شرح و تفسیر گردانیدن عمر رضی الله

دفتر اول بخش ۱۰۸
گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق
قسمت اول
شرح و تفسیر گردانیدن عمر رضی الله
عمر در اینجا نقش انسان آگاه و خردمند را بازی می کند انسانی که این مراحل را پشت سر گذاشته است، می بیند پیر چنگی به جای آنکه فرصت را غنیمت بشمارد و زمان را از دست ندهد، با ملامت زمان را از دست میدهد،از دست زمان می نالد می گوید: عمرم به بطالت گذشت اما خودش هم گرفتار ملامت شده است.به عنوان انسانی که این راه را رفته است می خواهد توضیح بدهد که بقیه راه را هم می خواهی به ملامت بگذرانی؟ توبه یعنی برگشتن و آگاه شدن و ترک کردن، همین که چنگ زدن را ترک کردی، به معرفت رسیدی کافی است.

••پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو

این زاری تو هم خوداشعاری است و به خودت توجه می کنی قرار شد هر کسی متوجه حق شد خودش را از یاد ببرد فراموش کند باز هم به خودت توجه می کنی ملامت توجه منفی به خود است.

غرور، خود خواهی توجه مثبت به خود است، خودزنی و خشم به خود گرفتن هم خود را دیدن است، خودی می بینی که ملامتش می کنی و خشم میگیری این هم خوداشعاری و خود را دیدن است.

مولانا می گوید: خوداشعاری و خود را دیدن هوشیاری است، به خودت هوشیاری کامل حق را درک نکردی

••راه فانی گشته راهی دیگرست
زانک هشیاری گناهی دیگرست

راهی که انسان خودش را فراموش کند و فقط حق باشد و خودش نباشد آن چیز دیگری است، فکر می کنی توبه کردی و غرق حق شدی!

هوشیاری به خود باز گناهی دیگری است.

••هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا

انسان چگونه به خودش توجه می کند؟ از خودش تصوراتی دارد، یک عده صفاتی داده است که در طول زندگی این صفات را بدست آورده است.

گذشته و آینده پرده ای است که متوجه حق نشوی

••آتش اندر زن بهر دو تا بکی
پر گره باشی ازین هر دو چو نی

بر گذشته و آینده آتش بزن تا مثل نی پر گره نباشی، از نی که پر گره است صدای حق بیرون نمی آید باید گره ها از بین برود.

••تا گره با نی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست

هر خوداشعاری، توجه به خود و خودخواهی، یک گره ای است در نی وجود انسان که نمی گذارد از آن نوای حق عبور کند.

تا زمانی که انسان گره دارد، هر رذیله، خوداشعاری، توجه به خود یک گره است.

ای انسان::گره اندر گره هستی تو نمی توانی به راز پی ببری، نی پر گره را هیچ عاقلی به لبش نزدیک نمی کند درون آن نمیدمد، برای اینکه نی وجودت با لب خداوند سنخیت پیدا کند خداوند در آن بدمد، خداوند باید تو را چگونه پیدا کند؟ تو خالی پیدا کند و ببیند.

••چون بطوفی خود بطوفی مرتدی
چون به خانه آمدی هم با خودی

وقتی طواف می کنی، خوداشعاری داری این من هستم که طواف می کنم تو کافری یعنی کسی که در حین طواف باز آن طواف کننده وجود دارد هنوز غرق حق نشده است، می گوید: این من هستم که طواف می کنم، باز آن کافر است.

بت برستی به از خود پرستی

به خانه بیت الله الحرام آمدی خودت را هم آوردی

خداوند به موسی می گوید: فردا که به کوه طور آمدی خودت را بگذار و بیا خودت را نیاور موسی می گوید: مگر میشد خودم را نیاورم، نفس به معنای خود است. در فارسی می گویند: نفس یعنی رذایل در واقع نفس یعنی خود انسان است. می گوید: خودت را بگذار و بیا یعنی نفست را بگذار و بیا، با خوداشعاری به کوه طور سینا نیا موسی نباشد فقط من باشم.

دفتر اول بخش ۱۰۸
گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق
قسمت دوم

مولانا در جایی می گوید: چرا در بند این هستی که قافیه درست کنی زیرا مثنوی آن لطافتی که در ظاهر اشعار حافظ و دیگر شاعران هست را ندارد اگر مثنوی چیزی دارد در معنا است. صورت و ظاهر داستانها هم معنا ندارد، یا کلمات در اشعارش در سطح پایین است. می گوید: خودم نمی خواهم قافیه اندیشم و دلدار من گوید مندیش یا در فیه مافی می گوید: در طایفه ما کاری بدتر از شعر و شاعری گفتن نبود ( حالا در نظر طایفه آنها مورد پسند نبود.)

••ای خبرهات از خبرده بی‌خبر
توبهٔ تو از گناه تو بتر

چه بسا حتی ذکر بسیار خوبی بگویی الله اکبر، سبحان الله اما آن مذکور که موضوع ذکر است (خداوند) از آن غافل شویم یا به علتهای مختلف می شود از مذکور غافل شد. مثلا: مغرور شویم به ذکر گفتن نه تنها با غرور به خداوند نزدیک نمی شویم بلکه از آن دور هم می شویم پس ذکر تو را از مذکور غافل می کند، یا توجه ات به معنی ذکر است اصلا دیگر خدایی نیست می خواهی اعداد و ارقام و تلفظ این ذکر درست باشد باز از مذکور غافلی این توبه ای که کردی از چنگ زدن و مطربی تو بد تر است، کاش مطربی می کردی چنین توبه ای نداشتی
چرا به خودت خشم گرفتی؟

••ای تو از حال گذشته توبه‌جو
کی کنی توبه ازین توبه بگو

با پیر چنگی سخن نمی گوید، به من انسان می گوید؛ من هم یک عمری برای دیگران نواختم و آواز خواندم،عمری آنقدر به قضاوت دیگران اهمیت قائل شدم یعنی زندگیم در بستر این بود که مردم قضاوت خوبی به من داشته باشند پس منم مطرب برای دیگران بودم و چنگ می نواختم من هم مطرب برای دیگران بودم، پیر چنگی منم؛ هر زمانی آگاه شدی کارت اشتباه است شروع نکن به ملامت کردن خودت! چرا عمری در بند قضاوت دیگران بودم!؟خودزنی کنی و به خودت خشم بگیری این توبه از گناه تو بدتر است! این هم نوعی توجه به خود است!چه وقت می خواهی از این ملامت توبه کنی؟ بگو!!

••گاه بانگ زیر را قبله کنی
گاه گریهٔ زار را قبله زنی

گاه با صدای زیر به خاطر گذشته گریه می کنی! گذشته چه کسی بود؟ آیا من نبودم که گناه کردم؟! وقتی خودم را ملامت می کنم که چرا گناه کردم باز توجه ام به خودم است منیتم را بیشتر می کنم! من نباید گناه می کردم! دقت کنید! کلمه ی من میاید دوباره در چاه من گیر افتادید!

••چونک فاروق آینهٔ اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد

وقتی عُمَر با پیرچنگی صحبت کرد، فهمید که باید توجه اش به حق باشد، خوداشعاری را کنار بگذارد واین بیداری واقعی است.

دفتر اول بخش ۱۰۸
گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق
قسمت سوم

••همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد

گریه و خنده در مثنوی تکرار می شود. مولانا می گوید:
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یعنی انسان وقتی فتح و ظفر پیدا می کند شاد می شود، لذت میبرد؛

حال فتح و ظفر در بیزینس، جنگ، روزش یا هر چیز دیگر باشد در تمام جامعه اینگونه است رسانه ها هم همین گریه و خنده را دارند، ما پیروز شدیم؛ بر عکس آن چه می شود؟
وقتی فتح و ظفر نکنیم گریه می آید!

عشق آموخت مرا طرز دگر خندیدن

در کیفیت حق قرار بگیری جور دیگر می خندید، لذتها و شور و شعف های بهتری پیدا خواهید کرد.

وقتی می گوید: گریه و خنده، از ذهن من است پس جسمانی است، تا الان پیر چنگی اسیر ذهنش بود، جانش اسیر گریه و خنده بود باغ سبز عشق کو بی منتهاست
غیر غم و شادی بس میوه هاست پیر چنگی موتو قبل ان تمتوا شد این ساختار ذهنی شکست و یک ساختار جدید آمد.

••حیرتی آمد درونش آن زمان
که برون شد از زمین و آسمان

خیلی ها این را معنی می کنند که غیب را دید از زمین و آسمان بیرون شد! نه! یعنی از غم و گریه های دنیوی ذهنی نجات پیدا کرد، جانش از این دنیا نجات پیدا کرد وقتی انسان چنین حالتی پیدا می کند فراتر از ذهن میشود، حیرت به سراغش می آید.حیرت شاید مساوی باشد با همان کیفیت عشق و حق است.

••جست و جویی از ورای جست و جو
من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو

جانش چیز دیگری را جستجو می کند، گویا با چیز دیگری سنخیت و جنسیت پیدا کرده است و آن می کشد.کاهی شده است که به سمت کهربا کشیده می شود،براده آهنی شده است که به سمت آهنربا کشیده می شود.

••حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال

حال و قال دارد حرف میزند اما نه با زبان، بی زبان”

••غرقه‌ای نه که خلاصی باشدش
یا به جز دریا کسی بشناسدش

••عقل جزو از کل گویا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی

••چون تقاضا بر تقاضا می‌رسد
موج آن دریا بدینجا می‌رسد

عقل جزئی این جستجو، تقاضا و طلب را درک نمی کند و تا زمانی که این تقاضا بر تقاضا و طلب روی طلب نباشد انسان به جایی نمیرسد اگر باشد موج دریا می آید و به تو میرسد وبا خودش به سمت دریا میبرد.
( منظور طلب مادی نیست)

••چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسید
پیر و حالش روی در پرده کشید

••پیر دامن را ز گفت و گو فشاند
نیم گفته در دهان ما بماند

پیر دیگر حرفی نزد و ملامت نکرد،
دچار حیرت و جذبه شد.

••از پی این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن

مولانا می گوید: آنقدر لذت و شور و شعف دارد، شما ندیدید من دیده ام به خاطر رسیدن به عیش و عشرت شایسته است که انسان هزاران جان داشته باشد و هر هزاران جانش را ببازد و نترسد.

نیم جان بستاند و صد جان دهد

••در شکار بیشهٔ جان باز باش
همچو خورشید جهان جان‌باز باش

ایثارگر باش به خودت فکر نکن بریز همانطور که خورشید تلاءلو می کند تو هم تلاءلو کن از ریختن نترس جانبازی کن

••جان‌فشان افتاد خورشید بلند
هر دمی تی می‌شود پر می‌کنند

مرغ سعادت به دام ما افتاد پس جان بفشان

[audio mp3=”https://khodshenasi7.com/wp-content/uploads/2023/01/@masnavimanavi7-1-1.m

،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *