عشق ۳

آن طرف که عشق می افزود درد
بوحنیف و شافعی درسی نکرد
سختتر شد پندِ من از پندِ تو
عشق را نشناخت دانشمندِ تو

دانشمند عشق را نمیداند و کیفیتی که عاشق در آن است را نمیداند .
مثلا من نمیدانم که عشق چه کیفیتی هست . اینجا یک اشتباهاتی به وجود می آید . مثلا کسی که نمیداند عشق چیست ، گاهی یک حالتهایی در درونش به وجود می آید که آن را مساوی با عشق قرار میدهد و میگوید نکند این عشق هست و من هم عاشق شده ام .
شاید به خودش هم این عشق را نسبت بدهد و مغرور بشود به آن عشقی که دارد .
اما عشق غرور را میشکند . بندها را آتش میزند .
اینجا مولانا به دانشمندان طعنه میزند . با اینکه در ظاهر سنی مذهب است ، دو نفر از دانشمندانِ اهلِ سنت را که پایه ی فقه و اهل سنت در آن پایه گذاری شده است (بوحنیفه و شافعی ) به جرات در اینجا میگوید که اینها از عشق بویی نبرده بودند و فقط فقیه بودند . فقیهی که فقط دانستگی داشتند

و همینطور هاتف اصفهانی میگوید که :
ای پدر پند کم دهد زعشقم
که نخواهد شد اهل ، این فرزند
من رهِ کوی عافیت دانم
چه کنم اوفتاده ام به کمند
پندِ آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو ، میدهندم پند
نمیشود !
آنها ما را نمیفهمند و ما هم آنها را ؛
و جدال وجود دارد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *