شرح متنی داستان پادشاه و کنیزک مثنوی معنوی

بشنوید ای دوستان این داستان                      خود حقیقت نقد حال ماست آن
همه داستانهای مثنوی نقد حال انسانه
••بود شاهی در زمانی پیش ازین                  ملک دنیا بودش و هم ملک دین
یک پادشاه دینداری بود
••اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار شاه برای شکار به شکارگاه میرود اما جای اهو و…. شکار کند، کنیزی را شکار می کند. عاشق کنیزی میشود.
••یک کنیزک دید شه بر شاهراه                     شد غلام آن کنیزک پادشاه
عاشق کنیزمیشود که در راه می بیند شایدهم آن کنیز پادشاه را شکار می کند.
••مرغ جانش در قفس چون می‌طپید              داد مال و آن کنیزک را خرید
چند برابر قیمت کنیزک را میخرد خوشحال به قصر برمی گردد.
••چون خرید او را و برخوردار شد                      آن کنیزک از قضا بیمار شد
با خوشحالی کنیزک را می آورد،اما کنیزک مریض میشود.
مولانا مثال میزند:
••آن یکی خر داشت و پالانش نبود                   یافت پالان گرگ خر را در ربود
خرداشت پالانش نبود                                       کوزه داشت، آب نداشت

••کوزه بودش آب می‌نامد بدست                    آب را چون یافت خود کوزه شکست
••شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست           گفت جان هر دو در دست شماست
همه طبیبان شهر را جمع می کند
جان من و جان کنیز در دست شماستاگر کنیز بمیرد من هم میمیرم؛پس جان هر دوی ما به دست شماست شاه اینجا دنبال حق نیست
دنبال قوانین علی و معلولی است میگوید: بیماری معلول است، اگر دکتر بیایدحتما علت این بیماری خواهدرفت! سلامتی معلولِ علت دکتراست. خدا را از یاد برده است.
••جان من سهلست جان جانم اوست               دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
درمان من این کنیزک است. شما اگر این کنیزک را درمان کنید انگار مرا درمان کرده اید.

••هر که درمان کرد مر جان مرا                          برد گنج و در و مرجان مرا

••جمله گفتندش که جانبازی کنیم                     فهم گرد آریم و انبازی کنیم
یک کمیسیون پزشکی تشکیل میدهیم حتما درمانش می کنیم! حتما!!
••هر یکی از ما مسیح عالمیست                       هر الم را در کف ما مرهمیست
هرکدام از ما مسیحیست برای خودش مُرده را زنده می کند. داروی همه درد ها را میدانیم
دکترها چون به خودشان مغرور شدند وبه خدا توجه نکردندکه همه چیز را باید خدا بخواهد، که تاثیر داشته باشد.
••گر خدا خواهد نگفتند از بطر                           پس خدا بنمودشان عجز بشر
نگفتند: انشاالله” نگفتند: اگر خدا بخواد” گفتند: ما حتما اینکار را می کنیم! خدا هم بدش آمد غیرت خدا جوشید وخواست که عجز بشر،وعلم عجز بشر رانشانشان دهد از غرورشان به دانستگیهایشان خدا هم خواست که عجزشان را نشان دهد.

••ترک استثنا مرادم قسوتیست

“ترک انشاالله گفتن” منظوراین نیست که به زبانی بگویید؛ای بسا کسی که زبانی میگوید اما در دلش اصلا اعتقادی به خدا ندارد هیچ نیرو و قوه ای بالاتر از نیرو قوه الهی نیست خدا هر چه بخواهد همان میشود. خودش کجا نشست است درماشین ضدگلوله” مشخص است اعتقاد درونی ندارد،از تفنگ وگلوله میترسد.ما همه همینطوریم به آن چیزی که میگوییم اعتقادکافی نداریم.
••نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت                        جان او با جان استثناست جفت
ای بسا کسی که اصلا به زبان نمیگوید؛ اصلا عربی بلد نیست بگوید! بیسواد است، دلش فتوی میدهد،گواهی میدهد؛تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمیافتد؛
پس اصل استثنا وانشاالله نزد این فرداست.
••هرچه کردند از علاج و از دوا                   گشت رنج افزون و حاجت ناروا
هر کاری کردنند مریضی بیشتر شد.
••آن کنیزک از مرض چون موی شد           چشم شه از اشک خون چون جوی شد
کنیز روز به روز مریضتر میشود،پادشاه اشک خون میریزد.
••از قضا سرکنگبین صفرا فزود                 روغن بادام خشکی می‌نمود
همه چی نتیجه برعکس میدهد  زیرا خدا گفت: می خواهد عجز بشر را نشانش دهد. عجز علم ودانستگیهای بشر خودش قوانین علی ومعلولی را آفریده خودش هم نقضش می کند. کل قران نقض قوانین علی ومعلولی است؛ آتش ابراهیم را نمیسوزاند، باد شیبان راعی را نمیبرد. حالا خیلی مثالهای دیگر هم هست.عسل که باید صفرا را از بین ببرد، زیاد می کند؛روغن بادام که بایدپوست را نرم کند،
خشکتر می کند.

••از هلیله قبض شد اطلاق رفت             آب آتش را مدد شد همچو نفت

هلیله که باید باعث انبساط شود،باعث قبض شد؛آب که باید آتش را خاموش کند، گویانفت است که میریزد روی اتش” آب آتش را مدد شد
شعله اش بیشتر میشود، مانند نفت عمل می کند.”منظور آن داروها هستند” ان داروهایی که به مریض میدهندو نتیجه عکس میدهد. مثنوی بااین داستان شروع میشود خیلی داستان خوبی است. منظور از پادشاه ما انسانها هستیم ما انسانها وقتی به دنیا میاییم و در شاه راه زندگی در شکارگاه زندگی با کنیزی آشنا میشویم، عاشقش میشویم این کنیز جسم ماست.

•• شه چو عجز آن حکیمان را بدید          پا برهنه جانب مسجد دوید

•• رفت در مسجد سوی محراب شد       سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

•• چون به خویش آمد ز غرقاب فنا          خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

انسان وقتی دستش از امور مادی بریده میشود از قوانین علی و معلولی جدا میشود، خودبخود به سمت حق رو می کند. حتی از پیامبر می پرسن که
ای پیامبر( نمیدونم از کدوم پیامبر بود) که خدا چیست؟ کجاست؟ خدا وحی می کند به پیامبرکه بگو خدا همان کسیست که شما تازمانی که دریا ارام است، میگویید:کشتی ما را میبرد، بادبان دارد، کشتی را طوری ساخته ایم برروی آب راه برود. اما وقتی گرفتار طوفان میشوید یک لحظه قلبتان متوجه یک نیرویی میشود!و از آن نیرو کمک می خواهید؛ ای پیامبر بگو: آن نیرویی که ازآن کمک می خواهید! منم! همان خداست! وقتی دستتان از قوانین علی ومعلولی کوتاه میشود، به یک قدرتی رو می کنید که میدانید ماورائه قدرتهاست. آن حق است، آن خداست. وقتی می بیند که طبیان کاری نمیتوانند بکنند پابرهنه جانب مسجد دوید.

• شاه رفت در مسجد سوی محراب شد             سجدگاه از اشک شه پرآب شد

••چون به خویش آمد ز غرقاب فنا                       خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

شاه متوجه حق میشود دستش را از طبیبان میبرد به سجده میرود، اشک میریزد.

•• کای کمینه بخششت ملک جهان                    من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

••ای همیشه حاجت ما را پناه                            بار دیگر ما غلط کردیم راه

بار دیگر ما راه را اشتباه رفتیم

•• لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت                     زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

هرچند میدانی برای چه آمده ام!اماباید در ظاهر هم بگویم.

•• چون برآورد از میان جان خروش                     اندر آمد بحر بخشایش به جوش

از عمق دل فریاد کشید!  دریای بخشش ورحمت خدا به جوش آمد!

•• درمیان گریه خوابش در ربود                          دید در خواب او که پیری رو نمود

داشت گریه می کرد خوابش میبرد. درخواب یک پیری را می بیند؛ پیرمی گوید:

••گفت ای شه مژده حاجاتت رواست  گر غریبی آیدت فردا ز ماست

فردا قرار است یک شخصی را بفرستیم نزد تو بیاید. اگر آمد از طرف ما است.

••چونک آید او حکیمی حاذقست                    صادقش دان کو امین و صادقست

حکیم اصلی آن شخصی است که فردا برایت می فرستیم. هرکاری میگوید بکن چون صادق وامین است.

•• در علاجش سحر مطلق را ببین                  در مزاجش قدرت حق را ببین

این طبیب به حق وصل است،قدرتش را از حق می گیرد نه از دانستگیهاوقوانین علی ومعلول••چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

از خواب بیدار میشود،صبح است.شاه در وعده گاه بیرون شهر آنجایی که قرارگذاشته بودند میرود تا آن طبیب بیاد.

••آفتاب از شرق اخترسوز شد                       بود اندر منظره شه منتظر

••تا ببیند آنچ بنمودند سر                              دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای
منتظر میماندببیند آیا خوابش درست بوده است آیا آن شخص واقعا میاید!؟

••آفتابی درمیان سایه‌ای
می بیندیک شخصی می آیدنورانی
••می‌رسید از دور مانند هلال                         نیست بود و هست بر شکل خیال

خیال انسان هم هست هم نیست، یک سیب را در خیالت متصور میشوید اندازه دارد، رنگ دارد،اما وجود واقعی هم ندارد؛آن شخصی هم که می آمد مثل خیال بود،فقط پادشاه آن را میدید.مثل خیال
•• نیست‌وش باشد خیال اندر روان               تو جهانی بر خیالی بین روان

بااینکه این خیالات وجود واقعی ندارند توهمند، اما جهانی براین خیالها روان است.همه این کارها و کوشش ها از روی فکرو ذهنی که وجود واقعی ندارد،انسان تخیل وتوهم میکند.

••بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان انسانها از روی یک خیال وتوهم وفکر با یکدیگر صلح می کنند،جنگ می کنند. یک خیال خوش می‌ آید ذوق میکنند،
فخر فروشی می کنند، یک خیال بد می اید نگران می شوند،بِهَم میریزند، درون انسان آشوب میشود.

••آن خیالاتی که دام اولیاست                      عکس مه‌رویان بستان خداست

اولیاالله هم خیال و فکردارند؛اما خیال وافکار اولیاالله ناهنجار نیست، عین فطرتشان پاک است،تعقل نه افکار زائد.

••آن خیالی که شه اندر خواب دید               در رخ مهمان همی آمد پدید

آن شخصی را که درخواب دیده بود، می‌ بیند همان شخص است که می آید.
•• شه به جای حاجبان  پیش رفت

به جای دربانان، پادشاه خودش جلو رفت.

•• پیش آن مهمان غیب خویش رفت
هر دو بحری آشنا آموخته

گویا هردویشان یک سنخیتی بایکدیگر دارند هردو دریاییند،شنا بلدند.
[آشنا=شنا]

•• هر دو جان بی دوختن بر دوخته

انسان تا با یکی سنخیت نداشته باشد نه بینشان محبت ایجاد میشود،نه رابطه ایجادمیشود، رابطه ای مداوم نه گذرا به قول امروزی ها تفاهم
(منظورم از سنخیت همان تفاهم اس ) “یک شباهت درونی و باطنی” هردو بحری، هردو بچه دریا هستنند هم استاد، هم آن طبیب که میاید، هم این پادشاه”
•• گفت معشوقم تو بودستی نه آن
گفت:چقدر تورا دوست دارم بااینکه اولین باری است که می بینمت. معشوق من تو بودی نه آن کنیز

•• لیک کار از کار خیزد در جهان
“عجب! کار، کار را نشان میدهد باید کنیزک می آمد مریض میشد، من طبیب می آوردم و آنها علاجش نمیکردن تااینکه میرسیدم به طبیب الهی”

••ای مرا تو مصطفی من چو عمر             از برای خدمتت بندم کمر

•• از خدا جوییم توفیق ادب                      بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

•• بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد            بلک آتش در همه آفاق زد

از خدا ادب میخواهیم،بسیارمهم است این ادب! نه آن ادبی که جامعه و یاد داده است. این ادبی که مولانا ازش یاد کرده یک نوع حالت تواضع و رضایت درونی است. اما ادبی که جامعه به ما یاد داده یک عده بایدها ونبایدهاست  با این الگو بنشین، احوال پرسی کن،مهمانی برو، میزبان باش، تعارف کن اینها ادب جامعه هستند. اما ادبی که مولانا از آن حرف میزن یک حالت درونیست شبیه تواضع رضایت، به همین خاطر مولانا میگوید:
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد                بلکه اتش برهمه آفاق زد

بی ادب، آن گستاخی را که در مقابل حق می کند باعث میشود که خیلی از نعمات ورحمات خدا قطع شود.

•• مائده از آسمان در می‌رسید               بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

•• درمیان قوم موسی چند کس              بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

موسی وقتی قوم بنی اسرائیل را نجات میدهد واز رود نیل رد می کند، خدا میگوید: هیچ زحمتی نکشید گوشت بلدرچین وعسل برای شما میدهم.
عسل بخورید از گوشت بلدرچین بخورید.یک عده بی ادب گفتند:ای موسی به خدایت بگو: پس دسر  ونوشابه و ماست موسیرش چه شد؟
راضی نشدن به آن روزی که خدا به آنها میداد،بیشتر خواستنند. تکاثر کردنند. مائده از اسمان میرسید بدون گفت وشنید، یه عده بی ادب گفتن سیر وعدسش کو؟؟ از آسمان روزیشان قطع شد، خدا گفت دیگر نمیدهم. گفت: برید خودتان کار کنید، بیل و داس بزنید خودتان بکارید هرچی می خوایید بخورید.
این مال قوم موسی!

•• باز عیسی چون شفاعت کرد حق        خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

حواریون نزد عیسی بودنند غذا خواستنند عیسی هم از خدا خواست آمد غذا در طبقهایی

•• مائده از آسمان شد عائده                  چون که گفت انزل علینا مائده

غذای آسمانی آمد چون که عیسی گفت: خدایا غذایی برای ما بفرست.

•• باز گستاخان ادب بگذاشتند               چون گدایان زله‌ها برداشتند

این گدا منشی و نارضایتی انسان مگر تمامی دارد؟

•• لابه کرده عیسی ایشان را که این       دایمست و کم نگردد از زمین

عیسی گفت: ای قوم من این حرفهارا نزنید زشت است! این دائمی است، همیشه میاید خدا چیزی را داد دیگر قطع نمی کند خدا رحمتش را قطع نمی کند چیزی را که داد پس نمی گیرد. این روزی که به شما میدهد تا حالا داده و از گرسنگی نمرده اید از این به بعد هم میدهد. همانطور که به گنجشک وروباه میدهد. آنها نه پس انداز دارند، نه توی بانک پول دارند هرروز که از خواب بیدارمیشوند خداروزیشان را میدهد.

•• بدگمانی کردن و حرص‌آوری              کفر باشد پیش خوان مهتری

انها بدگمان نیستند؛ ای انسان! تو چرا بدگمانی به خدا؟ میگویی امروز داد فردا نمیدهد!

یک خواجه ای، اربابی، پولداری             یک سفره ای را پهن می کند
توهیچ گاه بدگمان نمیشی که الان این را بخورم تمام میشود! میدانی که این پولدار است هر چی که بخوری وبخواهی سلف سرویس میاید پشت سرهم!
اما نسبت به خدا نمیدانم چرا اینگونه هستی ای بنده!؟ این بدگمانی وحرص تو! کفرست.

•• زان گدارویان نادیده ز آز

یعنی ندیده ونخورده

•• آن در رحمت بریشان شد فراز

خداوند میگوید: من در گمان بنده خود هستم به من خوش گمان باشد من خوش گمانی آن را تبدیل به بدگمانی نمی کنم؛پس چرا ما بدگمان باشیم که خدا نعمت ورحمتش را قطع کند؟ به خاطر گدا صفتی آن در رحمت بسته شد.

•• ابر بر ناید پی منع زکات

نان به همدیگر نمیدهند که پولم کم میشود، انفاق نمیکنند، ازدست فقیر نمیگیرند(کمک نمیکنند)  خدا ابر نمی فرستد، هر چقدر می خواهی برو باردارش کن نمیدهد. منظور از زکات، انفاق است اگرانسان به خدا خوش گمان باشه به فقیرهم میدهد دیگر از بدگمانی است که مال دنیا را دو دستی گرفتیم رهایش نمی کنیم.••

وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم           آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

تمام این افکار ناهنجارها،ظلمات وغمی که تو داری به خاطر نداشتن اعتماد به خداست. به خاطربی باکی وگستاخی خودت است. خداوند در قرآن می فرماید: هرچی خوبیست از خداست،  هر چی بدیست از خودتان است.

• هر که بی‌باکی کند در راه دوست       ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

هرکی گستاخی کند در راه خدا راه حق را میبندد.

•• از ادب پرنور گشته‌ست این فلک

این نظم را خدا کار گذاشته است،  همه از روی نظم کار می کنند؛ ابر و باد و فلک با  این نظم کار می کنند از فرمان خدا سرپیچی نمی کنند.

•• وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب              شد عزازیلی ز جرات رد باب

[جرات همان گستاخی] منظور از عزازیل همان ابلیس هست؛ ابلیس گستاخی و بی ادبی نشان داد در مقابل خدا ایستاد با خدا کل کل کرد، گفت من را از آتش افریده ای! انسان از خاک بدبو افریده ای! آتش پاک است نور دارد! خاک لجن وبد بوست!چرا من باید به انسان سجده کنم؟ من به حرف تو گوش نمیدم!
رد باب شد از این در رانده شد.

••دست بگشاد و کنارانش گرفت             همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

پس در مقابل آن پیر،استاد هم بایدادب به خرج داد؛ ادب به خرج بدهی آن استاد دستت را می گیرد ومیبرد، ادب به خرج ندهی گستاخی کنی وکل کل کنی از همان راهی که آمده برمیگردد یا چیزهایی که هست به تو نمیگوید؛ اما پادشاه ما از آنجایی که باادب است..

••دست و پیشانیش بوسیدن گرفت         وز مقام و راه پرسیدن گرفت

گفت: چگونه این راه را بروم؟راه سیرو سلوک را پرسید!

••پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر

هم می پرسیدو می بوسید استاد را، هم به سینه اش می چسباند،قربان صدقه اش میرفت.

••گفت گنجی یافتم آخر بصبر

به به خدا گنج برایم فرستاده است.

•گفت ای نور حق و دفع حرج           معنی‌الصبر مفتاح الفرج

به پیر گفت: تو نور حقی؟دفع مشکلاتی کلید درگشایشی؟

••ای لقای تو جواب هر سئوال

دیدن تو مشکل هرسوال است.

••مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

همه مشکلاتم‌ حل شد بی آنکه باتو حرفی بزنم.

••ترجمانی هرچه ما را در دلست

ترجمه دل مایی: میدونی از دل ما چی میگذرد .

••دستگیری هر که پایش در گلست

اینجا توضیحی لازم هست که باید بدهم؛ این سرگذشت خود مولاناست! مولانا خودش درشاهراه و شکارگاه زندگی عاشق جسمش شد عاشق آن شخصیت خیالیش شد مریدومراد جمع کرده بودچهارهزار تا مرید در مدرسه قونیه درس میداد از همه ی عالم آمده بودن که درس یاد بگیرند روز به روز آن منیتش فربه میشد و هرچقدر آن منیتش فربه میشد مریضتر میشد. واقعا مرضی بزرگتر از غرور نیست عاشق خودش بود؛ اما خودش هم داشت مریض میشد
همه رذایل انسان را مریض می کند خشم، حرص ،غرور، فخرفروشی، چشم و هم چشمی، خود رو نشون دادن اینها انسان رو مریض می کند و مولانا واقعا مریض شده بود؛ ((واقعا ازدست خودش عاصی شده بود که از خدا کمک می خواهد.)) خداوند شمس را میفرستد؛ آن طبیب الهی رامی فرستدبرای درمان مولانا” و عاشق شمس میشود شمس هم خود امام زمان بود، نه خود شمس به شکل شمس آمد ومولانا رو نجات داد.

••مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

اینجا هم اشاره می کند به لقب امام حسن وامام علی را میاورد ای برگزیده وراضی شده

••ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

وقتی قضای الهی میاید جاهم تنگ میشود راه فراری هم نیست.

••انت مولی‌القوم من لا یشتهی             قد ردی کلا لئن لم ینته

ما بخواهیم، نخواهیم، اگر اشتیاق تورا نداشته باشیم، یا اشتیاق تورا داشته باشیم تو انسان کاملی  تو امام ما هستی تو مولای ما هستی
تو برما ولایت داری

••چون گذشت آن مجلس و خوان کرم          دست او بگرفت و برد اندر حرم

چون مجلس تموم شد دست آن طبیب را می گیرد ومیبرد به اندرونی”

•• قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند                بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

پادشاه ، کنیزک را نزد طبیب الهی می برد،تا آنرا معالجه ومعاینه کند.

•• رنگ روی و نبض و قاروره بدید

طبیب الهی رنگ و روی و قاروره را دید.
( قاروره ظرف ادرار)

•• هم علاماتش هم اسبابش شنید

درمانش کرد، سوال کرد،به پادشاه گفت:

•• گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند         آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

هر دارویی که طبیبان داده اندبرعکس بوده است.

•• بی‌خبر بودند از حال درون

انها به ظاهر قضاوت می کردنند از حال درون کنیز بی خبربودنند.

•• استعیذ الله مما یفترون

 

به خدا پناه میبرم! از کسانی که افترا می بندند! دروغ می گویند! نمی فهمند وفتوی میدهند! نمیدانند  و می گویند!•• دید رنج و کشف شد بروی نهفت
لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت رنجش از صفرا و از سودا نبود طبیب الهی کنیزک را دید،مریضی ظاهری نداشت!

•• بوی هر هیزم پدید آید ز دود   

    دید از زاریش کو زار دلست             تن خوشست و او گرفتار دلست

دید کنیز عاشق شده است.

•• عاشقی پیداست از زاری              نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست

“مرض عشق از دیگر مریضیها جداست”

•• عشق اصطرلاب اسرار خداست

عشق واقعی یک اصطرلاب، جام جم است، یک ایینه ای است که اسرار خدا رانشان میدهد.

•• عاشقی گر زین سر و گر زان سرست       عاقبت ما را بدان سر رهبرست

عاشقی! اگر عشق مجازی یا عشق حقیقی باشد، می تواند مارا راهنمایی کند؛ عشق مجازی هم شرط و شروطی دارد! به شرط هاوشروط ها!!”می تواند مارا راهنمایی کند؛ عشق مجازی یا عشق دنیایی که خود خواهی نیاورد بلکه خودخواهی را ازبین ببرد، انسان را بی خویشتن کند!
نه اینکه انسان بخواهد با به دست اوردن معشوق یک صفتی برای خودش قائل شود؛
یک چیزی به خودش اضافه کند.

•• هرچه گویم عشق را شرح و بیان     چون به عشق آیم خجل باشم از آن

انسان نمی تواند حالات روحی وروانی خودش رو توضیح دهد! مگر به کسی که مثل خودش تجربه ای داشته باشد. دو نفر اگر تجربه یکسانی داشته باشند می توانند از طریق کلمات با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛ والا کلمات به خودی خود معانی راحمل نمی کنند.
وقتی می گویم: این شیرین است! چون قبلاشیرینی را درک کرده ای وچشیده ای میدانی این صوتی که از دهان من خارج میشود وبه گوش تومیرسدمفهومش چیست؟ اگر هیچ چیز شیرینی در طول عمرت نخورده باشی، هرچقدر درمورد شیرینی مطلب بنویسم وحرف بزنم یعنی صوت وکلمه ایجاد کنم تو معنی آنها نخواهی فهمید! حالات روحی انسان هم چنین کیفیتی دارد. مثلا کسی که عاشق نشده باشدهر چقدر از عشق بگویی نمی تواند متوجه شود! پس برای درک یک عده چیزها باید خودت بروی تجربه‌اش کنی! مثال: عشق دنیایی را تو تجربه کردی، من هم تجربه کردم! وقتی من می گویم: چنین کیفیتی دارم درکم میکنی! میدانی که منظور من از این کلمات که می نویسم با حروف، یااینکه حرف میزنم چیست!؟ اما کیفیت عشق حقیقی را چون ما درک نکرده ایم! مولانا هر چقدرهم بنویسد ما درک نخواهیم کرد؛ مولانا میگوید: پس من نمیتونم در مورد عشق واقعی وحقیقی حرف بزنم.

•• گرچه تفسیر زبان روشنگرست

هر چیزی رامی توان با زبان توضیح داد؛

•• لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

قلم داشت مینوشت! حروفات را می توان نوشت! اما وقتی کلمه عشق را نوشتم تو چه فهمیدی؟ درک وفهم نکردی کیفیت عشق اصیل چیست!؟ پس قلم برخود شکات، بیخود نوشت!

•• عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

منظور مولانا: اینجا از عقل همان تفکراست، ما چگونه تفکر می کنیم؟ با کلمات تفکر می کنیم!؟ یا با تصاویر! ذهن انسان! ذهن جسم!
ذهنی که مادی است؛ یا تصاویر را در خودش نشخوار می کند یا کلمات را !! به این می گویم: تفکر گاهی من باب مصامحه می گویم تعقل وقتی عشق از جنس معنی است، ماده نمی تواند آنرا درک کند. نتیجه این میشود: ذهن مثل خر درگل گیر می کند.

•• شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

می خوای عشق را درک کنی باید خودت بروی آن کیفیت را تجربه کنی،
“باید بروی عاشق بشی”

•• آفتاب آمد دلیل آفتاب

کسی که در ظلمت است، آفتاب حقیقت را ندیده به آن چه بگویم!؟ مولانا میگوید: کسی که در غار و چاه نفس زندگی کرده است ولحظه ای بیرون نیامده وآفتاب عالم تاب را ندیده من چه بگویم !؟ افتاب اینگونه است ،نور میدهد! تئوریات واستدلالها دلایل عقلی ونقلی انسان را به حقیقت نمی رساند.برای اینکه افتاب حق را درک کنی خودت باید زیر آفتاب حق بروی” هم نورش را ببینی هم گرماش رو حس کنی!!

•• گر دلیلت باید از وی رو متاب

مولانا میگوید: اگر از من دلیل می خواهید! من نمی توانم برایت دلیل واستدلال بیاورم! فقط می توانم از این زندان آزاد بشوی، ازاین ظلمت به سمت نور بروی” آن آفتاب حقیقت برتو بتابد. پس اگر دلیلی می خواهی ازمن فرارنکن از آفتاب به زیر آفتاب . آفتاب دلیل خودش را دارد

•• از وی ار سایه نشانی می‌دهد          شمس هر دم نور جانی می‌دهد

درست است که چیزها با ضدخودشان شناخته میشوند؛ تاریکی به معنی این است که نور وجود دارد. سیاهی نباشد، سفیدی را تشخیص نمیدهید! ظلمت نباشد نورا تشخیص نمیدهیم! شب نباشد روز را نمی توانی تشخیص دهید! باید هر چیزی ضدی داشته باشه تا آن چیز مشخص شود؛ ادمهای بد نباشند، خوب مشخص نمیشود! شیطان نباشد! رحمان شناخته نمیشود! مریضی نباشد سلامتی معنی پیدا نمیکند کسی که توی عمرش هیچ مریضی سراغش نیامده، حتی سرماهم نخورده، بگویی سلامتی نمیداند یعنی چه!؟ خودش درعین سلامتی است ،اما چون ضدش را تجربه نکرده پس خود سلامتی راهم نمی تواند تشخیص دهد!

•• سایه خواب آرد ترا همچون سمر      چون برآید شمس انشق القمر

سایه نشانه آفتاب است. اگر افتاب نباشد سایه هم نیست! میشود از سایه به آفتاب پی برد؛ حتی به جهت آن پی برد! الان سایه ی من به این سمت افتاده است! آفتاب درکدام سمت می شود؟ وقتی خودت می توانی که آفتاب را ببینی، سرت را بلند کنی ازچاه نفس بیرون بیایی وآفتاب را ببینی
چه معنی دارد! چرا باید باسایه استدلال کنید!؟ اینجا سایه به معنی استدلالها وحرفهای تئوری ونظری است.

پای استدلایان چوبی بود                    پای چوبین سخت بی تمکین بود

وقتی که شمس هر دَم نور میدهد پس تجربه اش کنید! هرچقدر کتاب بخوانی وسخنرانی گوش دهی تا خودت تجربه نکردی اینها یک سیری کاذب می آورد؛یک عده دانستگی وعلم برایت می اورد؛ اینها همان سایه اند. تو را به خواب فرو می برند؛ مثل قصه،وقتی که آفتاب دمید ماه پنهان شد،رنگش را از دست داده است. عمرت را صرف تئوریات نکن، اگر عمرت راصرف تئوریات کنی تورا به خواب میبرد،مغرور میشوی، فکر می کنی که میدانی درحالی که نمیدانی
گرفتارجهل مرکب میشوی‌

•• خود غریبی در جهانچون شمس نیست       شمس جان باقیست کاو را امس نیست

••سایه خواب آرد ترا همچون سمر                 چون برآید شمس انشق القمر

وقتی آفتاب حقیقت طلوع کند یا رفتی به حقیقت رسیدی آن استدلالها ومسائل نقلی، تئوری،نظری که مثل حباب ترکید لازم‌نیست؛ حباب تئوریات ونظریات، رنگ باخت.

وقتی بیافتی در شاهراه حقیقت می بینی که خیلی خلوت است شاید جز خودت کسی را نبینی” در داستان سیمرغ هم گفتیم وقتی مرغها شاهراه حقیقت را می بینند که چقدر خلوت و خالی است! گفتند: مافکر کردیم شاهراحقیقت پراز مرغ است! همه به سمت سیمرغ میروند! جز ما کسی اینجا نیست!واقعا راه حقیقت راه غریبی است! کسی نیست وحقیقت غریب است بین مردم! غریبترین چیز! حقیقت جان انسان هیچگاه غروب نمیکندواز بین نمیرود؛
تو میتوانی بروی به آن برسی”

••شمس در خارج اگر چه هست فرد

در آسمان خورشیدیکی است.

••می‌توان هم مثل او تصویر کرد

میشود شکلش را کشید در نقاشی یا در ذهن تصور کرد. یا یک اینه گرفت ان خورشید که در اسمان است در آینه بیافتد. پس میشود تصویرش را متعدد کرد.

••شمس جان کو خارج آمد از اثیر         نبودش در ذهن و در خارج نظیر

آفتاب حقیقت خارج از افلاک است؛ در آسمانها نیست در عالم بیرنگی وبی چونی‌ است. بی شکل است ، نمیشود تصورش کرد! نمیشود شکلش را کشید!

••در تصور ذات او را گنج کو

حقیقت وحق در تصور انسان نمی گنجد!

هرچه اندیشی پزیرای فناست
انچه در اندیشه ناید آن خداست

آن حق است! پس باید بگویم: سبحان الله عمی یسفون ای حق! ای خدا ! تو پاکی از آن چیزی که ما به صورت تئوری ونظری آموختیم
به صورت ذهنی ذخیره کردیم و این رو معادل تو قرار دادیم سبحان الله خدایا تو پاکتر از انچه هستی که در ذهن خود ذخیره کردم الله اکبر:
خدایا تو بزرگتر از آنی که من فکروتصور می کنم.

••تا در آید در تصور مثل او
چون حدیث روی شمس الدین رسید        شمس چارم آسمان سر در کشید

وقتی اسم شمس میاید مولانا به یاد دوستش شمس میافتد.

••واجب آید چونک آمد نام او                     شرح کردن رمزی از انعام او

با آن نون ونمک خورده ایم خودبه خود فکرش به سمت دوستش شمس میرود. میگوید: بگذار از آن هم حرف زنیم از لطف وکرم آنوحرف بزنیم.

••این نفس جان دامنم بر تافتست        بوی پیراهان یوسف یافتست

این نفس(این لحظه) شاید منظورش از جان حسام الدین چلپیه چون بعد شمس مولانا با حسام الدین دوست میشودو دمخور و هم سِر میشود. میشود گفت: که تا حدودی حسام الدین جای خالیه شمس را برای مولانا پرکند؛ میگوید:این لحظه که اینجا نشستم حسام الدین دارد مرا اذیت می کند؛
میگوید:وقتی به حسام نگاه می کنم انگارشمس را می بینم حسام پیراهن یوسف است.

••کز برای حق صحبت سالها            بازگو حالی از آن خوش حالها

حسام الدین میگوید: کمی از افرادی چون شمس برایم بگو   خوش حالها(افرادی که رهاشدن از نفس)

••تا زمین و آسمان خندان شود        عقل و روح و دیده صد چندان شود

حسام‌به مولانا میگوید: بگو تا ماهم عقلمان، روحمان و دیده هایم وبیناییمان صد چندان شود. مولانا در جواب حسام الدبن میگوید:

••لاتکلفنی فانی فی الفنا

تکلیف نکن برمن حسام! من در حالت بیخودی هستم! به یاددوستم شمس افتاده ام، غمگینم نمی تونم توضیح بدهم!

•• کلت افهامی فلا احصی ثنا

اگر تمام وجود من زبان شود باز هم نمی تواند آنرا تعریف کند! من چه بگویم؟

•• کل شیء قاله غیرالمفیق

همه چیز زبان شود، نمی تواند آنرا تعریف کند.

•• ان تکلف او تصلف لا یلیق

از روی اجبارو چاپلوسی هر جوری تعریف کنی نمی شود.

•• من چه گویم یک رگم هشیار نیست

چگونه حرف بزنم که مست یارم شده ام!؟

•• شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

•• قال اطعمنی فانی جائع
واعتجل فالوقت سیف قاطع

حسام میگوید: به من غذا بده گرسنه ام!حکمت بده! تومادر منی! باید بگویی! بگو وقت دارد میگذرد! مگر ما چقدر عمر داریم که تو دست دست می کنی؟

•• صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

انسان عاقل وقت را غنیمت میشمارد.

•• نیست فردا گفتن از شرط طریق

فردا فردا نکن

• تو مگر خود مرد صوفی نیستی          هست را از نسیه خیزد نیستی

چرا می توانی بگویی!! نمیگویی؟ نصیه میگویی؟

•• گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

بهتره که این سِرّ منو شمس پوشیده بماند.

•• خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

وقتی داستانهای مثنوی را با یکدیگر میگوییم وجلو میرویم! اگر زیرک باشی می فهمی که من چه می گویم!؟

•• خوشتر آن باشد که سر دلبران         گفته آید در حدیث دیگران

این بهتر است که سِر دلبرم را در حدیث دیگران بگویم با کاراکترهای دیگر، از زبان شیر  و روباه وگرگ بگویم! یعنی اشاره کنم رُک نگویم. حسام می گوید:

•• گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول       بازگو دفعم مده ای بوالفضول

با من بی پرده حرف بزن نه با رمز و کنایه  نه با زبان داستان با این کار می خواهی من را دفع کنی!؟به من نگویی ای دانا!؟

• پرده بردار و برهنه گو که من          می‌نخسپم با صنم با پیرهن

انسان مگر با معشوقش با پیراهن می خوابد؟ برهنه بگو، رُک وراست بگو! من نمیخواهم از زبان‌ شیر و روباه وگوسفند بشنوم؛ از زبان داستان و تلمیح واشعار بگویی” مولانا میگوید:

•• گفتم ار عریان شود او در عیان      نه تو مانی نه کنارت نه میان

حسام تو ظرفیتش را نداری اگر عریان بگم شاید تحمل نیاوری!

•• آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه        بر نتابد کوه را یک برگ کاه

چیزی طلب کن که ظرفیش رو داری یک برگ کاه نمی تواند یک کوه را تحمل کند! (حقیقت چون کوهی است وما کاهیم)

•• آفتابی کز وی این عالم فروخت      اندکی گر پیش آید جمله سوخت

آن آفتابی که گرما میدهد از آن استفاده می کنیم، زمین سبزمیشود اگر اندکی جلوتر بیاید می سوزواند. (آفتاب حقیقت همین گونه است به اندازه باید گفت.)

•• فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی           بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

••این ندارد آخر از آغاز گوی                     رو تمام این حکایت بازگوی

دفتر اول بخش ۲

•• رمز گشایی داستان پادشاه وکنیزک دفتر اول

گفتیم که تمام داستانهای مثنوی معنوی مولانا نمادین است. داستان پادشاه وکنیزک هم نمادین است. پادشاه روح انسان ،کنیز جسم انسان .انسان وقتی وارد دنیا شد چه چیزی می بیند؟ درشاهراه زندگی دراین دنیای ماده جسم را می بیند! فکر می کند عبارت است از: جسم دراینه خودش را می بیند فکر می کند من این جسم هستم! عاشق خودش( جسمش) میشود! پادشاه عاشق کنیزک شد، عاشق جسمش میشود. تمام تلاشش را می کندکه این کنیزک جسم سالم بماند. اما در اثر زندگی در اجتماع کم کم این جسم مریض میشود. مثل همان کنیزک که مریض شد. ما وقتی از کودکی خارج می شویم
کم کم به خودمان اشعار پیدا می کنیم عاشق خودمان می شویم. حالا اسمشو بگذارید حب ذات،تمام سعیمان را می کنیم از خودمان دفاع وحمایت کنی چه ازاین جسم واقعی چه از آن من کاذب، هستی کاذبی که در ذهنمان برای خودمون درست کردیم دفاع کنیم. هم از جسم مادی دفاع می کنیم
هم ازشخصیتی که در ذهن ما شکل بسته دفاع می کنیم. می خواهیم که این شخصیت ما وجسم مادی ما در امنیت باشد!مریض نشود! اما جامعه یک کیفیتی دارد نمیگذارد این جسم، سالم این عمر را طی کند و جسم مریض میشود. ذهن ها مریض میشوند! چرا حالا جسم ها مریض میشوند آنرا بگذاریم برای بعد! ین جسم مریض میشود وانسان هرکاری می کند تااین جسمش را مداوا کند. مثلا می بینم که رفته رفته آشفته‌تر میشوم!
سردر گم میشوم! حریص تر میشوم! خشمگین تر میشوم! به روانشناسها مراجه می کنم کتابهای متعددی می خوانیم!

•• شه طبیبان جمع کرد از چپ وراست      گفت جان هردو در دست شماست

••هرکه درمان کرد مرجان مرا                    برد دُر و  مرجان  مرا

انسان به طبیبهای مختلف مراجعه می کند می خواهدکه ازاین درد های روانی نجات پیدا کند! می خواهد از خودش فرار کند، این حرص ،طمع ،آزمندی ،خشم ،سردرگمی وآشفتگی را در خودش نبیند. راههای فرار مختلفی برای خودش اختراع می کند.اعم از تخدیرها ،سرگرمی ها ،پول وثروت
تااینکه یک آرامشی در وجود انسان ایجاد کنند. اما هرچقدر ثروت بیشتر میشود، موقعیت اجتماعی بهتر میشود می بیند که نه!!! وضع خرابتر میشود، به راحتی نمیرسد، به آن آرامش دوران کودکی برنمی گردد این ها نه تنها درمان نمی کنند بلکه بدتر هم می کنند.

•• هر چه کردنند از علاج و از دوا              گشت افزون وحاجت نا روا

هرتلاشی انسان بکند در جهت خلاصی از این احساسات وهیجانات ناخوشایندباعث میشود که انسان
بیشترمریض شود.

•• آب اتش را مدد شد همچو نفت

من دنبال تایید مردم می گردم! فکر می کنم اگر مردم مرا تایید کنند! اگر عاشق من شوند! اگه من یک موقعیتی پیدا کنم که چشم همه گرد شود درمان خواهم شد!به آرامش خواهم رسید! فکر می کنم که این ها آبند آتش آشفتگی مرا خاموش خواهد کرد اما غافل ازاینکه در عمل اینها مثل نفت اندبرآتش، این آشفتگی را بیشتر می کند.

•• از قضا سرگنجبین صفرا فزود             روغن بادام خشکی می فزود

در عمل درمان نمی شوم؛ یا اینکه انسان به مرحله ای میرسد ( همه انسانها نه) یک عده انسانها همان راه را در پیش می گیرند.راه های تخدیر،سرگرمی ،انباشتن و تکاثر در پی می گیرند. اما یک عده ای به یک جایی میرسند و می فهمند،با آگاهی ،ادراک ،درک میرسند که این درمان داروی دردش نیست.وبا اینها وجودش درمان نمیشود.  روز به روز بدترهم میشود و به نا  امیدی میرسند. وقتی به ناامیدی میرسند به یک نیروی مافوقی دست می اندازند که مافوق نیروهای مادیست.امیدشان از عوامل مادی قطع میشود دستشان را می اندازند به حق

•• رفت در مسجد سوی محراب شد        سجدگاه از اشک شه پرآب شد

••چون به خویش آمد ز غرقاب فنا           خوش زبان بگشاد در مدح وصنا
که کمین بخششت ملک جهان

ما غلط کردیم این راهی که میرفتیم راه رهایی نبود روز به روز آشفته تر میشدم! وقتی انسان عمیقا وخالصانه از خدا وحق می خواهد که درمانش کنددرمان میشود؛حق خسیس نیست حق، اینطور نیست که دست انسانی را که به سویش دراز کرده را نگیرد. ما دستمان را به عوامل مادی دراز کردیم به همین خاطر است که هیچگاه رها نمی شوم. ماشین میخریم چندروزی خوشیم بعد دوباره ناخوشیم! خونه میخریم خوشیم ،دوباره ناخوشیم! یک دوست جدیدی پیدا می کنیم یا یک رابطه عاشقانه ایجاد می کنیم چند روزی حالمان خوش است دوباره ناخوش می شود.

حسام الدین به مولانا میگوید:

•• بازگو از آن خوشحالها

از آنهایی که رها شدن بگو

•• تازمین و آسمان خندان شود          عقل و روح و دیده دو صد چندان شود

آنها چه کار کردند که به رهایی رسیدند؟ که ما نمی توانیم به رهایی برسیم؟ از دست نفس چگونه‌آن خوشحالها رها شدند؟من نمی توانم رها شوم؟انسان خالصانه دنبال حق باشد، دنبال رهایی باشد، با صداقت راه را به آن نشان میدهند. اما می بینیم که خیلی ها دنبال حق هستنند، دنبال راه رهایی هستنند!
اما در عمل رها نمیشوند! چرا رها نمیشوند؟! آنها نیتشان خالص نیست.

•• طالب علم است بهر عام وخاص      نی که تا یابد ازاین عالم خلاص

مطالعه میکند!از حق میخواند! از حق حرف میزند! بالای منبرمیرود،پایین میاید! جلسه میگذارد! همه کاری میکند! اما بهر عام وخاص! نه به خاطر اینکه از نفس جدا شود! علم برای علم ،دانش برای دانش حتی علم توحید هم بخواند باز رها نمیشود! علم قران هم بخواند رها نمیشود! عقل انسان کار نمی کند که دستت را به سمت حق دراز کن!تو داری با عرفان بازی می کنی حتی از خودشناسی هم می خواهی برای خودت شخصیت درست کنی! از مثنوی هم می خوای برای خودت یک شخصیت درست کنی! وقتی نیتت اینه می خوای شخصیت درست کنی می خواهی قران را حفظ کنی
یک موقعیت اجتماعی بهم بزنی وقتی علم توحید وخداشناسی می خوانی که مردم بگویند: به به! تاییدت کنند!
چه فرقی با پول جمع کردن دارد؟ این آقاپول جمع می کند که تایید شود! توعلم جمع می کنی که تایید شویی! هیچ کدامتان رها نخواهید شد.اما این پادشاه داستان ما آدم صادقی است. میرود دستش رو واقعا به حق دراز می کند حق در زمین رسولانی دارد،طبیبانی دارد حاذق

•• چون برآورد از میان جان خروش              بهر بخشایش همی آمد به جوش
دید درخواب که پیری رو نمود

در خواب دید پیری میاید میگوید:

• ای شه جمله حاجاتت رواست                 گر طبیبی آیدت فردا زماست

اگر فردا یک طبیب حاذقی بیاید یک رسول وپیامبری بیاید! یک کسی بیاد که تورو نجات دهد! یک هدهدی بیاید که تورا به سمت سیمرغ ببرد!
از جانب ماست قبولش کن از مکذبین نباش صبح شدشاه منتظر طبیب الهی بود. طبیب الهی هست اما تو دنبالش نیستی

• طبیب عشق مسیحی دمست ولیک      چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

وقتی تو درد را حس نمی کنی مشغول سرگرمیها، تخدیرها، گذران عمر میکنی چگونه تو را درمان کند؟ پس انسان باید به این آگاهی برسد این کارها علاج دردش نیست. مرهم گذاشتن موقتی است. و روز به روز این سرطان نفس ریشه دارتر میشود. بایدبکنیم

•• خاربن هرروز در قوت وبرخاستن           خارکن در پیری و در کاستن

خارنفس روز به روز بیشتر میشودما هر  روز پیرتر

•• زود باش و روزگار خود مبر

پس همه این کاراکترهای داستان درون خودمان است. و طبیب الهی میایدنمی تواند تو را یک روزه درمان بکند. مدت زمان درمان نیازه چون این رذایل اخلاقی این هیجانات متضاد این احساساتی که از ذهن ناهنجار برمی خیزد یک روزه به وجود نیامده که یه روزه ازبین برود. در ادامه داستان خواهیم خواند که طبیب الهی چه علاجی خواهد کرد! میخواهد این چاه جسم را درمان کند چگونه میخواد درمان کند؟؟ یک شبه درمان نمیکند حتی به خود پادشاه هم نمیگوید دردت چیست ؟! درد جسم کنیز تو چیست؟! طبیب الهی میتواند تمام ایراد من را یک شب‌بگوید؛ اما اگر تمام آن باطن من را بکند و نشانم بدهد و من خودم را در اینه حرفه ای آن پیر ببینم از ترس خودم زهرترک میشوم.  پس طبیب کاری میکند که ایرادهای من را یکی یکی و کم کم حل میکند،
گره‌ها رو باز میکند، کم کم من را به خودم میشناساند خودشناسی را کم کم انجام میدهد.

دفتر اول بخش ۷
خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه
جهت دریافتن رنج کنیزک
•• گفت ای شه خلوتی کن خانه را         دور کن هم خویش و هم بیگانه را

••کس ندارد گوش در دهلیزها                تا بپرسم زین کنیزک چیزها

طبیب الهی گفت:می خواهم از کنیزک سوالهایی بپرسم خانه را خالی کنید.

•• خانه خالی ماند و یک دیار نه           جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک‌ گفت شهر تو کجاست

طبیب الهی نرم نرم به کنیزک گفت:

•• که علاج اهل هر شهری جداست

علاج هر رذیله ای جداست

•• واندر آن شهر از قرابت کیستت

دوستانت چه کسانی هستند؟
خویشاوندات چه کسانی هستند؟

•• خویشی و پیوستگی با چیستت       

دست بر نبضش نهاد و یک بی                ••باز می‌پرسید از جور فلک
چون کسی را خار در پایش جهد                پای خود را بر سر زانو نهد

اگر خاری به پای کسی برود پایش را بر روی زانو میگذارد.

•• وز سر سوزن همی جوید سرش       ور نیابد می‌کند با لب ترش

با نوک سوزن جستجو می کند،بالب ترش می کند.

•• خار در پا شد چنین دشواریاب

خاری در پا رفته اینچنین دشوار است نمی شود پیدایش کرد، با سختی می توان پیدا کرد.

•• خار در دل چون بود وا ده جواب

خاری که در دل فرو رفته است، این ناهنجاریهایی که در دل و ذهن ما فرو رفته آنها را چگونه میشود پیدا کرد؟ چگونه میشود ناهنجاریهای خود را شناخت ودرمان کرد؟

•• خار در دل گر بدیدی هر خسی        دست کی بودی غمان را بر کسی

اگه هراهل ونااهلی ناهنجاری، بدی وایراد خودش را میدید،این غمهای روانی وذهنی وجود نداشت؛

 کس به زیر دم خر خاری نه                  •• خر نداند دفع آن بر می‌جهد

•• بر جهد وان خار محکم‌تر زند

این تلاشش باعث میشود که آن خار محکمتر فرو برود.

•• عاقلی باید که خاری برکند

یک عاقلی می خواهد تا بیاید این خار را دربیارود،خر راحت شود. اما خر چکار می کند؟

•• خر ز بهر دفع خار از سوز و درد        جفته می‌انداخت صد جا زخم کرد

خر برای اینکه از این درد راحت شود جفتک می اندازد، هزار جای دیگرش را هم زخم می کند،به درو دیوار می خورد.

•• آن حکیم خارچین استاد بود           دست می‌زد جابجا می‌آزمود

تلاشهایی که ما می کنیم در جهت رفع آشفتگی ، به آن دامن میزند؛مثلا  ماخودمان را ملامت می کنیم!  خاک برسرم چرا اینجوری هستمچرا باید این خارهارا داشته باشم؟ این ناهنجاریهارا داشته باشم؟ هر چقدر من خودم را ملامت وسرزنش کنم، فکر می کنم خار را می خواهم دربیاورم! درحالی که همان جفتک انداختن و همان خار را بیشترفرو کردن‌ است. پس بایدایستاد، سکوت کرد هیچ تلاشی نکرد، هرتلاشی برای برون رفت از آشفتگی روانی به آشفتگیهای روانی دامن میزند و بیشتر می کند الاسکوت، تلاش نکردن

•• کارآن دارد که حق را شد مرید      بهر کار حق زهر کاری برید

راه علاج رفتن به سوی نیستی است، خود را فراموش کردن‌ است. اگرکافرم و اگر مومنم فراموشش کن فراموش کنی آن خار درمیاید؛ آن طبیب الهی خارچین بود؛ آمده بود آن خارهایی که دربدن کنیزک فرو رفته را دربیاورد! به اعضای بدنش دست میزدتا ببیند کدام قسمت دردمی کند می فهمد خار در کجاست! اما این کار ظاهری نبودبا کنیزک حرف میزد ازهمه چی حرف میزد ببیند واکنش کنیزک چیست ؟ در مقابل پول واکنش نشان میدهد؟ درمقابل شهوت واکنش نشان میدهد؟ حریص یا خشمگین و آزمنداست؟ خودخواه و مغروره است؟ چیست؟ باید دردش ،آن رذیله را پیدا کند وبیرون بیاورد.

•• زان کنیزک بر طریق داستان                باز می‌پرسید حال دوستان

••با حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش         از مقام و خواجگان و شهر و باش

باحکیم راحت بود حرف میزد از گذشته خودش میگفت ازمحل اقامتش، خواجگانش، شهرش وطبیب الهی خوب گوش می کرد.

•• سوی قصه گقتنش می‌داشت گوش

دستش را روی نبض کنیزک گذاشته بودوبه چهره اش نگاه می کردمنتظر واکنش کنیزک بود؛

•• سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش        تا که نبض از نام کی گردد جهان

منتظر بودکه ببیند نبض کنیزوقتی نام چه کسی میاید میجهد؟

•• او بود مقصود جانش در جهان

مشکل کنیز همان است.

•• دوستان و شهر او را برشمرد                    بعد از آن شهری دگر را نام برد

••گفت چون بیرون شدی از شهر خویش        در کدامین شهر بودستی تو بیش

وقتی از وطنت بیرون آمدی درکدام شهر بیشتر اقامت کردی؟هیچ واکنشی نمی بیند!وقتی به شهر سمرقند رسیدند! حال کنیزک تغییر کرد!!! نبضش تندتند زد، طبیب الهی فهمید این کنیزعاشق شده که اهل سمرقنده است. به همین خاطر مریض شده است. چون از عشقش دور افتاده مریض شده است؛ گفت: آدرسش کجاست؟ فهمیدم مشکلت چیست! درمانت خواهم کرد،شادباش، فارغ باش، دیگر نترس” باران با چمن چکار می کند؟ من همان کار را باتو می کنم؛شست وشویت‌ میدهم پاکت می کنم.این سِر بین خودمون بماند به پادشاه نگو هر چند پادشاه از تو بپرسد طبیب چه گفت؟ توچیزی نگو! اگر سِر نگهدار باشی زودتر به مُرادت میرسی”پیامبرگفت:
هرکه سرنگهداشت زود به مرادش میرسد. دانه وقتی زیر زمین پنهان میشود سرسبز میشود. تا زمانی که انسان خودش را در معرض تایید قرار میدهد میگوید: من را ببینید واز خودش تعریف می کند آن سرسبز نمیشود، درونش هیزم خشک است اگه می خواهی سرسبز شوی بایددر زمین پنهان باشی از ترس کنیزبیرون آمد،چون طبیب وعده داده بود؛ حال اینها ظاهر داستان بود. باطن داستان رو بررسی کنیم گفتیم کنیز جسم پادشاه است جسم پادشاه همان ذهن پادشاه است که مریض میشود. انسان وقتی به دنیا میایدکم کم در این جامعه رشد پیدا می کند و جلو میرود، ذهنش مریض و درگیر القائات جامعه میشود. جامعه معیارها، الگوها، ارزشها، موفقیت هاوافتخارات خودش را درمغز انسان جا می کند انسان به سمت آنها میرود ومریض میشود. در گذرگاه و شکارگاه زندگی پادشاه عاشق کنیز شده (عاشق جسمش شده) درحالی که جسم وذهن من عاشق دنیا شده پس طبیبی باید بیاید و من را درمان کند.”وقتی میگوید: خلوت کن خانه را میگوید: پادشاه ذهنت را خالی کن” ای انسان: “اگر می خواهی با توحرف بزنم ذهنت را خالی کن” این همه وراجی ذهن نباشد،ذهنت به هر سوی نلغزد! نخواهی فهمید که چه میگویم. “یک وویس یا متن می خوانی ذهنت را خالی کن” طبیب از ما می پرسد:
وقتی از فطرتت، شهرت، نیستان وجودت جدا شدی بیشتر دغدغه ات در جامعه چه بود ؟عاشق چه چیزی در دنیا شدی؟ این دنیا چه ناهنجاری در تو ایجاد کرد؟ طبیب منتظر واکنش ماست که ببیند دردما چیست؟! این جامعه چون مردابی پراز خاراست که ما داخل آن آب تنی می کنیم! خار به بدنمان فرو میرود این جامعه پراز ناهنجاری وناسالمی است، هرکسی در این جامعه رشد کند خارهای جامعه ناچاربه تنش فرو میرود. گفت: وقتی از فطرتت جدا شدی دغدغه ات چه بود؟ تا اینکه رسیدبه سمرقند فهمید که انسان عاشق دنیا شده است. این دنیا ظاهرش شیرین مثل قنداست.
سمرقند چو قند. می بیند که پادشاه عاشق زرگرشده، عاشق مال ومنال وقدرت شده است. چون نمی تواند به آن مال وثروت، تمام وکمال برسد مریض شده است. نمی تواند به معشوق خودش برسد کنیزک مریض شد، این کنیز عاشق زرگریست در شهر سمرقند. از فراق زرگر خون گریه می کند.
طبیب میگوید: فهمیدم عاشق زرگری و مشکلت این است. طبیب الهی درد کنیز را می فهمد،
پیش پادشاه میرود.شَمه ای، مقداری از درد را می گوید نه همه را چون خودش سپرده بود که نگوید.

•• بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد
شاه را زان شمه‌ای آگاه کرد طبیب گفت:

•• گفت تدبیر آن بود کان مرد را

آن مرد زرگر که کنیز عاشقش است آن را بیاروید؛

•• حاضر آریم از پی این درد را

تا درد کنیز درمان شود؛ درد کنیز عاشقی است. عاشق وقتی به وصال برسد دردش درمان میشود.

•• مرد زرگر را بخوان زان شهر دور              با زر و خلعت بده او را غرور

با پول وخلعت، وعده وعید بدهید فریبش دهید فقط بیاوریدش اینجا
تااین کنیز را درمان کنیم.

••شه فرستاد آن طرف یک دو رسول       حاذقان و کافیان بس عدول

شاه به توصیه طبیب دو رسول و فرستاده ی حاذق و عادل می فرستد به سمرقند که زرگر را بیارورند.

••تا سمرقند آمدند آن دو امیر           پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

در حالی که از سمت شاهنشاه بشارت آورده بودنند. این دو رسول به زرگر گفتنند

••کای لطیف استاد کامل معرفت      فاش اندر شهرها از تو صفت

••نک فلان شه از برای زرگری          اختیارت کرد زیرا مهتری

چگونه فریبش میدهند؟ قبل از اینکه مال ،مقام وثروت بدهند تعریفش میکنند؛تعریف انسان را فریفته ومغرور میکند. میگویند: ای استادکامل! ای بهترین زرگر دنیا !صفت زرگری تو! آوازه شهرتت در همه جا پخش شده به گوش شاه رسیده برای زرگری تورا انتخاب کرده است.

••اینک این خلعت بگیر و زر و سیم

اینها را فعلا نقداً بگیر

••چون بیایی خاص باشی و ندیم

وقتی بیایی چه چیزهای خاصی میدهند، دوست و ندیم پادشاه میشوی”

••مرد مال و خلعت بسیار دید        غره شد از شهر و فرزندان برید

ببیند چند وجه داستان دارد! از چند وجه میشود نگاه کرد!بااینکه داستان اول مثنوی است اما واقعا داستان سختی برای شنونده است،چون داستان چند وجه است. وجه ها را مولانا زود به زود عوض می کند! زاویه دیدها را عوض می کند. معنی و باطن کارکترهارا عوض می کند. مثلا اینجا میشود گفت: که دنیا همینجوری انسان را فریب میدهد؛ دنیا همانطور که انسان را از وطنش، فطرتش، عزیزانش جدا می کند؛ کنیزک عاشق زرگر بود، زرگر هم‌ خودش بلقوه وبلفعل عاشق زر است! آنها هم چیزی را که عاشقش هست را میدهند.(زر)

••اندر آمد شادمان در راه مرد          بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

بی خبر بود که شاه قصد جانش را دارد.

•• اسپ تازی برنشست و شاد تاخت          خونبهای خویش را خلعت شناخت

انسان قدر خودش را نمیداند ، خودش را با چه چیزهایی عوض می کند؟ خدا میگوید: دیه ی تو منم!

انسان دیه اش را ملک ومال می بینددر راه ملک ومال و دنیا جان میبازد. انسان احمق است؛ وقتی دنیا به انسان روی میاورد شاد میشود.بی خبر از اینکه دنیا می خواد جانش را بگیرد انسان حریصانه به سمت دنیا میرود

••ای شده اندر سفر با صد رضا            خود به پای خویش تا سؤ القضا

میگوید: آهای زرگر!! ای انسان!! ((بااین حرص و رضا کجا داری میروی؟
با پای خودت به سمت سو القضا میروی))

••در خیالش ملک و عز و مهتری             گفت عزرائیل رو آری بری

انسان در خیالاتش این است که به سمت موفقیت، بزرگی، پول ،خوشبختی میرود! درحالی که به سمت اسفل السافلین، عزرائیل میرود تا دنیا جانش را بگیرد.

••چون رسید از راه آن مرد غریب         اندر آوردش به پیش شه طبیب

وقتی رسید میبرن پیش طبیب الهی

••سوی شاهنشاه بردندش بناز          تا بسوزد بر سر شمع طراز

تا بدبختانه بسوزدو تمام شود.

••شاه دید او را بسی تعظیم کرد         مخزن زر را بدو تسلیم کرد

کلید خزانه را به زرگر میدهد،میگوید: خزانه دار ما باش زرگرهم بسیار خوشحال که به این موفقیت وجاه ومقام رسیده است.

••پس حکیمش گفت کای سلطان مه         آن کنیزک را بدین خواجه بده

آن کنیز را هم بده همسر زرگر باشد.

••تا کنیزک در وصالش خوش شود             آب وصلش دفع آن آتش شود

به وصال برسد بیماریش از بین برود.

••شه بدو بخشید آن مه روی را                جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

کنیز عاشق زرگر زرگر عاشق زر هردو به مراد خود رسیدند، حیف که دنیازود به پایان میرسد. خوب بود اگر دوهزار سال زندگی می کردیم لااقل ارزش نافرمانی خداراداشت.در زمان موسی ع موسی می بیند توی قبرستان پیرزنی گریه می کند! موسی: چرا گریه می کنی ؟ پیرزن: بچه ام جوان مُرده است!موسی: بچه ات چند سالش بود؟ پیرزن : ۱۵۰ سال اگر افسانه هم باشد قابل استفاده است. در ان زمان عمرها ۷۰۰_۸۰۰ سال، اینجوری بود؛ میگوید: مادرم گریه نکنروزگاری خواهد امد در آخرالزمان که عمرها۶۰_۷۰_۸۰سال خواهد بود و اکثرا به سن پیری نخواهند رسید در ۲۰_۳۰ ‌سالگی خواهند مُرد؛ زن به موسی میگوید: آنها برای خودشان هم خانه خواهند ساخت؟برای این مدت کم ؟ یااینکه در چادر زندگی خواهند کرد؟ موسی گفت : مادر آنها برای خود خانه هایی خواهند ساخت که گویی قرار است هزاران سال در آن زندگی کنند از بتن و ارماتور”

••مدت شش ماه می‌راندند کام             تا به صحت آمد آن دختر تمام

تااینکه در مدت شش ماه دختر سلامت شد.

••بعد از آن از بهر او شربت بساخت      تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

طبیب چکار می کند؟ یک شربت درست می کند میدهد به زرگر بخورد؛ زرگر روز به روز به خاطر آن شربت لاغرتر میشود چهره اش زردتر و خرابتر میشود.کم کم مثل شمع میسوخت ولاغر میشد زرد روی وبدرنگ میشد به همان مقدار هم کنیزک عشقش کم میشد؛ چنین عشق هایی که واقعی نیست! عشق های ظاهری‌ و رنگی است.

چون ز رنجوری جمال او نماند      ••جان دختر در وبال او نماند

((دختر دل از زرگر کند، آن دلبستگی و وابستگی را نازک ونازکتر کرد و برید.))

••چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد        اندک‌اندک در دل او سرد شد

در دل دختر سرد شد؛

مولانا میگوید: عشقهای ظاهری و رنگی همین است.

••عشقهایی کز پی رنگی بود            عشق نبود عاقبت ننگی بود

عشقهایی که به خاطر رنگ و بو……است! ما فکر می کنیم که عاشق واقعی هستیم اگر آن رنگ را بردارند! عاشق هر چه هستی آن ظاهرش را بردارند!
آن رنگش را عوض کنند!لاغرش کنند! بد روی کنند! باز هم عاشقش میشوی؟ نه! نمیشوی!! اگر پول بود اما اعتبار پول نبود بازهم عاشق پول میشدی؟
نه !نمیشدی!

••کاش کان هم ننگ بودی یکسری          تا نرفتی بر وی آن بد داوری

یک داستانی در مثنوی است: یک مردی میرود از کوه های اطراف بغداد ماری شکار کند! ای مردم‌ ببینید چه مار بزرگی، اژده هایی من شکار کردم!ببینید! لایک کنید! تعریف کنید!تشویق کنید! چشمهایتان گرد شود! آفتاب بغدادبه آن مار می خورد مار از حالت افسردگی بیرون میایدهمه رامی خورد، اولین کسی که می خورد خود مارگیر بود. خون مارگیر را آن مار می خورد. مولانا میگوید: “نفس اژدرهاست” “او کی مرده است؟” به افسردگیش نگاه نکن
اگر آفتاب تایید مردم به آن بربخورد، زنده میشود؛پس خودت را در معرض تایید مردم قرار نده”آفتاب بغداد به آن خورد زنده شد؛ “از غم بی آلتی افسرده است”اگر آن زرگر زیبا روی نبود آن کنیز عاشقش نمیشد واین بلا سرش نمی آمد. اگر زرگر عاشق مال ومقام وجاه وموقعیت اجتماعی نبود،آن وقت فریفته نمیشد؛به خاطر اینکه موقعیت اجتماعی بیاورد و زرگر خزانه شود آمد خون خودش را خودش ریخت.

خون دوید از چشم همچون جوی او        • دشمن جان او آمد روی او
دشمن طاووس آمد پر او

دشمن طاووس پر خودش است، به خاطر پرزیبایش می گیرند.

•ای بسی شه را بکشته فر او           گفت من آن آهوم کز ناف من

زرگر گفت: من همان اهویی هستم که از ناف من

•• ریخت این صیاد خون صاف من

به خاطر ناف خوشبویش آهورا شکار می کنند.

• ای من آن روباه صحرا کز کمین        سر بریدندش برای پوستین

روباه را به خاطر پوستش می گیرند.

•• ای من آن پیلی که زخم پیلبان        ریخت خونم از برای استخوان

به خاطر عاجش آن را می کشند.

•• آنک کشتستم پی مادون من           می‌نداند که نخسپد خون من

خون من هم همینجوری نمی ماند.

•• بر منست امروز و فردا بر ویست        خون چون من کس چنین ضایع کیست

خون من نمی خوابد.

•• گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز           باز گردد سوی او آن سایه باز

هرچند که سایه ی دیوار هر چقدر هم بزرگ باشد باز به سمت خودش برمی گردد.

این جهان کوهست و فعل ما ندا                سوی ما آید نداها را صدا

•• این بگفت و رفت در دم زیر خاک           آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

آن زرگر مُرد؛ کنیز هم گفتیم: عاشق واقعی نبود، عاشق ظاهر بود.

•• زانک عشق مردگان پاینده نیست         زانک مرده سوی ما آینده نیست

ما فکر می کنیم که عاشق ظاهر هستیم! اگر این روح را بردارند این جسم هست! این ظاهر هست !چرا من عاشقش نمیشوم؟ عاشق مُرده نمیشوم ؟
مُرده سوی ما برنمیگردد که ماازش استفاده‌ای بکنیم.

•• عشق زنده در روان و در بصر             هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

•• عشق آن زنده گزین کو باقیست

عشق کسی را برگزین و عاشقش باش که همیشه باقیست. عشق مرد کامل را در دلت فزونتر کن چون انسان کامل باقیست.

•• کز شراب جان‌فزایت ساقیست

مثل ساقی است که جان برایت میریزد، مثل خودش تورا زنده می کند برای همیشه ،آب حیات به تو میدهد.

•• عشق آن بگزین که جمله انبیا       یافتند از عشق او کار و کیا

عاشق حق باش”عاشق حقیقت باش” که همه انبیاء از حق این همه کارو بار پیدا کردنند، شهرت پیدا کردنند، نگو من نمی تونم به آنجا برسم.

•• تو مگو ما را بدان شه بار نیست       با کریمان کارها دشوار نیست

درست است! من انسان ناقص از هر لحاظ!!فقیر الله!! اما آن کریم است که: فقیر را غذایش میدهد. آن کریم است که:دست فقیر را می گیرد، بالا می برد!
( تو بخواه تا بدهند) مثل کنیز عاشق چیز فانی نباش

کنیز عاشق زرگر شده بود،حکیم الهی آمد زرگر را کُشت تا کنیز از عشق زرگر پاک شود؛واقعا چرا انسان عاشق می شود؟این سوالیست که شاید میلیونها انسان از خودشان می پرسند؛در عین حال جواب آنرا هم پیدا نمی کنند؛انسان چرا وابسته می شود؟
شاید این مسئله در وجود انسان به قدمتِ خود بشر باشد،که انسان مدام وابسته شده واز خودش این سوال را پرسیده و جوابی پیدا نکرده و رفته است؛
ونثلهای بعد آمدن واین تکرار شده است،همیشه در طول تاریخ ؛تاریخ بشریت شاهد این عشقهای رنگی بوده است؛؟(به قول مولانا)

عشقهایی کز پی رنگی بود          عشق نبود عاقبت ننگی بوَد

انسان چرا وابسته میشود؟چرا عاشق میشود؟ چرا یک نفر میرود در ذهن انسان، خارج نمیشود؟انسان هر چقدر تلاش می کندکه آن شخص را از ذهنش خارج کند، گویا وضع خرابتر می شود؛ ذهن دائم به آن فکر می کند، هیجان دلتنگی، حرص را انسان تجربه می کند ؛
حرص برای رسیدن و کسب کردن آن شخص” اینجا داستان نمادین بود؛ کنیزک نماد جسم پادشاه بود،وآن زرگر دنیای زرق وبرق کننده

شیطان سوگند خورد،که خدایا به عزت تو سوگند میدهم که دنیا را زینت میدهم در چشم این بنده هایت ، که عاشقش بشوند،مشغول دنیا بشوند که از توجدا شوند؛ درست می نشیم در صراط مستقیم، در شاهراه حقیقت ،فریبشان میدهم الاعبادک لمن الامخلصین الا یک عده اشخاص انگشت شمارپس انسان عاشق جسمش می شود، جسم وذهن انسان مشغول وعاشق دنیاست. همان مشغولیت به دنیا عشق است؛ همینکه صبح تا شب دنیا ومافیها از سرش بیرون نمیرود، مشخص است که عاشق دنیا شده است؛دنیا همان زرگر است؛ اگر انسان واقعا چهره دنیا را بشناسد، عاشقش نمی شود، می بیند که این دنیا عجوزه هزار داماد است،هزاران پادشاه را این دنیا فریب داده است،با عشوهایش،وعده هایش پیرزنی که خودش را آرایش کرده ومن انسان که تازه به دنیا می آیم فکر می کنم که جوان است ومال من است ؛ من به دستش می آورم و کسبش می کنم وموفق می شوم. من عاشقش شده ام و به دستش هم می آورم ،چون نمیشناسمش ، واقعا چهره ی دنیا را هر کسی بشناسد از آن فرار خواهد کرد، چهره ی آن پیر عجوزه را ببیند، آن خون ریز را ببیند،که هیچ رحمی نکرده است به آبا واجداد ما و هیچ وفایی در آن نبوده است که ما به آن ( دنیا) دل ببندیم ؛ قبر اجدادمان را ببینیم !شیون همسایه را ببینیم نصف شب!که عجلش فرا رسید! اینها همش عبرت است؛ اما بااین وجود ما باز هم عاشق دنیا می شویم، می گوییم: این تو بمیری،از آن تو بمیری ها نیست؛ من نههه! من میرم کسبش می کنم وفریبش را هم نمی خورم.اما این تجربه ای که دنیا دارد وشیطنت هایی که دنیا کرده است، کم نیست! بیست سال عمرمن که اگر تجربه داشته باشم در مقابل دنیایی که میلیونها سال است که خودش تجربه دارد چیزی نیست،معلوم است که کم می آورم وشکست خواهم خورد. حکیم الهی کار خوبی کرد، آمدچهره ی این دنیا را نشان جسم پادشاه داد،چهره واقعی آن زرگر را نشان کنیزک داد گفت: تو عاشق رنگ کنیزک شده ای، وقتی رنگش زرد شد، آن عشقش در دل تو سرد شد؛ واقعا تو عاشق چه چیزش شده ا وقتی عاشق کسی هستید اگر به روی آن اسید بریزند، آیا باز هم عاشقش هستید؟ یا اینکه نه از آن فرار می کنید؟ ازدیدنش وحشت می کنید؟ پس این دنیا ظاهری دارد وباطنیخون شاهان وفرمانروایان ریخته است،
خون کسانی را ریخته که به ( دنیا) اعتماد کرده اند، به ( دنیا) وفا کردنند و دنیا به آنها وفایی نکرده است،
خون آبا واجداد ما را ریخته است، اما ما بااینکه این همه عبرت هست، درست پایمان را گذاشته ایم جای پای اجدادمان ،اشتباهات انها را تکرار می کنیم.دنبال ارزشهایی میرویم که آنها رفته اند! دنبال صفاتی می گردیم، که آنها گشته اند! دقیقا اشتباهات آنها را تکرار می کنیم،
روز از نو روزی از نو

((انسان جدید گویا دنیایی جدید!))

••کشتن آن مرد بر دست حکیم                        کشتن آن زرگر به دست حکیم الهی

••نه پی اومید بود و نه ز بیم

کارهای ما دو محرک دارد، محرک کارهای ما یا ترس است، یاحرص است،یا امیدواریم به چیزی برسیم، میدویم، یااینکه از چیزی در حال فرار هستیم. دونفر دارند میدوند، آن کسی که نفرت پیدا کرده است، می ترسد، می گریزد،ان هم دارد فرار می کند؛ آن کسی هم که حرص دارد به چیزی برسد، آن هم در حال فرار است؛ کار حکیم را قیاس از خود نگیریم،
کار پاکان را قیاس از خود مگیر

••او نکشتش از برای طبع شاه         به خاطر شاه ان را نکُشت

••تا نیامد امر و الهام اله

وحی شد به حکیم الهی

••آن پسر را کش خضر ببرید حلق         سر آن را در نیابد عام خلق

خضر یک پسری را فریب دادوبُرد در یک گوشه ای و سَرش را بُرید موسی اعتراض کرد، تو آدم کشتی، تو بد هستی، فتوی داد، پس کار مرد خدا را همه نمیدانند چیست؛ الهام خداست، تشخیص خودش است،فرقی ندارد،چون عاشق ومعشوق یکی شده اند، مرد خدابا خداوند یکی شده است؛.
با یکدیگر فرقی ندارند که تصمیماتشان فرقی داشته باشد؛ مثلا ما می گوییم: از امام بخواهیم یا ازخدا؟ اینجا ما دوبینی و دوپنداری می کنیم، فکر می کنیم امام یک چیز می خواد وخدا چیز دیگر یااینکه تصمیماتی متفاوت دارند، خواستهایشان متفاوت است، هدفشان متفاوت است، وقتی همه یکیست! یک شود وقتی بفشری اگر هزار دانه انگور باشد، وقتی بفشری یکی می شود( اتحاد)

اختلاف خلق از نام افتاد          چون به معنی رفت آرام افتاد

روی دریا موجهای مختلفت است وقتی بشماری هزاران موج وجود دارد،
اما همش آب دریاست ویکیست ،
بری زیر آب آرامش است،نه موج

چون به معنی رفت آرام افتاد؛

حال مثلا خداوند زلزله ای بفرستد وباعث شود هزاران نفر بمیرند، هیچ کسی نمی گوید، خدایا چرا این همه انسان را کُشتی؟ حال خداوند یک شخصی را بفرستد با یک شمشیری،زلزله نمی فرستم، این شخص را می فرستم ، این شخص بیاید با شمشیر هزاران انسان را بکُشد،
چه چیزی به ان شخص می گوییم؟می گوییم آیا کافری؟ جلادی؟ بیرحمی؟ چه اسمی روی آن می گذاریم؟اما کسی با زلزله کاری ندارد، نمی گوییم بیرحمی، جلادی……. می گوییم بلایای طبیعی

•آنک از حق یابد او وحی و جواب
هرچه فرماید بود عین صواب

آن کسی که به حق متصل است،هر چه بگوید درست است اگر تو غلط ببینی هم درست است، درست ببینی هم باز درست است،
به همین دلیل مردمان برای امامان ایرادها در می آوردند؛

••آنک جان بخشد اگر بکشد رواست       نایبست و دست او دست خداست

خدا خودش جان داده است،خودش هم جان را میستاند همه می گویند: مرگ حق است، خدا جان داده وخودش هم می گیرد اما خداوند یکی را بفرستد که بروجانشان را بگیر ،یقه اش را می گیریم و رها نمی کنیم. نه هرکسی انکه نایب خداست، حجت خداست.

آنکه جان بخشد اگر بُکشدرواست        نایبست و دست او دست خداست

پس پیش نایب خدا( امام زمان)حجت الله

••همچو اسمعیل پیشش سر بنه         شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد                        همچو جان پاک احمد با احد

احمد(محمدص) احدهم خداوند بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به درد    الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
خوشا به حال انکه با تیر عشق کُشته می شود آن هم با کمان دوست پس چه خوشبختی بهتر از آنکه انسان به دست، همچون ابراهیمی بمیرد.

تااینکه ابدی شوی، شهیدبشوی وجاودان  شهید نه آن شهید مصطلح در جامعه شهیدی که نفس خود را کُشته است؛ در جهاد اکبر پیروز شده است،
آن وقت جانت خندان وجاویدان میماندتاابد؛ دیگر تو میرا نیستی،تو از آب حیوان نوشیدی

••عاشقان آنگه شراب جان کشند           که به دست خویش خوبانشان کشند

به دست معشقوق کُشته بشوند             شاه آن خون از پی شهوت نکرد

اینجا شهوت به معنی حرص وآز و تمامی نفسانیات است؛ به خاطر چیزهای نفسانی آنرا نُکشت

••تو رها کن بدگمانی و نبرد

این نبردو بد گمانی را رهاکن، این جَدل را رهاکن،چرا کُشت؟ مولانا گفت: به ما ربطی ندارد میدادند ( حکیم الهی) چکاری می کند.

نه امیدی داشت که از کُشته شدن آن چیزی عایدش شود، نه می ترسید از زنده بودن آن خطری بهش برسد؛

••تو گمان بردی که کرد آلودگی         

تو گمان می کنی کار بدی کرد!

••در صفا غش کی هلد پالودگی

نا پاکی را در عالم صفا وعشق راهی نیست. همه را فریب میدهم( دنیا)اما راهی به بندگان مخلص ندارم، نمی تونم وارد شوم

••بهر آنست این ریاضت وین جفا         تا بر آرد کوره از نقره جفا

این همه ریاضت میدهند به سنگ ونقره به آن سنگ معدن، جفا میدهند(سختی می دهند)  در آتش کوره ذوبش می کنند،چرا برای اینکه نقره از سنگ جدا شود، طلا از سنگ جدا شود  خوبی وبدی ازیکدیگر جدا شوند،  اگر در دنیا سختی هم وجود دارد،  بدین دلیل که بدوخوب از یکدیگر جدا شوند،اگر ما سختی می کشیم در دنیا بدین علت است که بدی وخوبی در ما از یکدیگر جدا شوند، آن ناپاکیها بریزد،  طلای فطرتمان بماند؛

••بهر آنست امتحان نیک و بد         تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

 

زر از بد جدا شود، سِره از ناسِره جدا شود

••گر نبودی کارش الهام اله
او سگی بودی دراننده نه شاه

کسی که کارش از روی نفس باشد،
آن طبیب الهی نیست،یک سگی بود درنده

••پاک بود از شهوت و حرص و هوا
نیک کرد او لیک نیک بد نما

کار خوبی کرد، ظاهرش در نظر تو بدبود،
از نفسانیات ، وسوسه های شیطان پاک بود، اما کارش در ظاهر بد بود و در باطن خوب

• گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست

خضر یک کشتی را سوراخ می کندوکشتی غرق می شود، تو اعتراض نکن به کار (طبیب الهی) موسی اعتراض کرد، گفت جرا اینکار را کردی مردم غرق شوند بااین همه مال واموالشان؟ خضر گفت: آنجایی که من سوراخ کرده بودم، جای کم عمقی بود ونزدیک ساحل، مردم می توانستنند به راحتی شنا کنند و نجات پیدا کنند، کسی کُشته نمیشود آنجا، حساب همه چیز را کرده بودم، اگر کسی هم بمیرد، به دست من مُرده است،باید همیشه به دست عزرائیل بمیرند من هم عزرائیلش هستم، عزرائیل هم از خدا فرمان میبرد،من هم از خدا فرمان میبرم، چه فرقی دارد؟ هیچ فرقی،زمین لرزه هم از خدا فرمان می برد، من هم از خدا فرمان می برم، من هم می خواهم جانشان را بگیرم ، می خواهم که بگیرم! نه امیدی دارم به پول و مال آنها، نه از آنها می ترسم

•وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب تو بی پر مپر

موسی پیامبر خدا بود، با آن همه دانش پیامبری، یک حجابهایی بود بین موسی وحق (خدا) که هنوز وجود داشت، نازک بود اما بازهم بود.
اگر نبود کارهای خضر را درک می کرد،اعتراض نمی کرد. پس تو قبل اینکه حجابها از بین برود فتوی نده وقضاوت نکن

••آن گل سرخست تو خونش مخوان
مست عقلست او تو مجنونش مخوان

هر گردی، گردونیست!هر سرخی ، خون نیست! از زیادی عقل مجنون شده است، نه از کمی عقل همه دیوانه هارا باهم قیاس نکن خون شهید، از صد غسل بهتراست؛

••گر بدی خون مسلمان کام او
کافرم گر بردمی من نام او

مولانا میگوید:
اگر این کار را بیهوده می کرد واز سر نفس می کرد، من کافر بودم اگر تعریف وتمجید می کردم از آن طبیب الهی
(اصلا طبیب الهی نبود)

••می‌بلرزد عرش از مدح شقی
بدگمان گردد ز مدحش متقی

آدم(رهبر) شقی را اگر از سر چاپلوسی تعریفش کنی، عرش خدا میلرزه،
آن کسی که متقی است هم گمراه می شود

••شاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصهٔ الله بود

اما طبیب الهی واقعا شاه بود؛

••آن کسی را کش چنین شاهی کشد
سوی بخت و بهترین جاهی کشد

کاش ماراهم چنین طبیبی بُکُشد،

••گر ندیدی سود او در قهر او
کی شدی آن لطف مطلق قهرجو

نیک بد نمای”نُمای(ظاهر) بده باطن خوبه” حافظ همیشه در شعرهایش می گوید: رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار؟ در اشعار مولانا، یک رند وجود دارد، یک زاهد” حافظ می گوید: من خود رند هستم، رند کسیست که ظاهرش بداست، باطنش خوب” زاهد کسی است در اشعار مولانا که ظاهرش خوبه، باطنش بد؛ در اشعار حافظ رندوزاهد متضاد هستنند، دو شخصیت متضاد هستنند؛

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست!

پس زاهد کسی است که ظاهرش به سلامت است وباطنش به ملامت؛ رند کسی است که ظاهرش به ملامت است، اما باطنش، به سلامت پس در کار ظاهراً بد طبیب الهی، باید سود را نیز دید؛در کار خضر باید سود را ببینی در قهرخدا، باید سود راهم دید

••بچه می‌لرزد از آن نیش حجام
مادر مشفق در آن دم شادکام

وقتی بچه را می خواهند حجامت کنند میلرزد، می ترسید، جیغ میزد؛ مادر که خیلی مهربون ونزدیک است به فرزند، چرا شاداست چون میداند، آن آلودگی از بدن فرزندش جدا می شود با حجامت مادر بچه را میبرد برای آمپول زدن، بچه جیغ میزند، اما مادر خوشحال است؛ پس در قهر لطف را می شود دید، چشمی باید.

••نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد

خداوند می گوید: کیست که با من معامله کند خدا که نیازی ندارد،انقدر بنده هایش را دوست دارد، می گوید: بیایید وبا من معامله کنید؛ خدا می گوید: من مشتری تو هستم، مشتری جان، مال، ناموس و آبرویت هستم،”من مشتری هستم ، می توانم معامله کنم،” می خواهی بیا معامله کن،”اما ما می ترسیم، شیطان می ترساند از فقر، نداری، مرگ،بی آبرویی از همه چیز” ترس یعنی شیطنت شیطان

••تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک

تو کار (طبیب الهی) را متوجه نمیشی، درک نمی کنی، به این دلیل که با خودت قیاس می کنی، به همین خاطر از فهم، درک، شعور آنها(امامان)دور افتادی

این دور افتادنت را ببین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *