شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان را و مردن آن طوطی در قفس و نوحه خواجه بر وی

دفتر اول بخش۹۰

“قسمت اول”

••چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

طوطی در قفس از زبان بازرگان شنید که طوطی آزاد هندوستانی چه کرد و به طبع آن همانکار را انجام داد.

••خواجه چون دیدش فتاده همچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین

••چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه بر جست و گریبان را درید

••گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین

••ای دریغا مرغ خوش‌آواز من
ای دریغا همدم و همراز من

••ای دریغا مرغ خوش‌الحان من
راح روح و روضه و ریحان من

••گر سلیمان را چنین مرغی بدی
کی خود او مشغول آن مرغان شدی

نسخه ای که امام می پیچد شاید نطق انسان را خاموش کند.
نتواند مانند قبل بلبل زبانی کند، تایید بگیرد، خودش را نمایش دهد و نقش بازی کند شاید دوستانش عوض شوند که این برای جسم بسیار سخت است.

شاید جسم ناراحت و خشمگین شود بگوید: چرا رفتم دنبال خودشناسی و عرفان داشتم زندگیم را می کردم.

من تا امروز چنین مرغی بودم اما از زمانی که به دنبال خودشناسی رفتم دیگر نمی توانم مانند قبل حرف بزنم، تایید بگیرم، برقصم و شادباش بگیرم و چنگ بنوازم.

قبلا خیلی خوش گذرانی می کردم. (جسم ناراحت می‌شود مانند بازرگان)
که چرا به دنبال معلم رفتم!
دنبال آوردن ارمغانی برای طوطی بودم!

••ای دریغا مرغ کارزان یافتم
زود روی از روی او بر تافتم

با این طوطی آواز می خواندم و تایید می گرفتم‌.
انسان ابتدا آن خانه کلنگی درونش را میریزد تا قصر جدیدی بنا کند
(بارنگ کردن و ظاهر سازی یک خانه کلنگی فرسودگی و رطوبت نهفته در دیوارهای آن از بین نمی‌رود)
بی خانمان شدن دردناک است و جسم آنرا حس می کند.

••ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون توی گویا چه گویم من ترا

بازرگان خود را ملامت می کند و مولانا از مضرات حرف بیجا می گوید.

••ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی

ای زبان چه بگویم: غلط کردم که راهنمایی خواستم به دنبال خودشناسی رفتم همینکه ظاهر را داشتیم کفایت می کرد.

••در نهان جان از تو افغان می‌کند
گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

••ای زبان هم گنج بی‌پایان توی
ای زبان هم رنج بی‌درمان توی

••هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی
هم انیس وحشت هجران توی

••چند امانم می‌دهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان

••نک بپرانیده‌ای مرغ مرا
در چراگاه ستم کم کن چرا

تو بودی که طوطی من را پرانیدی و رفت.

••یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

دوباره طوطی مرا برگردان، می خواهم اسباب شادیم را دوباره برپاکنم همان زندگی قبلی را داشته باشم.

••ای دریغا نور ظلمت‌سوز من
ای دریغا صبح روز افروز من

گمان می کند قبلا زندگی خوبی داشته حال که تغییری ایجاد شده به خیالش قبلا نور و آزادی بوده است.

••ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من
ز انتها پریده تا آغاز من

••عاشق رنجست نادان تا ابد
خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

خلق الانسان فی کبد
انسان در رنج آفریده شده

بازرگان می گوید: چون نادانم رنج می کشم.

••از کبد فارغ بدم با روی تو
وز زبد صافی بدم در جوی تو

قبل از مردنِ طوطی جانم فارغ از رنج بودم با زندگی ظاهری سرگرم دنیا بودم.

سرگرمیهایی داشتم بازرگان مشهور و پر از ابهت بودم و این خیلی خوب بود.

این زندگی مولانا هم هست قبل از آشنایی باشمس:

سجاده نشین باوقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی

قبل از شمس، سجاده نشین باوقاری بود شمس سجاده اش را از دستش گرفت بازیچه کودکانش کردو در ابتدا برای مولانا درد به همراه داشت ولی نهایتا و پس از مدتی راضی بود و گفت چقدر خوب شد.
مولانا: با آن اجتهاد و سجاده ای که داشتم خرسند بودم.

••این دریغاها خیال دیدنست
وز وجود نقد خود ببریدنست

بازرگان مطالبی را که از طوطی در قفس خود می‌شنود به طوطی آزاد و رهایی که حکم معلم را دارد انتقال می‌دهد و نقش پیام رسان را به عهده می‌گیرد.

اما از محتوای پیامش غافل است.
ظاهر را میرساند اما از معنی غافل است.

استاد یا معلم (امام) با جان و روح انسان کاری انجام می‌دهد که شاید به دست خود انسان انجام شود ولی خودش از این موضوع بی خبر است.
ولی در نهایت به دست خود انسان طوطی جانش را از قفس خارج می‌کند. و حتی ممکن است متوجه نشود چگونه رها گشته است.

انسان از معنی کار اولیاء الله بی خبر است؛
همانگونه که موسی از کار خضر بی خبر بود و فقط ظاهر را می‌دید و از عمق اعمال خضر آگاهی نداشت و مثالهای فراوان دیگر که مولانا می گوید.

مثال:
در اینجا از موالید و عمل انسان سخن می‌گوید. 👇
چرا؟
ظاهراً فاعل بازرگان است اما ان مولودی که بیرون می آید در واقع بازرگان نیست، بازرگان ظاهر را میرساند وتیر را پرتاب می کند اما انجام هر کاری از غیب اثرهایی دارد.

بحث زید و عمر را پیش می آورد.
بازگان خودش هم گیج شده از آن اثرهایی که از حرف معلم به جانش انداخته و طوطی جانش تغییر حالت میدهد وبازرگان احساس نارضایتی می کند.
مثل بچه ای که در هنگام تزریق آمپول گریه می‌کند ولی مادرش از درمان او شاد است.
گاهی جان انسان شاد است اما ظاهر انسان گریه می کند و می گوید :

این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام

در نهایت جمع بندی همه این موارد می‌شود این که👇

امام روح وجان انسان را با دستورات وتمهیدات ظاهری معلمی می‌کند و ما خیلی وقتها متوجه علت صیقلی شدن جانمان نمی‌شویم اما آن کار با دستور ظاهری امام حادث گردیده

این مگر خویش است با آن طوطی یک
این مگر دو جسم بود روح یک

هندوستان و بازرگانی قسمتی از فعالیتهای زندگی بودند و ما همه کاری در زندگی انجام دادیم.

انسان برای هریک از اجزای وجودش هدیه ای از دنیا می آورد؛
مثلا برای جسممان لباس میخریم، ارمغان پاها چیست؟ شلوار است باید بخریم.
کلاه ارمغانی برای سر است،
ارمغان تن لباس است،
ارمغان دندان مسواک است،
ارمغان جسم حمام است.

جان و دل و وجود می گویند: پس ارمغان ما چه می شود؟
ای بازرگان! ای انسان! برای ما هم ارمغان بیاورید!
منی که در قفس جسم تو گرفتار شدم!
به سوی مطالعات و اساتید روانه میشویم تیرمان به هدف می نشیند و معلم اصلی، امام را پیدا می کند.
امام می گوید: راه رهایی تو ای جان مُردن است باید بمیری هر چند برای جسم مردن ناگوار وسخت باشد.

جسم چه چیزی می خواهد؟
لطف وآواز و مطربی با عوام وخواص
می خواهد، جسم و ذهن تایید طلبند ،
نمایش دادن و رنگ و بو می خواهند.

طوطی تا زمانی که در قفس بلبل زبانی می کنی و پرهایت را نشان میدهی و تایید مکرر میگیری تو را از قفس رهایی نیست.

مرده شو چون من تا که یابی خلاص

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *