متن ویسهای مربوط به شرح داستان پادشاه و کنیزک

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
همه داستانهای مثنوی نقد حال انسانه
••بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
یک پادشاه دینداری بود
••اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
شاه برای شکار به شکارگاه میرود،اما جای اهو و…. شکار کند،کنیزی را شکار می کند.عاشق کنیزی میشود.
••یک کنیزک دید شه بر شاهراه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
عاشق کنیزمیشود که در راه می بیندشایدهم آن کنیز پادشاه را شکار می کند.
••مرغ جانش در قفس چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چند برابر قیمت کنیزک را میخرد خوشحال به قصر برمی گردد.
••چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
با خوشحالی کنیزک را می آورد،اما کنیزک مریض میشود. مولانا مثال میزند:
••آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
خرداشت پالانش نبود کوزه داشت، آب نداشت کوزه پیدا می کند می بیند آب ندارد.
••کوزه بودش آب می‌نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
••شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
همه طبیبان شهر را جمع می کند
جان من و جان کنیز در دست شماست اگر کنیز بمیرد من هم میمیرم؛ پس جان هر دوی ما به دست شماست شاه اینجا دنبال حق نیست دنبال قوانین علی و معلولی است میگوید: بیماری معلول است، اگر دکتر بیایدحتما علت این بیماری خواهدرفت! سلامتی معلولِ علت دکتراست. خدا را از یاد برده است.
••جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
درمان من این کنیزک است. شما اگر این کنیزک را درمان کنید انگار مرا درمان کرده اید.
••هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
هرکی درمان کرد این کنیزک مرا همه چیز به او میدهم! دُر،مرجان،گنج همه طبیبان گفتنند:
••جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم یک کمیسیون پزشکی تشکیل میدهیم حتما درمانش می کنیم! حتما!!
••هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
هرکدام از ما مسیحیست برای خودش مُرده را زنده می کند.داروی همه درد ها را میدانیم دکترها چون به خودشان مغرور شدند وبه خدا توجه نکردندکه همه چیز را باید خدا بخواهد، که تاثیر داشته باشد.
••گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
نگفتند: انشاالله” نگفتند: اگر خدا بخواد” گفتند: ما حتما اینکار را می کنیم! خدا هم بدش آمد غیرت خدا ؛ جوشید وخواست که عجز بشر،وعلم عجز بشر را نشانشان دهد. از غرورشان به دانستگیهایشان خدا هم خواست که عجزشان را نشان دهد.••ترک استثنا مرادم قسوتیست “ترک انشاالله گفتن” منظوراین نیست که به زبانی بگویید؛ ای بسا کسی که زبانی میگوید اما در دلش اصلا اعتقادی به خدا ندارد هیچ نیرو و قوه ای بالاتر از نیرو قوه الهی نیست خدا هر چه بخواهد همان میشود. خودش کجا نشست است درماشین ضدگلوله” مشخص است اعتقاد درونی ندارد، از تفنگ وگلوله میترسد. ما همه همینطوریم به آن چیزی که میگوییم اعتقادکافی نداریم.
••نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
ای بسا کسی که اصلا به زبان نمیگوید؛ اصلا عربی بلد نیست بگوید! بیسواد است، دلش فتوی میدهد،گواهی میدهد؛ تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمیافتد؛ پس اصل استثنا وانشاالله نزد این فرداست.
••هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
هر کاری کردند مریضی بیشتر شد.
••آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد کنیز روز به روز مریضتر میشود، پادشاه اشک خون میریزد.
••از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود
همه چی نتیجه برعکس میدهد زیرا خدا گفت: می خواهد عجز بشر را نشانش دهد. عجز علم ودانستگیهای بشر ،خودش قوانین علی ومعلولی را آفریده خودش هم نقضش می کند. کل قران نقض قوانین علی ومعلولی است؛ آتش ابراهیم را نمیسوزاند، باد شیبان راعی را نمیبرد.حالا خیلی مثالهای دیگر هم هست. عسل که باید صفرا را از بین ببرد، زیاد می کند؛ روغن بادام که بایدپوست را نرم کند،خشکتر می کند.
••از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
هلیله که باید باعث انبساط شود،باعث قبض شد؛ آب که باید آتش را خاموش کند، گویا نفت است که میریزد روی اتش” آب آتش را مدد شد شعله اش بیشتر میشود، مانند نفت عمل می کند. “منظور آن داروها هستند” ان داروهایی که به مریض میدهندو نتیجه عکس میدهد.مثنوی بااین داستان شروع میشود خیلی داستان خوبی است. منظور از پادشاه ما انسانها هستیم ما انسانها وقتی به دنیا میاییم و در شاهراه زندگی ؛در شکارگاه زندگی با کنیزی آشنا میشویم، عاشقش میشویم این کنیز جسم ماست.
•• شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پا برهنه جانب مسجد دوید
•• رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد
•• چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
انسان وقتی دستش از امور مادی بریده میشود از قوانین علی و معلولی جدا میشود، خودبخود به سمت حق رو می کند.حتی از پیامبر می پرسن که
ای پیامبر( نمیدونم از کدوم پیامبر بود) که خدا چیست؟ کجاست؟خدا وحی می کند به پیامبرکه بگو خدا همان کسیست که شما تا زمانی که دریا ارام است میگویید:کشتی ما را میبرد، بادبان دارد، کشتی را طوری ساخته ایم برروی آب راه برود. اما وقتی گرفتار طوفان میشوید یک لحظه قلبتان متوجه یک نیرویی میشود!و از آن نیرو کمک می خواهید؛ ای پیامبر بگو: آن نیرویی که ازآن کمک می خواهید! منم! همان خداست! وقتی دستتان از قوانین علی ومعلولی کوتاه میشود، به یک قدرتی رو می کنیدکه میدانید ماورائه قدرتهاست. آن حق است، آن خداست.وقتی می بیند که طبیان کاری نمیتوانند بکنند پابرهنه جانب مسجد دوید.
•• شاه رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدگاه از اشک شه پرآب شد
••چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح ودعا
شاه متوجه حق میشود دستش را از طبیبان میبرد به سجده میرود، اشک میریزد.
•• کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می‌دانی نهان
••ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه
بار دیگر ما راه را اشتباه رفتیم
•• لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
هرچند میدانی برای چه آمده ام!اماباید در ظاهر هم بگویم.
•• چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش
از عمق دل فریاد کشید!دریای بخشش ورحمت خدا به جوش آمد!
•• درمیان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود داشت گریه می کرد خوابش میبرد. درخواب یک پیری را می بیند؛ پیرمی گوید:
••گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا ز ماست
فردا قرار است یک شخصی را بفرستیم نزد تو بیاید. اگر آمد از طرف ما است.
••چونک آید او حکیمی حاذقست
صادقش دان کو امین و صادقست
حکیم اصلی آن شخصی است که فردا برایت می فرستیم. هرکاری میگوید بکن چون صادق وامین است.
•• در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین این طبیب به حق وصل است،قدرتش را از حق می گیرد نه از دانستگیها و قوانین عللی ومعلولی
••چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد
از خواب بیدار میشود،صبح است. شاه در وعده گاه بیرون شهر آنجایی که قرارگذاشته بودند میرود تا آن طبیب بیاد.
••آفتاب از شرق اخترسوز شد
بود اندر منظره شه منتظر
••تا ببیند آنچ بنمودند سر
دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای
منتظر میماند ببیند آیا خوابش درست بوده است؟ آیا آن شخص واقعا میاید!؟
••آفتابی درمیان سایه‌ای
می بیندیک شخصی می آیدنورانی
••می‌رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
خیال انسان هم هست هم نیست، یک سیب را در خیالت متصور میشوید اندازه دارد، رنگ دارد،اما وجود واقعی هم ندارد؛آن شخصی هم که می آمد مثل خیال بود،فقط پادشاه آن را میدید.مثل خیال
•• نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
با اینکه این خیالات وجود واقعی ندارند توهمند، اما جهانی براین خیالها روان است.همه این کارها و کوشش ها ا ز روی فکر و ذهنی که وجود واقعی ندارد،انسان تخیل و توهم میکند.
••بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
انسانها از روی یک خیال وتوهم وفکر ، با یکدیگر صلح می کنند،جنگ می کنند. یک خیال خوش می‌ آید ذوق میکنند، فخر فروشی می کنند، یک خیال بد می اید نگران می شوند،بِهَم میریزند، درون انسان آشوب میشود.
••آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مه‌رویان بستان خداست
اولیاالله هم خیال و فکردارند؛ اما خیال وافکار اولیاالله ناهنجا نیست، عین فطرتشان پاک است،تعقل نه افکار زائد.
••آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید
آن شخصی را که درخواب دیده بود،می‌ بیندهمان شخص است که می آید.
•• شه به جای حاجبان فا پیش رفت
به جای دربانان، پادشاه خودش جلو رفت.
•• پیش آن مهمان غیب خویش رفت
هر دو بحری آشنا آموخته
گویا هردویشان یک سنخیتی بایکدیگر دارند هردو دریاییند،شنا بلدند.
[آشنا=شنا]
•• هر دو جان بی دوختن بر دوخته
انسان تا با یکی سنخیت نداشته باشد نه بینشان محبت ایجاد میشود، نه رابطه ایجاد میشود، رابطه ای مداوم نه گذرا ،به قول امروزی ها تفاهم
(منظورم از سنخیت همان تفاهم است)
“یک شباهت درونی و باطنی”
هردو بحری، هردو بچه دریا هستنند هم استاد، هم آن طبیب که میاید، هم این پادشاه”
• گفت معشوقم تو بودستی نه آن
گفت:چقدر تورا دوست دارم بااینکه اولین باری است که می بینمت معشوق من تو بودی نه آن کنیز
•• لیک کار از کار خیزد در جهان
“عجب! کار، کار را نشان میدهد باید کنیزک می آمد مریض میشد، من طبیب می آوردم و آنها علاجش نمیکردن تااینکه میرسیدم به طبیب الهی”
••ای مرا تو مصطفی من چو عمر
از برای خدمتت بندم کمر
•• از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
•• بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
از خدا ادب میخواهیم،بسیارمهم است این ادب! نه آن ادبی که جامعه و یاد داده است. این ادبی که مولانا ازش یاد کرده . یک نوع حالت تواضع و رضایت درونی است. اما ادبی که جامعه به ما یاد داده یک عده بایدها ونبایدهاست با این الگو بنشین، احوال پرسی کن،مهمانی برو، میزبان باش، تعارف کن اینها ادب جامعه هستند. اما ادبی که مولانا از آن حرف میزند یک حالت درونیست شبیه تواضع ، رضایت، به همین خاطر مولانا میگوید:
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه اتش برهمه آفاق زد
بی ادب، آن گستاخی را که در مقابل حق می کند باعث میشود که خیلی از نعمات ورحمات خدا قطع شود.
•• مائده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
•• درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
موسی وقتی قوم بنی اسرائیل را نجات میدهد واز رود نیل رد می کند،خدا میگوید: هیچ زحمتی نکشید گوشت بلدرچین وعسل برای شما میدهم.
عسل بخورید از گوشت بلدرچین بخورید. یک عده بی ادب گفتند: ای موسی به خدایت بگو: پس دسر ونوشابه و ماست موسیرش چه شد؟راضی نشدن به آن روزی که خدا به آنها میداد،بیشتر خواستنند. تکاثر کردنند. مائده از اسمان میرسید بدون گفت وشنید، یه عده بی ادب گفتن سیر و عدسش کو؟؟ از آسمان روزیشان قطع شد، خدا گفت دیگر نمیدهم.گفت: برید خودتان کار کنید، بیل و داس بزنید خودتان بکارید هرچی می خوایید بخورید. این مال قوم موسی!
•• باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق حواریون نزد عیسی بودنند غذا خواستنند عیسی هم از خدا خواست آمد غذا در طبقهایی
•• مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده
غذای آسمانی آمد چون که عیسی گفت: خدایا غذایی برای ما بفرست
•• باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
این گدا منشی و نارضایتی انسان مگر تمامی دارد؟
•• لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
عیسی گفت: ای قوم من این حرفهارا نزنید زشت است! این دائمی است، همیشه میاید خدا چیزی را داد دیگر قطع نمی کند خدا رحمتش را قطع نمی کند چیزی را که دادپس نمی گیرد. این روزی که به شما میدهد تاحالا داده و از گرسنگی نمرده اید از این به بعد هم میدهد. همانطور که به گنجشک و روباه میدهد. آنها نه پس انداز دارند، نه توی بانک پول دارند هرروز که از خواب بیدارمیشوند خداروزیشان را میدهد.
•• بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
انها بدگمان نیستند؛ ای انسان! تو چرا بدگمانی به خدا؟میگویی امروز داد فردا نمیدهد!یک خواجه ای، اربابی، پولداری یک سفره ای را پهن می کند
توهیچ گاه بدگمان نمیشی که الان این را بخورم تمام میشود!میدانی که این پولدار است هر چی که بخوری وبخواهی سلف سرویس میاید پشت سرهم!اما نسبت به خدا نمیدانم چرا اینگونه هستی ای بنده!؟این بدگمانی وحرص تو! کفرست.
•• زان گدارویان نادیده ز آز
یعنی ندیده ونخورده
•• آن در رحمت بریشان شد فراز
خداوند میگوید: من در گمان بنده خود هستم به من خوش گمان باشد من خوش گمانی آن را تبدیل به بدگمانی نمی کنم؛پس چرا ما بدگمان باشیم که خدا نعمت ورحمتش را قطع کند؟ به خاطر گدا صفتی آن در رحمت بسته شد.
•• ابر بر ناید پی منع زکات
نان به همدیگر نمیدهند که پولم کم میشود، انفاق نمیکنند، ازدست فقیر نمیگیرند(کمک نمیکنند) خدا ابر نمی فرستد، هر چقدر می خواهی برو باردارش کن نمیدهد. منظور از زکات، انفاق است اگرانسان به خدا خوش گمان باشه به فقیرهم میدهد دیگر ، از بدگمانی است که مال دنیا را دو دستی گرفتیم رهایش نمی کنیم.
•• وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
تمام این افکار ناهنجارها،ظلمات وغمی که تو داری به خاطر نداشتن اعتماد به خداست. به خاطربی باکی وگستاخی خودت است.خداوند در قرآن می فرماید:هرچی خوبیست از خداست، هر چی بدیست از خودتان است.
•• هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
هرکی گستاخی کند در راه خدا راه حق را میبندد.
•• از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
این نظم را خدا کار گذاشته است،همه از روی نظم کار می کنند؛ ابر و باد و فلک با این نظم کار می کنند از فرمان خدا سرپیچی نمی کنند.
•• وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب
[جرات همان گستاخی]
منظور از عزازیل همان ابلیس هست؛
ابلیس گستاخی و بی ادبی نشان داد در مقابل خدا ایستاد با خدا کل کل کرد، گفت من را از آتش افریده ای! انسان از خاک بدبو افریده ای! اتش پاک است نور دارد!خاک لجن و بد بوست! چرا من باید به انسان سجده کنم؟ من به حرف تو گوش نمیدم! رد باب شد از این در رانده شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *