من خودم را دیدم 1

یکی گفت : چقدر باهوشی ,دلم لرزید شاید هم “دلم” نبود بالاخره اتفاقی درونم رخ داد .
یه عده عضلاتی درونم منقبض شد.

قبلا در مورد اینکه انسان چقدر تحت تاثیر قضاوت و تایید دیگران قرار میگیرد با هم حرف زده ایم پس خواهش میکنم با یک ذهن دانا و از قبل پر شده به این حرفها گوش ندهید .

الان داریم خویشتن را دوباره مورد مطالعه قرار میدهیم ! با نگاه جدیدی که امیدواریم مرواریدهای جدیدی از بحر درون کشف شود.

شاید هزاران بار اینگونه تحت تاثیر قرار گرفته بودم اما اینبار را کاملا مشاهده کردم که حرف طرف مرا گرفت.
با اینکه بسیار خوانده بودم انسان مدام تحت تاثیر محیط پیرامون است اما کم اتفاق می افتاد که این تاثیر را در خودم احساس کنم!
هوشیار و آگاه بودن به هیجانات خود همین بود اما از بس مشغول زندگی روتین و روزمره بودم چیزی احساس نمی‌کردم بقول مولانا : انگار بی حس شده بودم !

بارها از خوی خود خسته شدی
حس نداری سخت بی حس آمدی

آخر همه حواس پنجگانه برای ارتباط با جهان است و آن حس درون بین چه می باشد که گاهگاه به کار می افتد؟!

چه خوب میشد آدمی تمام اتفاقات درون خودش را با تمام جزییات آن ، در لحظه رصد کند.و همیشه در کیفیت آگاهی به خویشتن باشد. آنموقع شاید می‌توانست خویشتن را کامل بشناسد .
همین را میدانم که هر رفتار و گفتار دیگران ، حالتی و هیجانی درون من ایجاد میکند چه بدان آگاه باشم چه بدان آگاه نباشم پس اگر اینطور است ذهن من مدام توسط محیط پیرامون و آدمها بمباران میشود .بعبارتی ساختار ذهنی کنونی من را جامعه یا همان محیط پیرامون ساخته و پرداخته است.
بدین آگاهیهای بدیهی و ابتدایی ، قانع بودم و امیدوار، که در آینده بخش وسیع تری از جهان درونم را بشناسم .
فقط یک نگاه هوشیارانه می‌توانست تا لایه های عمیق درونم نفوذ کند و پیش برود .
این را هم به تجربه دریافته بودم که هر چه نگاه ، تیز و متمرکز باشد نفوذش بیشتر است بعبارتی هر چه ذهن از یاوه سرایی ها و هرزه گردی ها بکاهد حضورش در خود بهتر و با کیفیت تر است .
اما برایم این یک ایده آل بود احساس کرده بودم باید چنین باشم ولی واقعیتی که میدیدم چنین نبود .
در رابطه ها درونم بهتر آشکار میشد و بهتر می‌توانستم خود را ببینم .
چون در رابطه ها تعریف و تمجید میشدم ، محترم میشدم یا طرد و سرزنش میشدم.
وای چقدر میترسیدم از اینکه دیگران نگاه عاقل اندر سفیه بمن داشته باشند .یا مورد سرزنش و ملامت قرار بگیرم .
اما رابطه ها همش واقعی نبودند .گاهی در ذهن خودم با مردم تعامل برقرار میکردم با آنها حرف میزدم تا جایی پیش میرفتم که میدیدم کار به فحش و فحاشی کشیده است.
ذهنم خط مقدم جبهه جنگ شده است .در عالم خیال خودم با مردم گلاویز شده ام .
چقدر تلاش میکردم در گفتگوهای ذهنی دیگران را قانع کنم! رفتارم را توجیه کنم! مرکز توجه شوم! به خود می آمدم میدیدم ساعاتی فقط مشغول جنگ و جدال با مردم هستم .هر چند ظاهرم ساکت می‌نمود.

@khodshenasi7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *