تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن “قسمت دوم”

دفتر اول بخش۹۱

هر آنچه که ما را از راه باز نگهدارد زشت، بد وکفر است

••جمله عالم زان غیور آمد که حق
برد در غیرت برین عالم سبق

حق غیرتی دارد وقتی شناختی نباید سِر را فاش کنی و به عقب برگردی که در این صورت سَرت را میزند.
اگر در عالم غیرتی وجود دارد آنرا از حق به عاریه گرفته است.
وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
هیچ چیز نیست الا اینکه خزینه و کل آن نزد ما است و ما نمی فرستیم به عالم الا به قدر مشخص
کل غیرت نزد خداست و برغیرت از تمام عالم سبقت برده است و عالمیان غیرت را از خداوند گرفتند.
خداوند جانشین، خلیفت الله و مدیرکل آفرینش دارد که او جان مخلوقات است این جهان بدین بزرگی و کهکشانهای عظیم چون کالبد وجسم بی جان است.
همانطوری که جان، جسم مارا می چرخاند انسان کامل این جهان را میچرخاند.

••او چو جانست و جهان چون کالبد
کالبد از جان پذیرد نیک و بد

••هر که محراب نمازش گشت عین
سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هر آنکه توانست به سمت انسان کامل راهی باز کند نمازی بخواند، عبادت کند راه پاکی را بکوبد به سمت انسان کامل

دنبال ایمان تقلیدی وتئوری رفتن برایش زشت است.

••هر که شد مر شاه را او جامه‌دار
هست خسران بهر شاهش اتجار

هرکسی بتواند با شاه بنشیند جامه دار شاه باشد اگر ذهن زیرکش را کنار نگذارد تجارت، معامله و زیرکی کند عین خسران است.

••هر که با سلطان شود او همنشین
بر درش شستن بود حیف و غبین

هر که بتواند با سلطان همنشین شود بر در بودن و حلقه بر در کوفتن، پشت در ماندن، تئوریات و نظریات خواندن درباره سلطان عین خسران است.

••دستبوسش چون رسید از پادشاه
گر گزیند بوس پا باشد گناه

وقتی پادشاه می گوید دستم را ببوس بیا هم آغوشی کنیم چرا باید پا بوسی کنیم؟
پا بوسی گناه است هرچند در ابتدا پابوسی عین تواضع است.
در ابتدا تئوریات و نظریات عین تواضع است.

••گرچه سر بر پا نهادن خدمتست
پیش آن خدمت خطا و زلتست

••شاه را غیرت بود بر هر که او
بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت شاه قبول نمی کند که بعد از اینکه درکش کردیم به دنبال غیر شاه برویم غیرتش ما را از پای در می آورد.

••غیرت حق بر مثل گندم بود
کاه خرمن غیرت مردم بود

غیرتهایی که انسانها در ظاهر دارند مثال کاه است.
غیرت مرد حق چون گندم و باطن است.
کاه ظاهر است دانه معنی باطن است.

••اصل غیرتها بدانید از اله
آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه

••شرح این بگذارم و گیرم گله
از جفای آن نگار ده دله

مولانا می گوید: دیگر نمی توانم بیشتر از غیرت بگویم، آن نگار و انسان کاملی که ده دله است.
ده دله به کسی می گویند: که به همه دل داده است به معنای دوست داشتن همه جانبه

••نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش

گله ام را به پادشاهی که در عالم تجلی کرده است میبرم، گریه و ناله می کنم زیرا که ناله ها خوش آیند انسان کامل است.

••چون ننالم تلخ از دستان او
چون نیم در حلقهٔ مستان او

چگونه ناله نکنم! وقتی داستان آن را میدانم! چرا درحلقه مستان او نیستم!؟

وقتی حبیبان را دورت جمع می کنی و باده می نوشی ما را به یادآر که چون حلقه بیرون در منتظر هستیم.
ناله می کنم زیرا در حلقه مستان او نیستم

••چون نباشم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او

در تاریکی مانده ام و طلعت او شب مرا روز نکرد

••ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دل‌رنجان من

اگر مرا اذیت کند برایم خوش است جان فدای یاری که دل مرا میرنجاند

••عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودی شاه فرد خویش

••خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

••اشک کان از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق

آن اشکی که به خاطر او می آید گوهر است اشک نیست

••من ز جان جان شکایت می‌کنم
من نیم شاکی روایت می‌کنم

نه آنکه شاکی باشم و شکایت کنم!
بلکه روایت می کنم تا شما هم راه مرا پیش گیرید.

••دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام
وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

دلم گاهی ظاهراً می گوید از آن رنجیده ام اما میدانم نفاق و دو رویی می کند، عمیقا دوستش دارد

••راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان

ای فخر عالم که صدرنشینی و من در آستانه ات می نشینم.

••آستانه و صدر در معنی کجاست
ما و من کو آن طرف کان یار ماست

در عالم معنی آستانه وصدر کجاست؟
ما و منی نیست!

••ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن

ای انسان کامل ،امام زمان مگر تو ما و منی میدانی؟
مرد و زن یعنی تکثرات، چیزهایی که ما می بینیم اما در حقیقت آنها نیستند

••مرد و زن چون یک شود آن یک توی
چونک یکها محو شد انک توی

تو ارث تمام تعینات هستی اگر انسان
من و مایی را بر هم زند پشت آنها تو را ملاقات خواهد کرد

••این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی

دنیای تکثرات را بهر آن ساختی که جلوه خودت را ببینیم

••تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند

تا همه تکثرات یکی شود غرق تو شوند

••این همه هست و بیا ای امر کن
ای منزه از بیا و از سخن

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
ای کسی که می توانی واین قدرت را داری از نیستی به هستی بیاوری

••جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت

آیا جسم بااین رذایل و صفتات می تواند تو را ببیند؟
متصور شود غمت چیست؟
خندیدنت چیست؟

••دل که او بسته غم خندیدنست
تو مگو کو لایق آن دیدنست

انسانی که وابسته غم و خندیدن است دنیایی است.
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
کار خامان است از فتح و سود خندیدن

عشق آموخت مرا طرز دگر خندیدن
در کیفیت سود و زیان و زیرکی باشی دیگر لایق دیدن نیستی

••آنک او بستهٔ غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود

آنکسی که در بند خنده و غم های نفسانی است محرکش در زندگی همان خوشی ها و تلخی هاست به خاطر خندیدنها انرژی می گیرد به خاطر گریه ها غمگین و افسرده می شود.
انسان چنین موجودی است.

••باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

یک کیفیت عشقی وجود دارد اگر بدان برسی بجز غم و شادی نفسانی چیزهای دیگری هم در آن است باید خودت بروی به آن برسی و بچشی

••عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست

کیفیت عشق از حالت خنده، زیان و سود مادی برتراست.
این عواملات، ظاهرات، مادیات بر او تاثیری نمی گذارد

••ده زکات روی خوب ای خوب‌رو
شرح جان شرحه شرحه بازگو

ای خوب رو
ای شاه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که
باز آیی
از آن جمال، حجاب را بردار و بیا برایم جان شرحه شرحه را باز کن

دفتر اول بخش۹۱

تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و منها و ما بطن
“قسمت دوم”

••کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

••من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت

خون مرا بریز حلال است اما از غیرتش فرار می کرد نمی گذاشت به معرفتش برسم می ترسید گرفتار غیرتش بشوم بعد از آنکه معرفت پیدا کردم دنبال چیزهای دیگر بروم.

••چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان

وقتی از ناله و داد و فریاد وفغان ما
می گریزی، رخ نمی تابانی چرا غم ما را می خوری؟

••ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت

هر صبح که بازیافت دید در تاب وتابی

••چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها نه شکر لبهات را

چرا به این شیدا، معرفت دادی؟
ای کسی که برای شکر لبهایت هیچ قیمتی نتوان گذاشت.

••ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو

••شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا

••از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما

تلاش ما از غم و شادی نفسانی نیست،
هوشیاری ما به تو از روی خیال و وهم نیست

••حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست

یک حالت دیگریست خواستن و طلب کردن ما، انسان کامل را منکر نشو چون درکش نکری منکر مشو که خداوند بر هر چیز قادر است.

••تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن

هر کسی قیاس کند از حقیقت دور میافتد.
داستان طوطی وبقال، طوطی قیاس کرد و از واقعیت دور شد
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

حال خودت را با حال انسان اسیر نفس قیاس نکن

••جور و احسان رنج و شادی حادثست
حادثان میرند و حقشان وارثست

جور، احسان، رنج و شادی حادثی و نفسانی نیست که حادثان، خواهند مرد وحق وارث آنها خواهد شد
در سوره حجر آیه ۲۳ خداوند اشاره کرده است:
ما وارث همه چیز هستیم حادثان می میرند و حق وارث آنهاست.

••صبح شد ای صبح را صبح و پناه
عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

ای کسی که روز را شب می کنی و شب را روز پشت و پناهِ کننده کار تو هستی ای امام زمانم.
مولانا می گوید: من تا صبح گفتم حسام الدین نوشت تا صبح شد
مولانا می گوید: من خادم حسام الدین چلپی هستم عذرش را قبول کن

••عذرخواه عقل کل و جان توی
جان جان و تابش مرجان توی

••تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو

صبوح صبحدم چیست؟ شرابی که صبحدم می نوشند صبوح می گویند

••دادهٔ تو چون چنین دارد مرا
باده کی بود کو طرب آرد مرا

داده و عشق توست که مرا چون صبوحی مست می کند، باده چیست که مرا به طرب و شادی وادار کند

••باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده هفت ساله که میجوشد از جوشش دل ما به جوش آمده است
سیاراتی که می چرخند به خاطر عشق انسانی می چرخند عشق و نیروی ما آنرا می چرخاند.

••باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو

میل به سمت انسان کامل کردیم درعالم تکوین دخالت می کنیم، مستی باده از وجود ماست.
چرا جسم آفریده شده است؟ زیرا من سوار آن شوم، این جسم برای من به وجود آمده است.

••ما چو زنبوریم و قالبها چو موم
خانه خانه کرده قالب را چو موم

ما زنبورانیم قالبها به خاطر ما از موم ساخته شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *