قصه بازرگان کی طوطی محبوس او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت قسمت اول

هر کدام از ما بازرگانی هستیم که در دنیا زندگی می کنیم؛ در دنیا برای تجارت آمدیم وهر یک از اجزای وجود ما ارمغانی می خواهد ما هم آنرا تامین می کنیم.جسم ما، غرایز ما چیزهایی می خواهد اما جان ما چیزی فراتر می خواهد، اگر جان زیاد در زیر زنگارها و حجابها نباشد میل به رهایی دارد.

••بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی

بازرگانی بود که طوطی در قفس داشت. جان که در قفس تن است، طوطی در قفس بازرگان است.
••چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد
••هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوی زود
••هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیک مرد
هر یک از اجزای وجود انسان چیزی را طلب می کند و انسان وعده میدهد تلاش می کند که در این تجارت زندگی آنها را برآورده کند.
••گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطهٔ هندوستان
••گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
••کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
رفتی در هند طوطیان آزاد را دیدی بگو
یک طوطی دارم مشتاق وصال و دیدن شماست، شما طوطیانی که در باغهای هندوستان می گردید آزاد و رها هستید اما در قفس بازرگان است.
[بازرگان جسم ماست]
گاهی از درون انسان ندایی می آید
جان از درون می گوید: من در قفس هستم آزادی می خواهم.

بگو: قضا و قدر الهی بر این تعلق گرفته که جان بر زمین بیاید به عالم ماده و در قفس تن قرار بگیرد.
داستان پیشینه دارد رسول رم از عمر سوال کرد:
جان ز بالا چون در آمد در زمین
مرغ بی اندازه چون شد در قفس
در ادامه مولانا داستان طوطی و بازرگان را می آورد که بیشتر شرح دهد روح وجان چگونه از عالم بالا آمد و در قفس تن قرار گرفت راه رهایش چیست؟
هر طوطی که در قفس است میل رهایی ندارد این طوطی عاقل بود، زنگار، حجاب ، نسیان وفراموشی بر آن تسلط پیدا نکرده بود که رهایی را از یاد ببرد و مشتاق قفس باشد؛
مشتاق رهایی است.
از درون جان صدا می کند: ای بازرگان تن، به دنبال رهایی جان هم باش اگر انسان رهایی دیدی در زندگی که از دست نفس رها شده است سلام من را برسان بگو من چگونه آزاد شوم؟
••کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان بر حبس ماست
••بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
راه نشانم دهید ای طوطیان هندوستان من هم از قفس نجات پیدا کنم.
••گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
شما دلتان به این رضا میدهد من در اشتیاق و فراق جان دهم؟
••این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
شما انسانهای رها شده از درختی به درخت دیگر بپرید.
••این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
••یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
من هم همجنس شما هستم، من هم انسان هستم طوطی جانم شبیه طوطی جان شماست در این جامعه ناهنجار در این دنیا پابند شدم به زنجیر امیال و سلایق پابست شدم؛
من با شما سنخیتی دارم به من هم رحم کنید راه رهایی را نشان دهید.
••یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
من هم عاشق رهایی هستم
••ای حریفان بت موزون خود
من قدحها می‌خورم پر خون خود
شما به تعادل رسیدید اما من خون جگر می خورم اسیر دست خشم ، حرص و طمع، کینه، ریا و تظاهر هستم.
••یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
اگر نمی خواهی نجاتم‌ بدهی یک جام به یاد من بنوش
••یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
یا به یاد من که با خاک وجسم همگون شدم اگر شراب آزادی می نوشی جرعه ای بر خاک بریز من هم مست شوم.
جانها در اصل یکی بودند، قرار بود هوای همدیگر را داشته باشیم؛
زمانی قبل از این دنیا آزاد و رها بودیم؛
جانهای خلق پیش از دست و پا
می پریدند از وفا سوی صفا
چون به امر اهبطو بندی شدند
حبس حرص و خشم و خرسندی شدند
همه رها بودیم قبل از دست وپا و این دنیا با هم دوست بودیم، عهدها کردیم که همدیگر را نجات دهیم راه نشان دهیم، نه اینکه راه همدیگر را ببندیم.

يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ باشیم.

••ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعده‌های آن لب چون قند کو
آن وعده ها کجاست؟
ای انسان کامل قرار بود ما را نجات بدهی
••گر فراق بنده از بد بندگیست
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
من به خاطر خوب نبودن بندگیم و گناهانم بند شدم الان میل رهایی دارم!
تو باید نجاتم بدهی ای انسان کامل، امام زمان”
کسی که رهاست به تو احتیاجی ندارد منی که در بندم به تو احتیاج دارم!
امام زمان تو در دنیایی که در بندان را رها کنی
••ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
فدای خشم و جنگ تو بشوم که برای من نوش است از رقص و موسیقی
••ای جفای تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
••نار تو اینست نورت چون بود
ماتم این تا خود که سورت چون بود
وقتی به رهایی فکر می کنم از درون آتش بندها خوشحالم، ماتم این است اگر جشن و آزادی برای من بگیری چه خواهد شد!؟
••از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
جور تو چقدر شیرین است، لطافتت چقدر است؟
مولانا از زبان طوطی می گوید:
••نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
می ترسم ناله هایی که از سر عشق هست آن دوست روی باور کند از مهربانی و کرمش بارم را کمتر کند.
••عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
••والله ار زین خار در بستان شوم
همچو بلبل زین سبب نالان شوم
نمی خواهم دمی بی روی تو زندگی کنم؛
هر چه از دوست رسد نیکوست
تمام سختی هایی که از تو میرسید حکم جشن دارد.
می ترسم ناله کنم باورکند از مهربانیش آن جور را کمتر کند.
اگر زندگیم را ایده ال کنی، خوشبختی کامل شود به خداوند قسم ناله می کنم که دیگر به من نظری ندارد.
••این عجب بلبل که بگشاید دهان
تا خورد او خار را با گلستان
برای من خوشبختی و بدبختی فرقی ندارد می خواهم هر دو را بخورم و بچشم.
••این چه بلبل این نهنگ آتشیست
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست
دیگر این بلبل نیست، نهنگ است.
نهنک استعاره از بزرگ و اولیاء بودن است که خوشی و ناخوشی در زندگی برایش فرقی ندارد جمله ناخوشی ها برای انسان کامل خوشی است.

••عاشق کلست و خود کلست او
عاشق خویشست و عشق خویش‌جو

عاشق انسان کامل است پس خودش هم کل میشود؛
جزئی که به کل می پیوندد خودش هم کل می شود؛

وقتی عاشق است چنین عشقی دارد،
به خودش خوبی می کند.

إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا
هر کسی خوبی کند به خودش خوبی کرده است.

عاشق انسان کامل بودن عین عشق به خود است.

صفت اجنحه طیور عقول الهی

••قصهٔ طوطی جان زین سان بود
کو کسی کو محرم مرغان بود

نماد گشایی می کند:
طوطی جان: جان مانند طوطی است؛
کجاست آن انسان کامل که محرم جانهاست، محرم تمام مرغهاست.

••کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه
و اندرون او سلیمان با سپاه

شما انسان کامل را مانند خودتان می بینید جسمش همانند شما کوچک است اما سلیمانی با سپاهش و آسمانها درونش جا می شوند به ظاهرش ننگر

••چون بنالد زار بی‌شکر و گله
افتد اندر هفت گردون غلغله

نالیدن بی شکر و گله یعنی بدون غرض
اگر فرمان دهد هفت آسمان به غلغله میافتد آسمانها به انسان کامل لبیک می گویند.

••هر دمش صد نامه صد پیک از خدا
یا ربی زو شصت لبیک از خدا

انسان کامل یک یا رب بگوید صد لبیک از سمت خدا میاید.

••زلت او به ز طاعت نزد حق
پیش کفرش جمله ایمانها خلق

ظاهر کوچک او بهتر است از مردمی که حق را عبادت می کنند.

حضرت علی یک ضربه در جنگ خندق زد صدا آمد:
«ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین»
یک ضربه علی بهتر از عبادت همه جن و انس تا روز قیامت است.

ظاهراً می بینیم شاید حرفی بزند که کفر بیاید اما آن از ایمان تمام مردم بهتر است، تا روز قیامت تمام ایمانها را جمع کنیم آن نمی شود.
[خلق= کهنه]

••هر دمی او را یکی معراج خاص
بر سر تاجش نهد صد تاج خاص

امام زمان هم به معراج میرود نه مانند پیامبر یک بار بلکه بارها و بارها

••صورتش بر خاک و جان بر لامکان
لامکانی فوق وهم سالکان

جسمش در زمین راه میرود اما جانش بر لامکان است‌ به عرش خدا رفته است.

••لامکانی نه که در فهم آیدت
هر دمی در وی خیالی زایدت

حتی آن لامکان را سالکان واصل هم نمی توانند درک کنند.
آنجایی میرود که در فهم تو نمی گنجد که هر لحظه از تو خیال تولید شود و بفهمی کجاست.

••بل مکان و لامکان در حکم او
همچو در حکم بهشتی چار جو

زمان، مکان و لامکان در حکم امام زمان است.
همانطور که در بهشت از هر کجا که بخواهی آب جاری می شود در حکم و تحت الامر توست.

••شرح این کوته کن و رخ زین بتاب
دم مزن والله اعلم بالصواب

به خودش می گوید: شرح این را کوتاه کن که خداوند خودش خوب میداند که امام زمان چه مقامی دارد.

••باز می‌گردیم ما ای دوستان
سوی مرغ و تاجر و هندوستان

••مرد بازرگان پذیرفت این پیام
کو رساند سوی جنس از وی سلام

دفتر اول “بخش ۸۶”
دیدن خواجه طوطیان هندوستان را
در دشت و پیغام رسانیدن آن طوطی
قسمت اول

••چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیی چندی بدید

در بیابان زندگی در هندوستان زندگی بازرگان چند طوطی می بیند، گاهی انسان در زندگی به انسان رها، عارف واقعی برخورد می کند شاید بشناید شاید هم نشناسد در اینجا هم بازرگان نمیشناسد که آنها واقعا رها هستند و چکار می کنند چون با آنها سنخیت نداشت، طوطی جانش با آنها سنخیت داشت؛
طوطی جانش آنها را میشناخت و به آنها سلام‌ رساند.

••مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد

سلام و امانت:
یعنی امانت را باید برگردانیم، در این دنیا آمدیم برای کاری اگر آن کار را بکنیم امانت را برگرداندیدم اگر هزاران کار انجام دهیم و آن یک کار که برایش به دنیا آمده ایم را انجام ندهیم آن امانت را برنگرداندیم.

وقتی گفت: جانش چه چیزی می خواهد.

••طوطیی زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

یکی از طوطیان از شنیدن حال طوطی، جان بازرگان که در قفس محبوس است لرزید افتاد و مرد.

••شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور

کاش نمی گفتم! چرا مُرد!
چرا این کار را کردم!
ما کارهای اولیاء الله را نمی توانیم بسنجیم، گاهی می گویم: نباید این را می گفتم یا باید این را می گفتم!
چون نمیدانیم چه چیزی را باید بگوییم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *