تفسیر بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارات الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد

 

در داستان پادشاه و کنیز ، کنیز و پادشاه نماد چیستند ؟

کنیز عاشق زرگر شده بود،حکیم الهی آمد زرگر را کُشت تا کنیز از عشق زرگر پاک شود؛ واقعا چرا انسان عاشق می شود؟ این سوالیست که شاید میلیونها انسان از خودشان می پرسند؛ در عین حال جواب آنرا هم پیدا نمی کنند؛ انسان چرا وابسته می شود؟ شاید این مسئله در وجود انسان به قدمتِ خود بشر باشد،که انسان مدام وابسته شده واز خودش این سوال را پرسیده و جوابی پیدا نکرده و رفته است؛ونسلهای بعد آمدن و این تکرار شده است، همیشه در طول تاریخ تاریخ بشریت شاهد این عشقهای رنگی بوده است؛؟(به قول مولانا)

عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بوَد

انسان چرا وابسته میشود؟ چرا عاشق میشود؟ چرا یک نفر میرود در ذهن انسان، خارج نمیشود؟ انسان هر چقدر تلاش می کندکه آن شخص را از ذهنش خارج کند، گویا وضع خرابتر می شود؛ ذهن دائم به آن فکر می کند، هیجان دلتنگی، حرص را انسان تجربه می کند ؛حرص برای رسیدن و کسب کردن آن شخص” اینجا داستان نمادین بود؛ کنیزک نماد جسم پادشاه بود،وآن زرگر دنیای زرق وبرق کننده شیطان سوگند خورد، که خدایا به عزت تو سوگند میدهم که دنیا را زینت میدهم در چشم این بنده هایت ، که عاشقش بشوند،مشغول دنیا بشوند که از توجدا شوند؛ درست می نشیم در صراط مستقیم،در شاهراه حقیقت ،فریبشان میدهم، الاعبادک لمن الامخلصین (الا یک عده اشخاص انگشت شمار) پس انسان عاشق جسمش می شود، جسم و ذهن انسان مشغول و عاشق دنیاست. همان مشغولیت به دنیا عشق است؛همینکه صبح تا شب دنیا ومافیها از سرش بیرون نمیرود، مشخص است که عاشق دنیا شده است؛ دنیا همان زرگر است؛اگر انسان واقعا چهره دنیا را بشناسد، عاشقش نمی شود، می بیند که این دنیا عجوزه هزار داماد است،هزاران پادشاه را این دنیا فریب داده است، با عشوهایش،وعده هایش پیرزنی که خودش را آرایش کرده و من انسان که تازه به دنیا می آیم فکر می کنم که جوان است ومال من است ؛ من به دستش می آورم و کسبش می کنم وموفق می شوم. من عاشقش شده ام و به دستش هم می آورم ،چون نمیشناسمش ، واقعا چهره ی دنیا را هر کسی بشناسد از آن فرار خواهد کرد، چهره ی آن پیر عجوزه را ببیند، آن خون ریز را ببیند،که هیچ رحمی نکرده است به آبا واجداد ما و هیچ وفایی در آن نبوده است که ما به آن ( دنیا) دل ببندیم ؛ قبر اجدادمان را ببینیم !شیون همسایه را ببینیم نصف شب! که عجلش فرا رسید! اینها همش عبرت است؛ اما با این وجود ما باز هم عاشق دنیا می شویم، می گوییم: این تو بمیری،از آن تو بمیری ها نیست؛ من نههه! من میرم کسبش می کنم و فریبش را هم نمی خورم. اما این تجربه ای که دنیا دارد وشیطنت هایی که دنیا کرده است، کم نیست!
بیست سال عمرمن که اگر تجربه داشته باشم در مقابل دنیایی که میلیونها سال است که خودش تجربه دارد چیزی نیست،معلوم است که کم می آورم وشکست خواهم خورد.
حکیم الهی کار خوبی کرد، آمدچهره ی این دنیا را نشان جسم پادشاه داد،چهره واقعی آن زرگر را نشان کنیزک داد. گفت: تو عاشق رنگ کنیزک شده ای، وقتی رنگش زرد شد، آن عشقش در دل تو سرد شد؛ واقعا تو عاشق چه چیزش شده ای وقتی عاشق کسی هستید اگر به روی آن اسید بریزند، آیا باز هم عاشقش هستید؟ یا اینکه نه از آن فرار می کنید؟ ازدیدنش وحشت می کنید؟ پس این دنیا ظاهری دارد و باطنی خون شاهان وفرمانروایان ریخته است، خون کسانی را ریخته که به ( دنیا) اعتماد کرده اند، به ( دنیا) وفا کردنند و دنیا به آنها وفایی نکرده است، خون آبا و اجداد ما را ریخته است، اما ما بااینکه این همه عبرت هست، درست پایمان را گذاشته ایم جای پای اجدادمان ،اشتباهات انها را تکرار می کنیم.
دنبال ارزشهایی میرویم که آنها رفته اند!دنبال صفاتی می گردیم، که آنها گشته اند!دقیقا اشتباهات آنها را تکرار می کنیم، روز از نو روزی از نو ((انسان جدید گویا دنیایی جدید!))

••کشتن آن مرد بر دست حکیم
کشتن آن زرگر به دست حکیم الهی

••نه پی اومید بود و نه ز بیم

کارهای ما دو محرک دارد، محرک کارهای ما یا ترس است،یا حرص است،یا امیدواریم به چیزی برسیم، میدویم، یااینکه از چیزی در حال فرار هستیم. دو نفر دارند میدوند، آن کسی که نفرت پیدا کرده است، می ترسد، می گریزد،ان هم دارد فرار می کند؛ آن کسی هم که حرص دارد به چیزی برسد، آن هم در حال فرار است؛
کار حکیم را قیاس از خود نگیریم،

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

••او نکشتش از برای طبع شاه

به خاطر شاه ان را نکُشت

••تا نیامد امر و الهام اله

وحی شد به حکیم الهی

••آن پسر را کش خضر ببرید حلق
سر آن را در نیابد عام خلق

خضر یک پسری را فریب دادوبُرد در یک گوشه ای و سَرش را بُرید موسی اعتراض کرد، تو آدم کشتی، تو بد هستی، فتوی داد، پس کار مرد خدا را همه نمیدانند چیست؛
الهام خداست، تشخیص خودش است،فرقی ندارد،چون عاشق ومعشوق یکی شده اند، مرد خدابا خداوند یکی شده است؛.با یکدیگر فرقی ندارند که تصمیماتشان فرقی داشته باشد؛ مثلا ما می گوییم: از امام بخواهیم یا ازخدا؟ اینجا ما دوبینی و دوپنداری می کنیم، فکر می کنیم امام یک چیز می خواد وخدا چیز دیگر ، یا اینکه تصمیماتی متفاوت دارند،
خواستهایشان متفاوت است، هدفشان متفاوت است، وقتی همه یکیست! یک شود وقتی بفشری اگر هزار دانه انگور باشد، وقتی بفشری یکی می شود( اتحاد)

اختلاف خلق از نام افتاد
چون به معنی رفت آرام افتاد

روی دریا موجهای مختلفت است وقتی بشماری هزاران موج وجود دارد، اما همش آب دریاست ویکیست ،بری زیر آب آرامش است،نه موج (چون به معنی رفت آرام افتاد؛)حال مثلا خداوند زلزله ای بفرستد وباعث شود هزاران نفر بمیرند، هیچ کسی نمی گوید، خدایا چرا این همه انسان را کُشتی؟حال خداوند یک شخصی را بفرستد با یک شمشیری،زلزله نمی فرستم، این شخص را می فرستم ، این شخص بیاید با شمشیر هزاران انسان را بکُشد، چه چیزی به ان شخص می گوییم؟می گوییم آیا کافری؟جلادی؟بیرحمی؟چه اسمی روی آن می گذاریم؟ اما کسی با زلزله کاری ندارد، نمی گوییم بیرحمی، جلادی…….می گوییم بلایای طبیعی

••آنک از حق یابد او وحی و جواب
هرچه فرماید بود عین صواب

آن کسی که به حق متصل است، هر چه بگوید درست است اگر تو غلط ببینی هم درست است،درست ببینی هم باز درست است،به همین دلیل مردمان برای امامان ایرادها در می آوردند؛

••آنک جان بخشد اگر بکشد رواست
نایبست و دست او دست خداست

خدا خودش جان داده است،خودش هم جان را میستاند همه می گویند: مرگ حق است، خدا جان داده وخودش هم می گیرد اما خداوند یکی را بفرستد که بروجانشان را بگیر ،یقه اش را می گیریم و رها نمی کنیم. نه هرکسی انکه نایب خداست، حجت خداست.

آنکه جان بخشد اگر بُکشدرواست
نایبست و دست او دست خداست

پس پیش نایب خدا( امام زمان)حجت الله

••همچو اسمعیل پیشش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاک احمد با احد

احمد(محمدص) احد هم خداوند ب
ی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در …
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
خوشا به حال انکه با تیر عشق کُشته می شود آن هم با کمان دوست؛

پس چه خوشبختی بهتر از آنکه انسان به دست، همچون ابراهیمی بمیرد. تا اینکه ابدی شوی، شهید بشوی و جاودان ، شهید نه آن شهید مصطلح در جامعه شهیدی که نفس خود را کُشته است؛ در جهاد اکبر پیروز شده است، آن وقت جانت خندان وجاویدان میماندتاابد؛دیگر تو میرا نیستی،تو از آب حیوان نوشیدی

••عاشقان آنگه شراب جان کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند

به دست معشقوق کُشته بشوند

••شاه آن خون از پی شهوت نکرد

اینجا شهوت به معنی حرص و آز و تمامی نفسانیات است؛به خاطر چیزهای نفسانی آنرا نُکشت

••تو رها کن بدگمانی و نبرد

این نبرد و بد گمانی را رهاکن، این جَدل را رهاکن،چرا کُشت؟مولانا گفت: به ما ربطی ندارد میدادند ( حکیم الهی) چکاری می کند. نه امیدی داشت که از کُشته شدن آن چیزی عایدش شود، نه می ترسید از زنده بودن آن خطری بهش برسد؛

••تو گمان بردی که کرد آلودگی

تو گمان می کنی کار بدی کرد!

••در صفا غش کی هلد پالودگی

نا پاکی را در عالم صفا وعشق راهی نیست.همه را فریب میدهم( دنیا)اما راهی به بندگان مخلص ندارم،نمی تونم وارد شوم

••بهر آنست این ریاضت وین جفا
تا بر آرد کوره از نقره جفا

این همه ریاضت میدهند به سنگ ونقره به آن سنگ معدن، جفا میدهند(سختی می دهند) در آتش کوره ذوبش می کنند،چرا برای اینکه نقره از سنگ جدا شود،طلا از سنگ جدا شود،خوبی و بدی ازیکدیگر جدا شوند، اگر در دنیا سختی هم وجود دارد، بدین دلیل که بدوخوب از یکدیگر جدا شوند،اگر ما سختی می کشیم در دنیا بدین علت است که بدی وخوبی در ما از یکدیگر جدا شوند، آن ناپاکیها بریزد،طلای فطرتمان بماند؛

••بهر آنست امتحان نیک و بد
تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

زر از بد جدا شود، سِره از ناسِره جدا شود

••گر نبودی کارش الهام اله
او سگی بودی دراننده نه شاه

کسی که کارش از روی نفس باشد، آن طبیب الهی نیست،یک سگی بود درنده

••پاک بود از شهوت و حرص و هوا
نیک کرد او لیک نیک بد نما

کار خوبی کرد، ظاهرش در نظر تو بدبود، از نفسانیات ، وسوسه های شیطان پاک بود، اما کارش در ظاهر بد بود و در باطن خوب

•• گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست

خضر یک کشتی را سوراخ می کندوکشتی غرق می شود،تو اعتراض نکن به کار (طبیب الهی) موسی اعتراض کرد،گفت جرا اینکار را کردی مردم غرق شوند بااین همه مال واموالشان؟ خضر گفت: آنجایی که من سوراخ کرده بودم، جای کم عمقی بود ونزدیک ساحل، مردم می توانستنند به راحتی شنا کنند و نجات پیدا کنند، کسی کُشته نمیشود آنجا،
حساب همه چیز را کرده بودم،اگر کسی هم بمیرد، به دست من مُرده است،باید همیشه به دست عزرائیل بمیرند من هم عزرائیلش هستم،عزرائیل هم از خدا فرمان میبرد،من هم از خدا فرمان میبرم،چه فرقی دارد؟ هیچ فرقی،زمین لرزه هم از خدا فرمان می برد، من هم از خدا فرمان می برم، من هم می خواهم جانشان را بگیرم ، می خواهم که بگیرم!
نه امیدی دارم به پول و مال آنها،نه از آنها می ترسم

••وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب تو بی پر مپر

موسی پیامبر خدا بود، با آن همه دانش پیامبری، یک حجابهایی بود بین موسی وحق (خدا) که هنوز وجود داشت، نازک بود اما بازهم بود.اگر نبود کارهای خضر را درک می کرد،
اعتراض نمی کرد.پس تو قبل اینکه حجابها از بین برود فتوی نده وقضاوت نکن

••آن گل سرخست تو خونش مخوان
مست عقلست او تو مجنونش مخوان

هر گردی، گردونیست!هر سرخی ، خون نیست!از زیادی عقل مجنون شده است، نه از کمی عقل همه دیوانه هارا باهم قیاس نکن خون شهید، از صد غسل بهتراست؛

••گر بدی خون مسلمان کام او
کافرم گر بردمی من نام او

مولانا میگوید:اگر این کار را بیهوده می کرد واز سر نفس می کرد، من کافر بودم اگر تعریف وتمجید می کردم از آن طبیب الهی (اصلا طبیب الهی نبود)

••می‌بلرزد عرش از مدح شقی
بدگمان گردد ز مدحش متقی

آدم(رهبر) شقی را اگر از سر چاپلوسی تعریفش کنی، عرش خدا میلرزه،آن کسی که متقی است هم گمراه می شود

••شاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصهٔ الله بود

اما طبیب الهی واقعا شاه بود؛

••آن کسی را کش چنین شاهی کشد
سوی بخت و بهترین جاهی کشد

کاش ما را هم چنین طبیبی بُکُشد،

••گر ندیدی سود او در قهر او
کی شدی آن لطف مطلق قهرجو

نیک بد نمای” نُمای(ظاهر) بده” باطن خوبه” حافظ همیشه در شعرهایش می گوید: رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار؟ در اشعار مولانا، یک رند وجود دارد، یک زاهد” حافظ می گوید: من خود رند هستم، رند کسیست که ظاهرش بداست، باطنش خوب” زاهد کسی است در اشعار مولانا که ظاهرش خوبه، باطنش بد؛ در اشعار حافظ رندوزاهد متضاد هستنند، دو شخصیت متضاد هستنند؛ زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست!
پس زاهد کسی است که ظاهرش به سلامت است وباطنش به ملامت؛ اما رند کسی است که ظاهرش به ملامت است، اما باطنش، به سلامت پس در کار ظاهراً بد طبیب الهی، باید سود را نیز دید؛
در کار خضر باید سود را ببینی
در قهرخدا، باید سود راهم دید

••بچه می‌لرزد از آن نیش حجام
مادر مشفق در آن دم شادکام

وقتی بچه را می خواهند حجامت کنند میلرزد، می ترسید، جیغ میزد؛مادر که خیلی مهربون ونزدیک است به فرزند، چرا شاداست چون میداند، آن آلودگی از بدن فرزندش جدا می شود با حجامت،مادر بچه را میبرد برای آمپول زدن، بچه جیغ میزند، اما مادر خوشحال است؛ پس در قهر لطف را می شود دید، چشمی باید.

••نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد

خداوند می گوید: کیست که با من معامله کند خدا که نیازی ندارد،انقدر بنده هایش را دوست دارد، می گوید: بیایید وبا من معامله کنید؛خدا می گوید: من مشتری تو هستم،مشتری جان، مال، ناموس و آبرویت هستم،”من مشتری هستم ، می توانم معامله کنم،” می خواهی بیا معامله کن،” اما ما می ترسیم، شیطان می ترساند از فقر، نداری، مرگ،بی آبرویی از همه چیز” ترس یعنی شیطنت شیطان

••تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک

تو کار (طبیب الهی) را متوجه نمیشی، درک نمی کنی، به این دلیل که با خودت قیاس می کنی، به همین خاطر از فهم، درک، شعور آنها(امامان)دور افتادی این دور افتادنت را ببین

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *