ویس نوشته های مثنوی بخش پادشاه و کنیزک قسمت دوم

دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
پس در مقابل آن پیر،استاد هم بایدادب به خرج داد؛ ادب به خرج بدهی آن استاد دستت را می گیرد ومیبرد،ادب به خرج ندهی گستاخی کنی وکل کل کنی از همان راهی که آمده برمیگردد یا چیزهایی که هست به تو نمیگوید؛
اما پادشاه ما از آنجایی که باادب است..
••دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت
گفت: چگونه این راه را بروم؟راه سیرو سلوک را پرسید!
••پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر
هم می پرسیدو می بوسید استاد را، هم به سینه اش می چسباند،قربان صدقه اش میرفت.
••گفت گنجی یافتم آخر بصبر
به به خدا گنج برایم فرستاده است.
••گفت ای نور حق و دفع حرج
معنی‌الصبر مفتاح الفرج
به پیر گفت: تو نور حقی؟دفع مشکلاتی؟کلید درگشایشی؟
••ای لقای تو جواب هر سئوال
دیدن تو مشکل هرسوال است.
••مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال
همه مشکلاتم‌ حل شد بی آنکه باتو حرفی بزنم.
••ترجمانی هرچه ما را در دلست
ترجمه دل مایی: میدونی از دل ما چی میگذرد .
••دستگیری هر که پایش در گلست
اینجا توضیحی لازم هست که باید بدهم؛این سرگذشت خودمولاناست!
مولانا خودش درشاهراه و شکارگاه زندگی عاشق جسمش شد عاشق آن شخصیت خیالیش شد مریدومراد جمع کرده بودچهارهزارتا مریددرمدرسه قونیه درس میداد ازهمه ی عالم آمده بودن که درس یاد بگیرند روز به روز آن منیتش فربه میشدوهرچقدر آن منیتش فربه میشد مریضتر میشد.
واقعامرضی بزرگتراز غرور نیست
عاشق خودش بود؛
اما خودش هم داشت مریض میشد
همه رذایل انسان را مریض می کند
خشم، حرص ،غرور، فخرفروشی، چشم وهم چشمی، خود رو نشون دادن اینها انسان رو مریض می کند ومولانا واقعا مریض شده بود؛
((واقعا ازدست خودش عاصی شده بود
که از خدا کمک می خواهد.))
خداوند شمس را میفرستد؛
آن طبیب الهی رامی فرستدبرای درمان مولانا”وعاشق شمس میشود.شمس هم خود امام زمان بود، نه خودشمس به شکل شمس آمد ومولانا
رو نجات داد.
••مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
اینجا هم اشاره می کند به لقب امام حسن وامام علی را میاورد ای برگزیده وراضی شده
••ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
وقتی قضای الهی میاید جاهم تنگ میشود راه فراری هم نیست.
••انت مولی‌القوم من لا یشتهی
قد ردی کلا لئن لم ینته
ما بخواهیم، نخواهیم،اگر اشتیاق تورا نداشته باشیم،یا اشتیاق تورا داشته باشیم، تو انسان کاملی , تو امام ما هستی تومولای ما هستی تو برما ولایت داری
••چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
چون مجلس تموم شد دست آن طبیب را می گیرد ومیبرد به اندرونی”
•• قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
پادشاه ، کنیزک را نزد طبیب الهی می برد،تا آنرا معالجه ومعاینه کند.
•• رنگ روی و نبض و قاروره بدید
طبیب الهی رنگ و روی و قاروره را دید.
( قاروره ظرف ادرار)
•• هم علاماتش هم اسبابش شنید
درمانش کرد، سوال کرد،به پادشاه گفت:
•• گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند
آن عمارت نیست ویران کرده‌اند
هر دارویی که طبیبان داده اندبرعکس بوده است.
•• بی‌خبر بودند از حال درون
انها به ظاهر قضاوت می کردنند
از حال درون کنیز بی خبربودنند.
•• استعیذ الله مما یفترون
به خدا پناه میبرم! از کسانی که افترا می بندند! دروغ می گویند!نمی فهمند وفتوی میدهند!نمیدانند و میگویند!
•• دید رنج و کشف شد بروی نهفت
لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود
طبیب الهی کنیزک را دید،مریضی ظاهری نداشت!
•• بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
دید کنیز عاشق شده است.
•• عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
“مرض عشق از دیگر مریضیها جداست”
•• عشق اصطرلاب اسرار خداست
عشق واقعی یک اصطرلاب، جام جم است، یک ایینه ای است که اسرار خدا رانشان میدهد.
•• عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
عاشقی! اگرعشق مجازی یا عشق حقیقی باشد، می تواند مارا راهنمایی کند؛
عشق مجازی هم شرط وشروطی دارد!
به شرط هاوشروط ها!!”
می تواند مارا راهنمایی کند؛
عشق مجازی یا عشق دنیایی که خود خواهی نیاورد بلکه خودخواهی را ازبین ببرد،انسان را بی خویشتن کند! نه اینکه انسان بخواهد با به دست اوردن معشوق یک صفتی برای خودش قائل شود؛ یک چیزی به خودش اضافه کند.
•• هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
انسان نمی تواند حالات روحی وروانی خودش رو توضیح دهد! مگر به کسی که مثل خودش تجربه ای داشته باشد.دو نفر اگر تجربه یکسانی داشته باشند می توانند از طریق کلمات با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛
والا کلمات به خودی خود معانی راحمل نمی کنند.وقتی می گویم: این شیرین است!چون قبلا شیرینی را درک کرده ای وچشیده ای میدانی این صوتی که از دهان من خارج میشود وبه گوش تومیرسدمفهومش چیست؟
اگر هیچ چیز شیرینی در طول عمرت نخورده باشی، هرچقدر درمورد شیرینی مطلب بنویسم وحرف بزنم یعنی صوت وکلمه ایجاد کنم تو معنی آنها نخواهی فهمید!حالات روحی انسان هم چنین کیفیتی دارد.
مثلا کسی که عاشق نشده باشدهر چقدر از عشق بگویی نمی تواند متوجه شود!پس برای درک یک عده چیزها باید خودت بروی تجربه‌اش کنی!
مثال:عشق دنیایی را تو تجربه کردی، من هم تجربه کردم! وقتی من می گویم: چنین کیفیتی دارم درکم میکنی! میدانی که منظور من از این کلمات که می نویسم با حروف، یااینکه حرف میزنم چیست!؟اما کیفیت عشق حقیقی را چون ما درک نکرده ایم!مولانا هر چقدرهم بنویسد ما درک نخواهیم کرد؛
مولانا میگوید: پس من نمیتونم در مورد عشق واقعی وحقیقی حرف بزنم.
•• گرچه تفسیر زبان روشنگرست
هر چیزی رامی توان با زبان توضیح داد؛
•• لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
قلم داشت مینوشت!حروفات را می توان نوشت! اما وقتی کلمه عشق را نوشتم تو چه فهمیدی؟
درک وفهم نکردی کیفیت عشق اصیل چیست!؟ پس قلم برخود شکات،
بیخود نوشت!
•• عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
منظور مولانا: اینجا از عقل همان تفکراست،ما چگونه تفکر می کنیم؟
با کلمات تفکر می کنیم!؟ یا با تصاویر! ذهن انسان! ذهن جسم! ذهنی که مادی است؛ یا تصاویر را در خودش نشخوار می کند یا کلمات را !!
به این می گویم: تفکر, گاهی منباب مصامحه می گویم تعقل وقتی عشق از جنس معنی است، ماده نمی تواند آنرا درک کند. نتیجه این میشود:
ذهن مثل خر درگل گیر می کند.
•• شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
می خوای عشق را درک کنی باید خودت بروی آن کیفیت را تجربه کنی،
“باید بروی عاشق بشی”
•• آفتاب آمد دلیل آفتاب
کسی که در ظلمت است، آفتاب حقیقت را ندیده به آن چه بگویم!؟
مولانا میگوید:کسی که در غار و چاه نفس زندگی کرده است ولحظه ای بیرون نیامده وآفتاب عالم تاب را ندیده من چه بگویم !؟افتاب اینگونه است ،نور میدهد! تئوریات واستدلالها دلایل عقلی ونقلی انسان را به حقیقت نمی رساند.برای اینکه افتاب حق را درک کنی خودت باید زیر آفتاب حق بروی”
هم نورش را ببینی هم گرماش رو حس کنی!!
•• گر دلیلت باید از وی رو متاب
مولانا میگوید: اگر ازمن دلیل می خواهید!من نمی توانم برایت دلیل واستدلال بیاورم!فقط می توانم از این زندان آزاد بشوی، ازاین ظلمت به سمت نور بروی”آن آفتاب حقیقت برتو بتابد.پس اگر دلیلی می خواهی ازمن فرارنکن از آفتاب به زیر آفتاب
آفتاب دلیل خودش را دارد
•• از وی ار سایه نشانی می‌دهد
شمس هر دم نور جانی می‌دهد
درست است که چیزها با ضدخودشان شناخته میشوند؛تاریکی به معنی این است که نور وجود دارد.سیاهی نباشد، سفیدی را تشخیص نمیدهید!ظلمت نباشد نورا تشخیص نمیدهیم!شب نباشد روز را نمی توانی تشخیص دهید!
باید هر چیزی ضدی داشته باشه تا آن چیز مشخص شود؛
ادمهای بد نباشند، خوب مشخص نمیشود!شیطان نباشد! رحمان شناخته نمیشود!مریضی نباشد سلامتی معنی پیدا نمیکند!کسی که توی عمرش هیچ مریضی سراغش نیامده، حتی سرماهم نخورده، بگویی سلامتی نمیداند یعنی چه!؟خودش درعین سلامتی است ،اما چون ضدش را تجربه نکرده پس خود سلامتی راهم نمی تواند تشخیص دهد!
•• سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآید شمس انشق القمر
سایه نشانه آفتاب است.
اگرافتاب نباشد سایه هم نیست!
میشود از سایه به آفتاب پی برد؛حتی به جهت آن پی برد!الان سایه ی من به این سمت افتاده است!آفتاب درکدام سمت می شود؟وقتی خودت می توانی که آفتاب را ببینی، سرت را بلند کنی ازچاه نفس بیرون بیایی وآفتاب را ببینیچه معنی دارد! چرا باید باسایه استدلال کنید!؟اینجا سایه به معنی استدلالها وحرفهای تئوری ونظری است.
پای استدلایان چوبی بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
وقتی که شمس هر دَم نور میدهد پس تجربه اش کنید!هرچقدر کتاب بخوانی وسخنرانی گوش دهی تا خودت تجربه نکردی اینها یک سیری کاذب می آورد؛یک عده دانستگی وعلم برایت می اورد؛اینها همان سایه اند.تورا به خواب فرو می برند؛مثل قصه،وقتی که آفتاب دمید ماه پنهان شد،رنگش را از دست داده است.عمرت را صرف تئوریات نکن، اگر عمرت راصرف تئوریات کنی تورا به خواب میبرد،مغرور میشوی، فکر می کنی که میدانی درحالی که نمیدانی گرفتارجهل مرکب میشوی‌
•• خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس جان باقیست کاو را امس نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *