شرح و تفسیر قصه اعرابی درویش و ماجرای زن زن با او به سبب قلت و درویشی

دفتر اول بخش ۱۱۱
قصه اعرابی درویش و ماجرای زن زن با او به سبب قلت و درویشی

عربی بود درویش مسلک، فقیر بوده و زنش با آن به خاطر فقر دعوا می کرد.

••یک شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت و گوی را

زنش یک شبی آنقدر حرف زد که همه ثروتمند هستند و ما ناخوشیم و فقیریم.

••کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم

••نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک
کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک

نان و و خورشت ما درد و اشک و حسادت است. کوزه نداریم، آب ما از اشکی است که از دیدگانمام می آید.

••جامهٔ ما روز تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب

لباس نداریم بپوشیم، لباس ما همان آفتاب است. لحاف ما نور مهتاب است.

••قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته

شبها از گرسنگی قرص ماه را قرص نان می بینیم و دستمان را به سمتش دراز می کنیم که آنرا بخوریم.

••ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما

ما آبروی درویشان را هم برده ایم. روز روشن ما شب شده است انقدر که فکر ما مشغول روزی است.

••خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان

دوستان و آشنایان به خاطر فقیر بودنمان از ما فرار کرده اند، همانطور که سامری در عهد موسی گاو درست کرد از مردم فرار می کرد.

••گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک

اگر از کسی یک مشت آذوقه ناچیزی بخواهم آنقدر که از دیگران قرض کرده ایم می گوید برو بمیر

••مر عرب را فخر غزوست و عطا
در عرب تو همچو اندر خط خطا

مگر عرب به جنگ و سخاوتمندی مشهور نیست؟ ای مرد تو از عرب چه آموختی؟ نه جنگ آموختی، نه پولی داری که سخاوت به خرج دهی

••چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته‌ایم

کدام جنگ؟ ما بدون جنگ خود مُرده ایم
به علت فقر مغزمان کار نمی کند.

••چه عطا ما بر گدایی می‌تنیم
مر مگس را در هوا رگ می‌زنیم

خودمان گدایی می کنیم چه سخاوتی؟
رگ مگس را میزنیم خونش پایین بیاید و بخوریم.

••گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسپد دلقش از تن بر کنم

اگر کسی شب مهمان ما شود با این حالی که من دارم شب که خوابید لباسش را میدزدم. در اینجا مولانا می خواهد بگوید: انسانی که درونش تهی از معرفت و حکمت است، خیال اندیش است؛قرص ماه را قرص نان میپندارد، در خیالات خودش سیر می کند با واقعیت روبرو نیست، واقعیت را نمیفهمد، حقیقت را درک نمی کند. جنگ کردن هم بلد نیست، جنگ کردن همان جهاد اکبر” جهاد با نفس را هم بلد نیست.خط روی خط است، زنگار روی زنگار دارد و به فکر سخاوت و ریختن نیست چیزی ندارد که عطا کند. حکمت و معرفتی ندارد که عطا کند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *