شرح و تفسیر منطق الطیر عطار

مقدمه

🍃قسمت اول سیمرغ🍃

آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

روزگاری پیش از این در شهر دل
آن جهان رسته از اندوهِ گِل

مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند:این زمان در روزگار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست؟
بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یکدگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم

زان که چون کشور بود بی پادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه

چون طلب در جان ایشان لانه کرد
جان و دل را جملگی دیوانه کرد

پس همه بر جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند

هد هد آشفته دل پر انتظار
در میان جمع آمد بیقرار

🍃 ادامه ی قسمت اول سیمرغ 🍃

هد هد آشفته دل پر انتظار
در میان جمع آمد بیقرار

مرحبا ای هدهد هادی شده
در طریقت پیک هر وادی شده

ای به سرحد صبا سیر تو خوش
با سلیمان ، منطق الطیر تو خوش

صاحب سِرّ سلیمان آمدی
از تفاخر تاج ور زان آمدی

حُله ای بود از طریقت در برش
افسری بود از حقیقت بر سرش

تیز وهمی بود در راه آمده
از بد و از نیک ، آگاه آمده

گفت :
ای مرغان منم بی هیچ ریب
هم بریدِ حضرت و هم پیک غیب

هم زحضرت من خبردار آمدم
هم ز فِتنت صاحب اسرار آمدم

آنکه بسم ا… در منقار یافت
دور نبود گر بسی اسرار یافت

میگذارم در غم خود روزگار
هیچکس را نیست با من هیچ کار

من چو آزادم ز خلقان لاجرم
خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول دردِ پادشاه
هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهمِ خویشتن
رازها دانم بسی زین بیش من

سالها در بحر و بر می گشته ام
پای اندر ره به سر میگشته ام

وادی و کوه و بیابان رفته ام
عالمی در عهد طوفان رفته ام

با سلیمان در سفرها بوده ام
عرصه ی عالم بسی پیموده ام

پادشاه خویش را دانسته ام
چون روم تنها که نتوانسته ام

لیک با من گر شما همره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید

هرکه در وی باخت جان ، از خود برست
در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید
پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور
او به ما نزدیک ،ما زو دور دور

در حریم عزت است آرامِ او
نیست حدِ هر زبانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیشتر

در دو عالم نیست کس را زَهره ای
کو تواند یافت از وی بهره ای

دائما او پادشاه مطلق است
در کمالِ عز خود مستغرق است

نه بدو ره ، نه شکیبایی از او
صدهزاران خلق ، سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست
عقل را سرمایه ی ادراک نیست

هیچ دانایی کمال او ندید
هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت
دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زان کمال و زان جمال
هست اگر بر هم نهی ، مشتی خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد ؟
تو به ماهی چون توانی مه سپرد

بس که خشکی بس که دریا بر ره است
تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف
زانک ره دور است ، دریا ژرف ژرف

رویِ آن دارد که حیران می‌رویم
در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بوَد
ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان که را آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مَردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار

🍃 بخش پایانی قسمت اول سیمرغ 🍃

الغرض مرغان اقلیم زمین
مانده در زنجیرهایی آهنین

آن یکی زنجیر حرص و آز بود
آن دگر ترسیدن از آغاز بود

بلبل از زنجیر گل در بند بود
طوطی بی دل اسیر قند بود

بود طاووس بهشتی هم اسیر
آرزویش آرزویی بس حقیر

کبک در زنجیر کوه و گنج بود
بی خبر آغشته ی هر رنج بود

باز در بند و اسیر شهریار
بی خبر از حضرت سیمرغ و یار

جغد دل بسته به این ویرانه ها
بی خبر درمانده چون دیوانه ها

آن هما در بند نفس و استخوان
بی خبر از سفره های آسمان

صعوه خود را ناتوان و زار دید
شوکت سیمرغ را بسیار دید

بط گرفتار و اسیر آب بود
از سفر در خاک بس بی تاب بود

حسرت بسیار بوتیمار خورد
خویش را دلداده ی دریا شمرد

جمله مرغان خوگرِ زنجیر خود
بی خبر از بند و از تحقیر خود

هدهد دانای سیمرغ آشنا
میگشاد از بال و پاشان بندها

زآنکه شرط رفتن این آزادی است
مومنان را زین رهایی شادی است

ای خدا ما را از این زنجیرها
ده رهایی زین غم و تحقیرها

رو به سیمرغ ازل کن ای رفیق
رو مگردان تو زمردان طریق

گام در این راه بی پایان بنه
در طریق عشق جانان جان بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *