چیست با هم دیگر؟
چرا باید به امام برسم؟! نرسم چی می‌شود؟ اینا همه سوالات و معماهاییست که ذهن طرح می‌کند بعد سعی می‌کند آن معماهایی که خودش طرح کرده را حل کند.
••• گر میان ما و او نسبت بُدی
هر یکی را سوی او رغبت بُدی
اگر واقعاً نسبتی بین ما وجود داشت سنخیت و جنسیتی بین ما وجود داشت، رابطه‌ای وجود داشت، ما مشتاقش بودیم یا اشتیاقمان بیشتر بود.
ببینید ذهن چطوری سنگ اندازی میکند.
معما طرح میکند بعد می‌خواهد که معمایی که خودش طرح کرده را جواب بدهد.
••• او سلیمان است ما موری گدا
در نگر کو از کجا؟ ما از کجا
••• کرده موری را میان چاه بند
کی رسد در گرد سیمرغ بلند؟
خداوند آورده یک موری را در درون چاه قرار داده، برده سیمرغ را روی قله قاف قرار داده و گفته که این مور باید برود به آنجا برسد. نه اینطور هم نیست این تشبیه خوبی نیست‌ اینها همه‌اش شیطنت ذهن است. شیطنت جامعه هست. آنهایی که دارند درس سیمرغ شناسی میدهند حداقل نه خودشون رفتند به سمت سیمرغ رسیدند نه می‌گذارند که مردم بروند و برسند. فقط کارشان سنگ اندازی و راه را دور نشان دادن و سخت نشان دادن است.
••• خسروی کار گدایی کی بُوَد ؟
این به بازوی چو مایی کی بُوَد
••• هدهد آن خلوت نشین شهریار
در میان جمع آمد بیقرار
••• پیش آمد گفت : ای بی حاصلان
عشق کی نیکو بود از بد دلان
بد دلی و عشق؟
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند.
عشق با یک چیزهایی متضاد است. اصلا جور در نمی‌آید، مثلاً با بد‌دلی، با معامله‌گری با اینها جور در نمی‌آید. من اگر یک قدم بروم به سمت امام، امام قرار است به من چی بدهد؟ بعد مثل تُجار می‌سنجد، معامله می‌کند در ذهنش بعد میگوید حالا بروم سودش بیشتر است، زیانش بیشتر است؟
تو این راه چقدر سختی می‌کشم؟ چقدر به دست میارم؟ نمی‌شود با اینها. این راه را باید با عشق رفت. مرکب این راه عشق است.
• پیش آمد گفت ای بی حاصلان
شما از زندگی هیچی حاصل نکردید.
• عشق کی نیکو بود از بددلان
••• ای گدایان چند از این بی حاصلی
راست نآید عاشقی و بَددلی
عاشقی و بددلی جور در نمی‌آید بدگمان هستید شما
••• هر که را در عشق چشمی باز شد
پای کوبان آمد و جانباز شد
هر که واقعاً عاشق شد نپرسید که چقدر مانده برسم؟ چجوری برسم؟ پای کوبان و رقصان آمد در راه. راه را شروع کرد.
• آن یکی ترسیدن از آغاز بود
نترسید از آغاز نهایتش این است که در راه جانان، در راه جان می‌دهید. هدهد میخواهد آن سنخیتی که انسان و امام دارد آن شباهتی که دارد
آن وجوب وجود امام را ثابت کند و بگوید که رابطه انسان و امام چیست؛ چجوریست. در بالا گفت که گر میان ما و او نسبت بُدی، (یکی از مرغها گفت) هر یکی را سوی او رغبت بُدی یعنی بین ما و او نسبتی وجود ندارد به همین خاطر ما رغبتی نداریم که برویم.
هدهد میخواهد جواب این را بدهد؛ میگوید:
••• تو بدان کآنگه که سیمرغ از نقاب
آشکارا کرد رخ چون آفتاب
••• صد هزاران سایه بر خاک او فکند
پس نظر در سایه‌ی پاک او فکند
••• سایه‌ی خود کرد بر عالم نثار
گشت چندین مرغ هر دم آشکار
••• صورت مرغان عالم سر به سر
سایه‌ی اوست این بدان ای بیخبر
••• این بدان چون این بدانستی نخست
سوی آن حضرت رسد گَردی دُرُست
آن وقت درست میشوی
••• چون بدانستی ببین آن گه بباش
چون بدانستی مکن این راز فاش
چه نسبتی بهتر از اینکه تو از سیمرغی، حدیثی داریم که شیعیان از نور حضرت علی هستند. و به رمزی اشاره شده یک نوع تلمیح و اشاره‌ای شده.
نور چیست؟ حضرت علی کیست؟ ما کیستیم؟ چجوری از نور او به وجود آمده‌ایم؟ حالا بحث زیادی میطلبد اما همین که بدانیم که خدا بر انسان کامل تجلی پیدا کرده و از تجلی خدا به انسان کامل ما سوی‌الله به وجود آمده کافیست. و ما هم جزو ماسوی‌الله هستیم. جزو مخلوقاتیم. و همه مخلوقات از سایه پَر سیمرغ به وجود آمده.

8 نظر برای "شرح و تفسیر سیمرغ قسمت 4.بخش اول" ارسال شده
  1. erotik گفت:

    An impressive share! I have just forwarded this onto a coworker who had been doing a little homework on this. Aila Winston Mitzi

  2. turkce گفت:

    I am sure this article has touched all the internet people, its really really nice piece of writing on building up new web site. Trixie Giavani Aleron

  3. escort bayan گفت:

    Hello my friend! I want to say that this post is amazing, nice written and come with approximately all vital infos. I would like to look extra posts like this .| Mireielle Jethro Sheeree

  4. bursa escort گفت:

    Thanks for these pointers. One thing I also believe is the fact credit cards presenting a 0 rate of interest often bait consumers together with zero interest, instant endorsement and easy on-line balance transfers, nevertheless beware of the main factor that is going to void your own 0 easy road annual percentage rate and also throw anybody out into the very poor house quickly. Jyoti Ephrayim Bracci

  5. erotik گفت:

    Thanks for enabling me to get new suggestions about pcs. Andriette Kenyon Rudolf

  6. erotik گفت:

    I definitely felt anxious about 2016 and feel anxious for upcoming 2017. Although I am concerned, I do have some hope that we will really band together next year to make a difference. If the government is not going to do it, someone else has to! Nita Keith Beal

  7. I truly appreciate this post. I have been looking everywhere for this! Thank goodness I found it on Google. You have made my day! Thank you again. Jewel Guthrey Cleland

  8. young sluts گفت:

    So cool! I love your determination and will use it to inspire me in my challenges. Looking forward to your next post! Gladys Tann Allianora

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *