دفتر اول بخش ۹۶ تفسیر ماشاءالله کان

]••این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

این همه از آمادگی و بسیج گفتیم برای پیمون راه خدا اما بدون عنایتش هیچ هستیم
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش

••بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق

خاصان حق انسان کامل است.

اگر فرشته هم باشد نامه اعمالش سیاه است اگر نماینده حق آنرا امضاء نکند.

••ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا

ای خدایی که فضل تو حاجتها را روا می کند

••این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای
تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

اگر هدایت تو نبود ما خیلی گمراه و آلوده میشدیم؛ تو با هدایتت نگذاشتی ما آلوده بشویم.
قبل از گمراهی ، مارا بخشیدی و پوشیدی وهدایتمان کردی

••قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش

دانشی که ما داریم قطره ای است از آن دانشی که خودت داری مارا به دریای دانش خودت متصل گردان
اگر این دانش با هوا وهوس آغشته شود ازبین خواهد رفت اگر به دریای علم تو بپیوندد جاودان میشود.

••قطرهٔ علمست اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاک تن

••پیش از آن کین خاکها خسفش کنند
پیش از آن کین بادها نشفش کنند

خسف=در زمین فرو رفتن
پیش از آنکه مغز ما پراز علم و دانش است در زمین فرو برود و باد آنرا تبخیرش کند و ازبین ببرد.

••گر چه چون نشفش کند تو قادری
کش ازیشان وا ستانی وا خری

هر چند تو قادری هر آنچه که تبخیر شده را هم برگردانی

••قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت
از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت

قطره ای که تبخیر شود به هوا برود یا بر خاک بریزد در نظر ما نیست می شود اما از زیر قدرتت که نمی تواند فرار کند.
تو می توانی برگردانی و قطره اش کنی

••گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش او کند از سر قدم

در هزار نیستی تو در تو برود گر تو بخوانیش
اذا اراد شیئ قال کن فیکون
کن فیکون می کنی بگویی بیاید، می آید سرش را پا می کند و با سر می آید

••صد هزاران ضد ضد را می‌کشد
بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

دنیا و احوال خودت را نگاه کن ضد،
ضد را ازبین میبرد.
تاریکی روشنایی را ازبین میبرد
روشنایی تاریکی را از بین میبرد
گرما سرما را ازبین میبرد
سرما، گرما را ازبین میبرد

••از عدمها سوی هستی هر زمان
هست یا رب کاروان در کاروان

هزاران کاروان هر لحظه از عدم به سوی هستی میایند

••خاصه هر شب جمله افکار و عقول
نیست گردد غرق در بحر نغول

نغول=عمیق، ژرف،
بحر نغول= دریای عمیق
هرشب که می خوابیم افکارمان ازبین میرود، صبح دوباره به وجود میآید

••باز وقت صبح آن اللهیان
بر زنند از بحر سر چون ماهیان

••در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ

هزاران شاخ و برگی که مرده در هنگام پاییز و به دریای مرگ پیوسته

••زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر
در گلستان نوحه کرده بر خضر

کلاغ در فصل پاییز بیشتر غار غار
می کند گویا نوحه گری می کند بر گلستانها و بوستانها
خُضَر جمع سبزیها

••باز فرمان آید از سالار ده
مر عدم را کانچ خوردی باز ده

ای بهار، سالار ده آنچه در پاییز و زمستان از بین رفته بود و عدم شده بود بیرون بیاور

••آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه
از نبات و دارو و برگ و گیاه

••ای برادر عقل یکدم با خود آر
دم بدم در تو خزانست و بهار

یک لحظه عقلت را به خودت بیاور و فکر کن افکار تو هر لحظه بهار و خزان است از بین میرود و دوبار میاید

تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

••باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین

••ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ

از زیادی برگها شاخها گم شده است
انقدر گلها زیاد است که صحرا و کاخ در زیرش گم شده است.
اندیشه پشت اندیشه میاید، فکر پشت فکر میاید و تو آنها را کهنه می بینی اما آنها تازه هستند تازه ببین و این یک اصلی است که مولانا به آن بسیار اشاره کرده است.

بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری
هر لحظه مرا تازه خدایی دگر است

برگ و گل کجا میروید؟ بر روی شاخه اما انقدر گلها زیاد است که شاخه گم شده است اما شاخه و تنه اصل است که گم شده شده است و ما فقط گل و برگها را می بینیم.

••این سخنهایی که از عقل کلست
بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

تنه این گل و برگ و اندیشه ها به عقل کل می پیوندد عقل کل را اگر ساده معنا کنیم می شود انسان کامل که دنیا تجلی انسان کامل است.

••بوی گل دیدی که آنجا گل نبود
جوش مل دیدی که آنجا مل نبود

اندیشه ها ریشه در مخزن خداوند دارد
مگر می شود گل نباشد اما بوی گل باشد!
بوی گل نشانی از وجود گل است.

••بو قلاووزست و رهبر مر ترا
می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا

قلاووز= رهبر
بوی قلاووز رهبر تو است تا آنکه تو را جاودان کند و به بهشت برد.

••بو دوای چشم باشد نورساز
شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز

تو اشارت را بدانی که آنها جزوی از چیست و به کجا می پیوندند تو را به کجا می خواهند ببرند

دیگر بو شناس میشوی، کسی که بو را میشناسد رَد بوی خوب را می گیرد و به گلستان میرسد اما بوی بد به گلستان نمیبرد

••بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند

••تو که یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش

یوسف استعاره از انسانی که درونش بسیار زیبا و پاک باشد.
می گوید: اگر کامل پاک نشدی لااقل یعقوب باش در فراق پاکی گریه کن

••بشنو این پند از حکیم غزنوی
تا بیابی در تن کهنه نوی

••ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد

کسی که ناز میکند باید زیبایی داشته باشد که ناز کند!
چهره زیبا نداری بدخویی هم میکنی زشترو تر میشوی

••زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد

••پیش یوسف نازش و خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن

در نزد انسان کامل ادعای خوب بودن نکن انسان کامل است که کاملا پاک است.

••معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز

چگونه مانند طوطی بمیریم؟
یعنی در خودت نیاز حس کن، فقیر و عاجز باش

••تا دم عیسی ترا زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند

••از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

اگر هزاران بهار بیاید و بگذرد سنگ سبز نمی شود، وقتی همانند سنگ سخت هستی انسان کامل با تو چکار کند؟
چگونه سرسبزت کند؟
عیسی هم بیاید زنده ات نمی کند!
بهار بیاید سر سبزت نمی کند!

باید اول قابل شوی
تو کی خاک شدی که گل نشده باشی؟
خاک شو بهار خودش میداند چگونه خاک را پرورش دهد و از آن گلهای رنگارنگ به وجود بیاورد.

••سالها تو سنگ بودی دل‌خراش
آزمون را یک زمانی خاک باش

فروتنی و تواضع را هم امتحان کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *